تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

غروب غم انگیز جمعه ...

 

غروب امروز از همه ی غروبهای دنیا بدتر بود ربطیم به جمعه یا یک شنبه بودنش نداشت ...

امروز غروب غم آمد و بر من مستولی شد...

۱۰ هفته بود که نه جمعه غم انگیزی داشتم و نه غروب یک شنبه ی کسالت باری ، زندگی باب میل و حوادث به قشنگی و پشت هم می آمدند و می رفتند ولی افسوس از امروز ...

آری امروز غروب اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را فشرد ...

این زمانه ی قدار به قلب من خنجر زد و قلب بی پناه مرا سخت شرحه شرحه نمود آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه 

امروز غروب در دقیقه ی ۹۰ و از روی نقطه ی پنالتی بهترین دروازه بان دنیا ( غلو تا چه حد ؟) گل خورد و من غصه ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه و تیم مورد علاقه ی من از این بازی دست خالی بازگشت ! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه از این شکست بی هنگام ...

 

ولی هنوز صدر جدولیم تا چشم هرچی دشمنه درآد

اینم به افتخار هرچی آبی پوشه

طرفداران استقلال تهران

اینم به افتخار بهترین دروازه بان دنیا ( باز غلو تا چه حد ؟! )

طالب لو بهترین دروازه بان دنیا !!! 

 



 نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  مرد بزرگ تولدت مبارک ...

 

" زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی "

                                                                                   نادر ابراهیمی

 

یادت می آید ؟ یادت می آید چقدر دوست داشتی دوست پسر مرا ببینی ؟

می گفتی این پسر کیست که تاب از تو گرفته ...

یادت می آید " بار دیگر شهری که دوست میداشتم " را برایم از بر خواندی ؟

یادت می آید چند تا سه شنبه مرا به خانه ی پر مهر خودت و فرزانه دعوت کردی ؟

دریغ که یادت نمی آید ... دریغ که ۷ سال است فراموشمان کرده ای ، من را و تمام آنانی که قلمت را دوست می داشتند ...

دریغ که ابوالمشاغل ، با همه ی بزرگی ذهنش اسیر نسیان شد ...

دلم برایت تنگ شده

برای " انسان ، جنایت ، احتمال "

 برای " رو نوشت بدون اصل "

برای " آتش بدود دود "

برای " تضادهای درونی "

برای " مکانهای عمومی "

برای " چهل نامه ی کوتاه به همسرم "

برای " فردا شکل امروز نیست "

برای " تکثیر ابدی پدر بزرگ "

برای " یک عاشقانه آرام "

برای عمو نادر سیبیلوی خودم ...

تولد مبارک مرد بزرگ و دلم برایت تنگ شده ...

نادر ابراهیمی

سایت رسمی نادر ابراهیمی

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  دوست گم شده ی من !

 

این پسر رو میشناسین ؟

شاهزاده کوچولو

نمیشناسیدش ؟! مگه کسی هم پیدا میشه که شهریار کوچولوی شاملو رو نشناسه ؟ ولی من این پسر رو خیلی خیلی قبل از اینکه شاملو رو بشناسم شناختم .

این پسر صاحب قسمت زیادی از کودکیه منه ، نکه بگم از ۳- ۴ سالگی کتابش رو از بر بودم ها ! نه ! ولی کارتونش رو دوست داشتم به این دلیل که تنها هم بازیم شباهت بی نظیری به شاهزاده کوچولوی توی کارتون داشت ...

ساعتهای زیادی از روزم رو کنار در خونه می نشستم تا از مدرسه برگرده و بعدها وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم من رو هم مثل روباه اهلی کرده بود ...

شهریار و روباه 

برای اینکه دور از گزند پسرهای کوچه باشم ( شانس من ! تنها دختر بچه ی کوچه من بودم !!! ) میومد توی حیاط و با هم بازی می کردیم ، یا روی پشت بوم ، یا توی خونه و بعدها وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم حیاط ، همون حباب شیشه ای بود که روی گل سرخش میذاشت مبادا سردش بشه ...

شهریار و گل سرخ

بعدها وقتی بزرگ شدم دیگه کتاب رو از بر بودم و عکسهای کتاب رو چشم بسته می کشیدم ، آخه مسافر کوچولو دوست خودم بود ، همسایه ۲ تا خونه اونور تر ...

