تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

من ناتوانم یا تو ؟

 

این عکس رو ببینید و خبر رو اینجا تو کانون زنان بخونید .

درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران

چقدر از ناتوانیه خودم برای تغییر دادن اوضاع بیزارم ، چقدر از خودم بیزارم ...

 

عکسهای دیگر :

درگیری خونین در میدان هفت تیر

درگیری خونین در میدان هفت تیر

پی نوشت پس از ارسال : در این زمین بخوانید :

فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش محمدرضا یزدان پناه

از بدحجابی تا صورت خونین یک تار مو فاصله است مژگان جمشیدی

پای لب گور انسانیت امیر همایون پاکبین

شخصیت انسانها امیر علیزاده

هنوز ایران هنوز توحش مسعود رفیعی

حاکمیت وحشت محمد جواد روح

ببخشید که بازی خونین شد مسیح علی نژاد

طالبان در تهران امیر

چه میخواستیم و به چه رسیدیم !!! یاسر

سردار احمدی مقدم ! خیالت راحت این عکس در روزنامه چاپ نمی شود  مسیح علی نژاد

از توحش بیزاریم مهدی محسنی

بگذار من بترسم آیدین فرنگی

Iranian Bloggers Raid against Police Brutality آرش کمانگیر

My Country’s Costume آزاده

دستاوردهای مهرورزی داود روشنی

نقاب انسانیت بر چه پیکری سمیک

امنیت خونین آریا دجال

و ...



 نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  به محمود چپ نگاه کنید تا فاطی چشماتونو از کاسه در بیاره !!!

 

زودتر از امشب قصد اپ کردن نداشتم ولی دلم نیومد این دو صفحه رو از دست بدید . شب اگر آپی بود به همین پست پیوست میشه

"تعادل محور باشید" سرمقاله روزنامه جمهوری اسلامی

"روزنامه جمهوری اسرائیل " جوابیه فاطمه رجبی

 

توضیح اینکه لینک اول عملکرد احمدی نژاد رو نقد کرده و لینک دوم هرچی فحش بلد بوده به ناقد داده ! فاطمه رجبی رو دیگه میشناسید دیگه نه ؟ همونی که به این نتیجه رسید احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سومه !!!

 

پی نوشت پس از ارسال : فکر می کردم امشب کلی خوشخوشانم خواهد بود ، بوق خواهم زد و مطلبی به بلندیه طومار خواهم نوشت ولی افسوس که تیم محبوب من باخت ... دلخورم نه از بازیکنها که از دید من هر کاری که تونستند کردند ولی دلخورم از مرفاوی که قد گاو طفلکی هم نمی فهمد ! دلخورم ...

 



 نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  او رفت و من نیز ...

 

امشب خیلی حرف بود واسه گفتن ، دوچرخه اسلامی ، لباس اسلامی ، جنگ اسلامی و خلاصه کلی چیزهای اسلامیه مسئله دار ولی حسش نیست بگم .

فکر می کنم این همه ، همه گفتن چی شد ؟! هیچی . هر روزم بیشتر فرو میریم تو بدبختی . ذهنم مغشوشه . احساس می کنم همه فقط دارن ادا در میارن که اوضاع خوب نیست ، احساس می کنم تب روشنفکری همه رو گرفته ، هیچ کس دیگه اهل عمل نیست . هر کس ۴ تا کتاب گذاشته جلوش ، ۴ تا جمله از ۴ تا فیلسوف از بر کرده و می خواد با فکرش ! وضع رو عوض کنه ...

غصه ام میگیره . به نسل پیش از خودمون نگاه می کنم . میبینم همه شاکین ولی اینقدر اسیر زندگی شدن که بی خیال وضع مملکتن ( نمی تونی هم بهشون حالی کنی با تغییر وضع مملکت زندگی شمام تغییر می کنه ) . نسل خودمون هم که تو کوی دانشگاه و سر انتظاراتشون از اطلاحات حسابی رفتن تو لک ، وا دادن ، جا زدن . از اون نسل فقط اونایی موندن که تریپ روشنفکری برداشتن . اما نسل بعد از ما ... یه مشت یاقین که نمی تونی باهاشون دو کلمه حرف بزنی . فقط می خوام اعتراض کنن و هوار بکشن ولی نمی تونی این اعتراضشون رو جهت بدی . معترضن فقط همین . و من دیگه امیدی ندارم ... دیگه به آینده ی ایران هیچ امیدی ندارم ...