جدا شدیم از هم ، هرجا پدر و مادر بودند من هم همونجا بودم و دیگه مسافر من باهام نبود ، حالا سالها از اون روزا میگذره ، از روزهایی که روی حوض خونه ی ما با راکت تنیس پارو میزدیم تا قایقمون رو به ساحل برسونیم ، حالا سالها میگذره از روزهایی که به لواشک های مادر بزرگش با هزارون نقشه شبیخون می زدیم ، حالا سالها میگذره از روزهایی که توی پشت بوم وایمیستادیم و داد میزدیم :" ممدرضا بادکنه ! دست بزنی میترکه !!! " ، آره ، حالا سالها از اون روزها میگذره ولی من حتا یه روزم مسافر کوچولومو فراموش نکردم و چقدر دلم برای موهای طلاییش تنگ شده ...

رضا ! کجای این دنیایی ؟

 

پ . ن : شاهزاده کوچولو رو اینجا بخونید و بشنوید .

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  اها ! اینه!!!

 

 

کلی لینک داشتم که براتون بذارم ولی نمیذارم تا تکلیف این لینکدونی که برای ساختش هیچ کمکی نمی کنید روشن شه ! به قول یارو گفتی لینکا رو نمیذارم تا چشمتون درآد !!!

 

پ . ن :بلاگ رولم سخت ریخته بهم . به زودی درستش می کنم و دوستان عزیزم رو لینک . به خاطر اینکه لینک کردنتون به تاخیر افتاد شرمنده ام .



 نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  تلخی و شیرینی ، بخندم یا بگریم ؟ مسئله اینست ...

 

شرینی این است :

ناهید و محبوبه آزاد شدند و آزادیشان آزادی کمپین یک میلیون امضاست .

آزاد شدن ناهید و محبوبه به معنای آزادی دوباره ی امضا جمع کردن است

گو اینکه کمپین حتا دقیقه ای باز نیاستاد ...

 

اما آسیه می نویسد : تلخ برای لیلا ... 

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  چه کسی بود ... ؟

 

نقاشی دیگری هم  به رنگ دغدغه های ذهنیه زنان سرزمینم

 خلق شد ...

هیچوقت شعری به اراده ی خود نسرودم 

 کلمات ، مرتب شده ، بر تن کاغذ صف می کشیدند و شعری

زاییده می شد ...

گویا روال تصویرگریه من هم همان است

رنگ خودش را به تن سفید بوم می کوبد و

ذهن من ، پیاده می شود .

در این آفرینش ها ، من چه کاره ام ؟

 

اصلاحیه : دوستان جدن به نظر شما اینی که این بالاست شعره ؟! یه وقتایی شعر میگم ولی این که شعر نیست !!! این نثر ادبیه ! همین ! تو رو خدا دیگه به متنهای به این درپیتی نگید شعر ! شعرا تو گور و بیرون گور لرزیدند ...

با این حال از نظر لطفی که به من ، وبلاگم و نوشته هام دارید ممنونم .

به هر روی سپاسگذار لطفتانم به خودم و دلنوشته های گاه و بیگاهم

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  انيشتين - احمدي نژاد و شاهكار خلقت محسني اژه اي ! ( بعد از الهام البته ! )

 

با دقت به این عکس که در روزنامه جام جم چاپ شده نگاه کنید  :

انيشتين - احمدي نژاد

خبرش رو هم اينجا بخونيد : عصر ايران

محسني اژه اي : «دشمنان نظام جمهورى اسلامى تحت پوشش جنبش‌هاى گوناگون از جمله جنبش زنان و دانشجويان تلاش دارند سياست جديد براندازى خود را اجرا كنند».

مقاله رو اينجا بخونيد : دويچه وله

 

پ . ن۱ : تبديل شدم به لينكدوني ! ياري برسونيد ديگه

پ . ن۲ : خدايا يعني ميشه من روزي رو ببينم كه شعور به اين جامعه حكم فرما بشه ؟!

 



 نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  من ، ناهید ، محبوبه ، نوشین ، زن ... قانون !!!