از امروز ترانه ی تنهاییم این خواهد بود :

خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ...

 

پ . ن : چلسی ، منچستر رو یک بر صفر برد ... طفلکی فرگوسن عزیز من

 



 نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  جنگ

 

از جنگ متنفرم ، به هر بهانه که می خواهد باشد باشد ، به نام ایزد یا به نام اهریمن . از جنگ متنفرم . در جنگ نه ایزد نقشی دارد و نه اهریمن . جنگ به حقیقت پیوستن رویاهای آدمهای روانی و سیری ناپذیرست که بر مسند قدرت نشسته اند و مردم قربانی این رویای شومند . از جنگ متنفرم ...

بی پناهیت را در بی پناهیم بیاویز ...

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  روزنوشت

 

دیشب خیلی دیر اومدم خونه و خسته تر از اون بودم که بیام و اینجا پستی بذارم ولی حالا بهتر شدم البته پا درد که جای خودشو داره و فکر می کنم تا وقتی من تصمیم نگیرم مثل بچه ی آدم بشینم خونه و استراحت کنم این پا خوب نمیشه .

دیشب رفتیم کنسرت ، فتحعلی اویسی ، پسرش و محمد خاکپور . سالن ایوان عطار کاخ سعد آباد . امشبم هست . طالب بودید تشریف ببرید  .

نمی دونم چرا بعضی از آدمها به چیزهایی که دارن قانع نیستن و اصرار دارن که خیلی چیزها باشن . اینکه آدم نقاش خوبی باشه خیلی بهتره تا کسی باشه که یه کم نقاشی بلده ، گهگاهی ساز میزنه ، هر از گاهی دو خط شعر میگه و از کامپیوتر هم یه چیزهایی حالیش میشه ! البته این نظر منه ولی جدن دوست دارم خودم یه کاری رو خوب بلد باشم تا اینکه از هرچیزی یه کم بلد باشم ( هرچند من هیچیو خوب بلد نیستم ! ) . آقای فتحعلی اویسی یکی از این آدمهاییه که دوست دارن همه چی باشن . نمی دونم آدمها چرا خواننده می شن ، به خاطر صدای خوب ؟ یا قیافه ی خوب ؟ به هر حال آقای اویسی هیچ کدوم از این دو فاکتور رو نداره . ولی خوب خوندنش دیشب یه حسنی داشت . ما نیمه ی اول کنسرت رو یه بند خندیدیم ...

اقای خاکپور که اومد رو سن گروه حراست به تکاپو افتاد ! یهو تعدادشون زیاد شد ! آقای خاکپورم هی از اون بالا می گفت همکاری کنید! میومدیم همکاری کنیم با چشم غره های شدید مواجه می شدیم . خلاصه اینکه به اقای خاکپور بیچاره هم تذکر دادن و قبل از خوندن آهنگهای بعدی به خنده گفت : " می خوام شیش و هشت بخونم ولی خیلی زهرآگین نیست . نمی خواد همکاری کنید . "

اینم از دیشب من که جز یه کامیون شادی و یه کوه پا درد چیزی ازش نمونده

 

خوب تو این مدت که من خیلی درگیر پا دردم بودم یه اتفاقاتی افتاده . مثلن برادرها و خواهر های عزیزمون که در نقش صاحب مردم هستن و برای همه تکلیف معلوم می کنن یه نمایشگاه ناناز افتتاح کردن تو مصلا با عنوان " پوشش اسلامی " . می دونید که دارن کار فرهنگی می کنن . طفلکیا خیلی خیلی نگران امنیت اجتماعی جامعه هستن . گزارش تصویری زحمات شبانه روزه این بزرگمردان و زنان راستین رو ببنید .

آها ، راستی یادتون نره این پاسداران امنیت اجتماعی زینب رو آزاد کردن ! اوووووو تازه ! به باباشم گفتن شما برو خونه ما خودمون می رسونیمش در خونه ! اوووووووووووووو تازه تر ! زینب و ساعت ۹ شب تو میدون کاج پیدا کردن و ولش کردن به اومون خدا ! البته بدون پول !

اوا ! ناراحت نشید ها ! خیلی دور از خونه نبود فقط یه کم دور بود . خونه ی زینب کرجه !

حالا بیاید بریم دستهای پر تلاشه این پاسداران امنیت اجتماعی رو ببوسیم . طفلکیها خیلی زحمت می کشن ...

پ .ن : خدایا تا کی قراره این ذلت رو تحمل کنیم ؟ می گفتن تو رحمان و رحیمی ... ثابت کن !!!