 

آبستن تمام زنان جهانم

بار را زمین خواهم گذاشت

زندگی را خواهم زایید ...

 

روایت های ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده از زنان زندانی

آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی

 

پ . ن۱ : در فکر تدارک یک لینکدونیم ، دوستان آگاه مرحمت کنند خوشحال میشم .

پ .ن۲ : خداوندا نگذار به نام تو به بندگان تو ظلم شود .

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  احضاریه تلفنی ، احضاریه کتبی و اکنون زندان !!!

 

برای دونه دونه مون زنگ زدن که پاشید بیاید ! هیچکس نرفت ، شروع کردن به احضاریه کتبی دادن ، آسیه امینی رو خواستن ...

حالام که :

يكي از متهمان پرونده تجمع زنان در ميدان هفت تير به دو سال حبس تعليقي محكوم شد

 

پ . ن : خداوندا ایمانم بر بود تو استوار است و دلم به ایمانم محکم ، آنچه می خواهیم حقمان است ، یاریمان کن !

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  ای زن بپاخیز از نو ...

 

روزها و شبها از پی هم می گذرند و ناهید و محبوبه همچنان زندانی اند ، هر روز داستانی تازه و تهدیدی تازه ، یکی تهدید می شود به حکم جلب خودش ، آن یکی تهدید می شود به بازداشت پدرش ... ، هر روز بیشتر از روز قبل مطمئن می شوم که کارمان درست است ، هر روز بیشتر ایمان پیدا می کنم به درست بودن مسیرمان و هر روز روشن تر میشود آینده ای که چیزی از آن پیدا نیست ...

دست مریزاد دوستان کمپینی ، خسته نباشید .

می دانم هیچ کداممان آرام نداریم ، می دانم هیچ کداممان امنیت نداریم ، می دانم هر کدامتان چقدر و چه طور سختی ها را تحمل می کنید ولی این را هم می دانم که دور نیست روزی که همت بلندتان روشنی آینده ی فرزندانمان باشد . می دانم دلهره چه معنایی دارد ، درک می کنم استرس داشتن یعنی چه ، می دانم خانواده هایتان در چه تب و تابیند ولی این را هم می دانم که تمام این بگیر و ببند ها و سخت گیریها از این جهت است که ما به هدف نزدیک شده ایم ، ما رسیده ایم آنجا که باید ، از هر گذر که رد می شوی می توانی رد پای کمپین را ببینی ، آگاهی را پراکندیم و این همان است که باید می شد .

دست مریزاد دوستان کمپینی ، خسته نباشید .

اي زن تو اي همراهم

آزادگي رويايم

با تو كنار تو چو درياي خروشانم

 

رو در كوي و برزن

آگاهي پراكن

گو از حق انسانها ، گو از حق انسانها

 

چون مادري پر طاقت

با شور با شهامت

پپي افكنيم زيباترين دنياي فردا را

 

رو در كوي و برزن

آگاهي پراكن

گو از حق انسانها ، گو از حق انسانها

 

اي زن بپاخيز از نو

آزادي آيد از تو

از همت و همبستگي آيد جهاني نو

 

رو در كوي و برزن

آگاهي پراكن

گو از حق انسانها ، گو از حق انسانها ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  من ، كودكيم ، حسني و منوچهر احترامي

من این مطلب رو از وبلاگ و بدانیم اگر کرم نبود بعضیها چیزی کم داشتند برداشتم :

 

 

افشاند هزار دل زهر تار «سيبيل» / گفتا كه دلت بجوي و بردار و برو!

يگ!
چند شب پیش رفتیم عید دیدنی و دست‌بوسی به اتفاق عزيزان خدمت استاد مسلم طنز ايران؛ منوچهر احترامی؛

Manouchehr Ehterami
براي ديدن تصوير بزرگتر روي عكس كليك كنيد!

اين شعر جاودانه‌ي حسني را يا خوانده‌ايد يا شنيده‌ايد يا در موبايل كسي به صورت دي‌جي به آن برخورد كرده‌ايد و بلوتوث!:

توي ده شلمرود
حسني تك و تنها بود

حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
 نه  مرغ زرد كاكلي
هيچكس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام

كره الاغ كدخدا
يورتمه مي رفت تو كوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم بر زمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك  كمي به من سواري ميدي؟
-نه كه نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينكه من تميزم
 پيش همه عزيزم اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پريد تو استخر
تو اردكي يا غازي؟
من غاز خوش زبان
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينكه من
صبح تا غروب
ميون آب كنار جو
مشغول كار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان
گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
 مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه
 ببين چقد تميزه؟
 اما تو چي؟
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني با چشم گريون
 پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
 مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌اي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش كنين
موي بلند روي سياه
ناخن دراز واه واه واه

حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح كني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
 تر و تميز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي
 با فلفلي با قلقلي با مرغ زرد كاكلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:
اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت:
قوقولي قوقو قوقولي قوقو
 هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت:
حسني برو تو كوچه
بازي بكن با جوجه
غاز مي‌گفت:
حسني  بيا با همديگه بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني  دیگه تنها نبود

 شعر را از اينجا برداشتم!

دو

گفتم که دلم هست به پیش تو گرو 
دل باز ده آغاز مکن قصه‌ی نو
افشاند هزار دل زهر تار «سيبيل» 
گفتا كه دلت بجوي و بردار و برو!

سه

اين همان منوچهر احترامي است كه مجموعه‌هاي «حسني»اش تا به حال توسط 280 ناشر بدون اجازه‌اش چاپ شده‌است!
دست وزارت ارشاد چقدر درد نكند!

 

پ .ن۱ : من عاشق این داستان کودکانه ام و وقتی دخترم این داستان رو از حفظ می خونه احساس زیبایی بهم دست میده و من بی صبرانه منتظرم تا ۵ سالگی رو رد کنه و من با شاهزاده کوچولو آشناش کنم ...

 

 




 نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  اخراجی ها...

 

من منتقد سینما نیستم ولی فیلم دیدن رو دوست دارم ، بنابراین زیاد فیلم میبینم ! برای فیلم خوب هم تعریف خاصی ندارم چون به نظرم فیلمهای خوب هم خیلی با هم متفاوتن ولی به طور کلی معتقدم فیلمی فیلم خوبی از کار دراومده که ببننده موقع دیدنش به ساعت نگاه نکنه ! یکی از عالیترین فیلمهایی که با این خصیصه دیدم فیلم با چشمهای کاملن بسته ی استنلی کوبریک بود ، با این که هیچ اتفاق خاص و اکشنی تو فیلم نمی افته ولی تا لحظه ی آخر بیننده ( حداقل من ! ) میخکوب فیلمه و این یعنی شاهکار . با این خصیصه می تونم فیلم پلنگ صورتی رو هم نام ببرم که یک دنیا با فیلم قبلی متفاوته ولی بیننده ( البته نه بیننده ای که از تلویزیون ایران این فیلم رو میبینه !!! ) تا آخر فیلم بدون انقطاع به شوخی های فیلم می خنده ، خسته نمیشه و از فیلم لذت میبره .

نوشتن در مورد اخراجی ها سخته . با کارهایی که ده نمکی کرد ( در اختتامیه جشنواره ) علاقه ی چندانی به دیدن فیلم نداشتم ولی عید بود و فیلم کمدی و دسته جمعی سینما رفتن می چسبید ...

ظاهر فیلم کمدیه ولی ... ولی ای دل غافل از باطنش ... ولی امان از اونجایی که وجودت آتیش و آه و اشک میشه ...

نوشتن در مورد اخراجی ها سخته ، شاید موقع نوشتن در موردش مجبور بشم خودم رو نقد کنم ...

داوطلبهای جنگ رو نیمکتها نشستن ، رزمنده ای داره در مورد نارنجک حرف میزنه و طرز کارش رو توضیح میده ، داوطلب می خواد برای نمایش عملی کار ، رزمنده ی جوانی به نام حسین رو که دست بر قضا زبونش هم میگیره صدا میزنه برای انجام این کار . سوزوکی ( کامبیز دیرباز ) به مسخره و با خنده میگه : بابا این زبونش میگیره تا برسه به ۳ همه مون رفتیم رو هوا ! ( کر کر خنده بلند میشه و من هم می خندم ! همه می خندن ! ) بایرام ( اکبر عبدی ) انتخاب میشه ولی اینقدر هوله که به جای ده متر جلوتر رفتن همونجا ضامن رو می کشه ، همه به هم میریزن ، هر کی به سویی فرار می کنه ولی فرصتی نیست و حسین ( همونی که به خاطر لکنت صلاحیت باز کردن ضامن رو نداشت ) خودش رو پرت می کنه رو نارنجک ...