 



 نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  " پا "

 

بچه بودم ، بابا بزرگ زنده بود ، از درخت انجیر حیاط پشتی میرفتم بالا و انجیر میچیدم ، از درخت گوجه سبز جلو در میرفتم بالا .... تمام بچه گیم در حال بالا رفتن از درخت و در و دیوار بودم و چه لذتی داشت فتح بلندی . مهتاب اینجا ، مهتاب اونجا ، مهتاب همه جا ! کافیه یک لحظه چشماتونو ببندید و باز کنید و ببینید مهتاب تو بلندترین نقطه ی موجود در محدوده ست ...

راهنمایی بودم . به پسر عمه ام درس میدادم تابستون ، تجدید شده بود . عمه تو ایوون فرش پهن کرده بود رو به حیاط ( حیاط که چه عرض کنم ! باغ ) . تمرین میدادم بهش و د برو که رفتی ... تمام درختهای باغ رو حفظ بودم ...

دبیرستانی بودم . طبقه ی دوم بود خونه مون ، کلید نداشتیم موندیم پشت در ، از دیوار رفتم بالا و ... . با پسر همسایه تو کل کل شرط بستم که می تونم از پنجره ی خونه ی خودمون بپرم تو حیاط اونها و تو حیاط خودمون نیافتم و پریدم و شرط رو بردم ...

دانشجو بودم ، آخر ترم بود ، نه تحقیق تحویل داده بودم و نه برنامه ای نوشته بودم . با پررویی نمره هم می خواستم . استاد گفت غیره ممکنه ، حتی ۲۵صدم . گفتم استاد غیر ممکنه غیر ممکنه . من نمره می خوام اونم بالا . گفت حرف محال نزن . گفتم من محال حالیم نیست نمره می خوام . از پنجره ی طبقه ی سوم پایین رو نگاه کرد گفت بپر پایین بهت ۲۰ میدم . گفتم میپرم . گفت نمیپری . گفتم بپرم . گفت بپر ۲۰ بگیر . پنجره رو باز کردم .پامو گذاشتم رو شوفاژ . تو قاب پنجره وایسادم . آماده ی پریدن و خدایا به امید تو . دست انداخت کمرمو گرفت هلم داد تو کریدور . گفت دختر تو دیوونه ای ! نپریدم ولی ۱۶ شدم ...

تابستون بود ، همین تابستون گذشته . کوههای جواهر ده رو با صندل پاشنه بلند گز کردم . نفر اول گروه ، جلوتر از همه ی اونایی که جونتر بودن و کتونی پاشون بود ...

بهاره ، از همه ی اینها چیزی نگذشته ولی دیگه حتا نمی تونم راحت بشینم . پام درد می کنه ...

 

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  برای رسیدن به فردوسی از سد پلیس می باید گذشت ...

 

امروز خوب بود ، تا جا داشت خوش گذراندیم ! فقط گهگاهی با خنده بهم هشدار میدادیم : واااااای بچه ها پلیس !

بزرگداشت فردوسی هم که در کاخ نیاوران راز مگوست ! خودتان برورید ببینید !

 

پ . ن ۱: چه دردیست کاری کنند که از پلیس ( کسی که وظیفه اش حفاظت از توست ) بترسی .

پ . ن۲ : از این نصیحت خوشم آمد :

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد !

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  روز بزرگداشت شاعر یا پاسداشت حافظ ایران زمین ( فردوسی بزرگ )

 

 همه ی ما می دانیم فردوسی که بود ، اینکه در سال ۳۲۹ در روستایی نزدیک شهر طوس به دنیا آمد ، اینکه شاهنامه نزدیک به ۵۰ هزار بیت دارد ، اینکه سلطان محمود عهد شکنی کرد و ... چیزهایی ست که همه مان می دانیم .

همه ی ما کم و بیش به این باور رسیده ایم که شاهنامه تلفیقیست از تاریخ ، افسانه و تخیل شاعرش . ولی باز هم تنها مرجع ما برای شناختن گذشته ی ایران است و صد افسوس و صد نفرین بر بانیانش ...

نمی خواهم صحبت از شخص فردوسی کنم . می خواهم از تفکری حرف بزنم که این شاعر با سحر کلامش توانست حفظش کند . می خواهم از یکسانی انسانها در ایران باستان سخن بگویم. می خواهم خودم را دلداری بدهم با گذشته وقتی به  آینده امیدی نیست ...