این اولین صحنه ی این فیلمه که به طور علنی بهت میگه نرفتی فیلم کمدی ببینی ، تا آخر فیلم شاید دیگه نتونی درست بخندی و اگه مثل من باشی شاید تا ساعتها بعد از فیلم همینجوری اشک بریزی ، تو جنگ هیچ چیز خنده داری وجود نداره ، دیگه حتا شوخیها بیرنگن ، تو صحنه هایی میبینی که برای هرکدومشون قبلن چند ده فیلم ساخته شده ولی همشون یه چیزی کم داشتن ، برای همین طرفداری هم نداشتن . تو لحظه هایی از جنگ رو میبینی که قبلن به تفصیل دیدی ولی این صحنه های دوباره انگار نابن ، تازه ن ، چیزی دارن که بقیه نداشتن ، شاید صداقت ، شاید صداقت سوزوکی و رفقاش ، شاید صداقت سوزوکی و قمه اش همون چیزیه که فیلمهای قبلی جنگ نداشتن ...

توصیه من به همتون اینه این فیلم رو از دست ندین . به شوخیهاش بخندین ولی حرف من رو به یاد داشته باشید که نرفتید فیلم کمدی ببینید این شوخیها فقط شروعه یه تلخیه بی پایانه ...

 

خدایا غیرت ، همت و شجاعت مردان و زنانی که برای این خاک جنگیدند رو به من ارزانی دار !

خدایا جنگ رو از مردم سرزمین من و همه ی دنیا دور کن !

آمین ...

 



 نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  17 ربيع الاول

 

ميلاد محمد ( ص )

۱۷ ربيع الاول است ،

محمد امين مي آيد ،

 و اين صداي رهاييست ...

 

ايمان دارم باهوش ترين و مقتدرترين انساني بود كه خداوند خلق كرد .

ايمان دارم كه او جسورانه در جامعه اي كه دختران زنده به گور مي شدند و برده داري رواج داشت ، پرچم عدالت و برابري برافراشت .

يادمان نرود در عين جواني با بيوه اي ازدواج كرد كه چندين سال از خودش بزرگتر بود ، يادمان نرود دخترش را به جاي زنده به گور كردن بر دوش خود سوار كرد ، يادمان نرود ۲ ميراث برايمان گذاشت قران و اهل بيتش ، يادمان نرود دختري برايمان به يادگار گذاشت كه بعد از ۱۴۰۰ سال در جامعه اي اسلامي براي همجنسانش احترامي قائل نيستند ، يادمان نرود براي برابر بودن بايد برابري را بخواهيم  ... 

الهي ياريمان كن بفهميم پيامبرت كه بود و چه گفت و چه خواست نه آنكه آنچه مي خواهيم از زبان پيامبر تو به ديگران تحميل كنيم . آمين .

 

پ . ن ۱: غيبتم دلايلي داشت كه به وقتش برايتان بازگو خواهم كرد اينقدر بدانيد كه سيزده به دري داشتيم آنچناني !!!

پ . ن ۲ : ارمیا از من خواسته که ۵ تا آرزوم رو بگم ، حقیقتش فکر می کنم آرزوها رو نباید گفت ولی چندتاشونو میگم

۱-آرزو می کنم جنگ تو همه جای دنیا تموم شه ۲- آرزو می کنم پدر و مادرم ازم راضی باشن و برای همسرم همسری خوب و برای دخترم مادری خوب باشم . ۳ـ آرزو می کنم این بگیر و ببند ها هرچه زودتر تموم شه و قدرت حاکمه قبول کنه ما فقط حقوق قانونی برابر می خوایم نه براندازی ! ۴- آرزو می کنم شادی با زندگی مردم دنیا عجین شه و ۵- آرزو می کنم جنگ تو همه جای دنیا تموم شه ...

 

 

 



 نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 توسط مهتاب  |