زن ناقص العقل امروزی در ایران باستان چنین بود :

ز پاکی و از پارسایی زن

که هم غمگسار است و هم رایزن

 

..........................................................

 

اگر پارسا باشد و رایزن

یکی گنج باشد پراکنده زن

 

..........................................................

 

بدو گفت هر کس که بانو تویی

به ایران و چین ، پشت و بازو تویی

نجنباندت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی تویی رهنمای

ز مرد خردمند بیدار تر

ز دستور داننده هوشیارتر

 

زن ایران باستان نه تنها به عقل و خرد معرفی شده که توانایی مملکت داری نیز دارد :

پوران دخت ، آزرم ، همای چهرزاد و ... از جمله زنان مقتدر شاهنامه هستند . زنانی که روزی توان مملکت داری ( آنهم چه مملکت عریض و طویلی ) داشته اند ، امروز به بهانه ی حجاب و گناه و فساد در پستوی خانه هاشان می پوسند.

زنانی که دیروز با تفکر و سرسختی برای سلامت فرزنداشان خطر می کردند ( همچون فرانک ، همسر آبتین و مادر فریدون ) امروز به جرم خواستن حق سرپرستی فرزندانشان به اقدام علیه امنیت ملی متهم می شوند .

زنی که زمزمه ی دیروزش بهترین تصمیم در امر مملکت داری بود ( سین دخت ) فریاد امروز به دلیل نقصان عقل نادیده گرفته می شود .

زنی که دیروز فرقی با مرد نداشت ( اگر دختری زایدش گر پسر - وُرا باشد این تاج و تخت و کمر ) امروز نصف او حساب می شود .

ای شهره ی ایران ! این بزرگ مرد !

اگر بدانی چه رفت با آنچه تو برای حفظش ۳۰ سال رنج بردی ...

 

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد 

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

 

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  اعصاب ؟ یخدی !

 

بسه دیگه ، از نوستالژیهای عاشقانه در بیایید ! برگردیم سر بدبختیهای مملکتی !

داستان طوفان دیروز تهران رو حتمن شنیدید دیگه ! البته خود طوفانه زیاد مهم نیست ! مهم اینکه تو آخرین خبر دیشب شبکه تهران اعلام شد ۱ کشته داشته چند تا زخمی ! ولی تو اخبار امروز گفتن نه کسی کشته شده نه کسی زخمی ! اینکه کدوم درسته به من ربطی نداره ! یه کاریم شما بکنید برید بگردید دنبال حقیقت !!!!! به قول طرف : " آنچه یافت می نشود همانم آرزوست ".

نه ! ذکر مصیبت تموم نشده ! تازه رسیدیم به جاهای خوب خوب ! اخبار شنیده حاکی از اینه که امسال نرخ کرایه منزل ! کمی بیشتر از دو برابر شده ! یه آپارتمان فسقلی اونم کجا تو بلوار فردوس ! شده ۱۸ میلیون رهن ! یعنی رسمن ما رفتیم قاطی باقالیا ! چون ما یه نمور آپارتمانمون از فسقلی بزرگتره ! کسی باقالی نمی خواد ؟ لامصب الان فصلشم هست ! نمی دونید چه حالی میده تو باغ باقالی قدم بزنی و کلی پروانه سفید دورت بچرن ...

این لطافت طبع داره کار دستم میده !دور نشیم از مسئله ! دارم فکر می کنم یه خانواده ی متوسط ایرانی حتا اگه تمام درآمدش رو پس انداز کنه !!!!! بازم نمی تونه آخر سال ۱۶ میلیون تومن بذاره رو پول پیش خونه ! پس این وزارت اطلاعات چی کار داره می کنه ؟! فکر می کردم قراره مشکل مسکن رو حل کنه !

 

پ .ن ۱ : خونمون ( خونه ی صاحب خونه مون ! ) رو دوست دارم . تو طبقه ی اخر یه برج کوچولوئه . از اینجا همه ی تهران زیر پامونه . از این سرش تا اون سرش . فقط استادیوم ازادی رو نمیبینیم که اونم عیبی نداره چون با توجه به بعد مصافت نمی تونیستم بازیهاشو ببینیم پس خودشم به درک  حوصله اسباب کشیم ندارم ! پس لطف کنید دعا کنید خداوند عزیزمون یه ۲۰ میلیون از آسمون برام بفرسته که اصلن اعصاب معصاب ندارم !!!

پ.ن ۲ : زانوم که خم میشه یه صدای مشمئز کننده ی وحشتناک میده ...

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  باز هم نوستالژی

 

به نظر شما نوستالژیها دو طرفن ؟ یعنی اگه برای من نوستالژی هستن برای طرفم هم نوستالژین ؟ یا اینکه ما متفاوت از هم دچار نوستالژی میشیم ؟

هر جوری که دچارش میشیم...

 من عاشق نوستالژیهام هستم ، عاشق شهریار کوچک ، عاشق الفی ، عاشق دادلی دورایت ... عاشق من اگر برخیزم ، عاشق ای ایران ... ، عاشق یار دبستانی ، عاشق بهارنارنج ، عاشق لبو ... عاشق دریا ، عاشق ساز ، عاشق با تو رفتم ... ، عاشق گل گلدون من ... ، عاشق ستاره مرد ... عاشق وقتی که میای ...

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

 انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

هرچی که جاده ست رو زمین به سینه ی من میرسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم  

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام  

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم

 

گوش کنید اگرم بلدید سیو کنید  از تو این صفحه ی ایران مانیا برداشتمش ...

پ.ن : یه عمر برات خوندم ولی آخرشم نفهمیدم صدا و خوندنمو دوست داشتی یا اینکه تحمل می کردی ...

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  نوستالژیهای عاشقانه

 

ویگن - دل دیوانه

پس از این زاری مکن ، هوس یاری مکن
تو ای ناکام ، دل دیوانه
با غم دیرینه ام ، به مزار سینه ام
بخواب آرام ، دل دیوانه

با تو رفتم ، بی تو باز آمدم
از سر کوی ، او دل دیوانه
پنهان کردم ، در خاکستر غم
آنهمه آرزو ، دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از این زاری مکن ، هوس یاری مکن
تو ای ناکام ، دل دیوانه
با غم دیرینه ام ، به مزار سینه ام
بخواب آرام ، دل دیوانه
 
 
 
کورس سرهنگ زاده - فایده نداره
 
دیگه عاشق شدن, ناز کشیدن, فایده نداره, نداره
دیگه دنبال آهو دویدن, فایده نداره, نداره
 
 
چرا اين در و اون در ميزني, اي دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن, فايده نداره

 
وقتی ای دل, به گیسـوی پریشون میرسی, خودتو نگهدار
وقتی ای دل, به چشمون غزلخون میرسی, خودتو نگهدار, خودتو نگهدار

 
دیگه عاشق شدن, ناز کشیدن, فایده نداره, نداره
دیگه دنبال آهو دویدن, فایده نداره, نداره

 
ای دل دیگه بال و پر نداری, داری پیر میشی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری, داری پیر میشی و خبر نداری

 
وقتی ای دل, به گیسـوی پریشون میرسی, خودتو نگهدار
وقتی ای دل, به چشمون غزلخون میرسی, خودتو نگهدار, خودتو نگهدار

 
دیگه عاشق شدن, ناز کشیدن, فایده نداره, نداره
دیگه دنبال آهو دویدن, فایده نداره, نداره
 
 
 
"دل دیوانه " رو اینجا دانلود کنید.
"فایده نداره " رو از اینجا دانلود کنید.
 
توضیح : هیچ کدوم رو من آپ لود نکردم . لینک اول رو از از عشق تا عشق  و لینک دوم رو از بعضی ها داغشو دوست دارن  برداشتم . ایشالا که از دزدیه ما دلخور نشن 
 
 
پ . ن: چرا نوستالژیها یا عاشقانه اند یا کودکانه یا میهنانه ؟!!! ( من از فرهنگستان لغت چی کم دارم ؟! از چرخ بال که بهتر بودم کلمه ام ! )
 
 
 


 نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  رستگاری

 

هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاك ميسازد :۱ـ سياست بدون شرف ۲ـ لذت بدون وجدان ۳ـ پول بدون كار ۴ـ شناخت بدون ارزشها ۵ـ  تجارت بدون اخلاق ۶ـ دانش بدون انسانيت ۷ـ عبادت بدون فداكاري .

مهاتما گاندی

 

 

پ.ن : اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود...

 



 نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  آییییییییییی پام !

 

چند روزه گذشته حال خوشی نداشتم ! من و بلاگفا با هم بیمار شدیم . زانوی چپم وزنم رو جواب کرده ، پا درد پیری آمده سراغم ، درد بدیست این پا درد ...

بلاگفا که به نظر میاد بلند شده از بستر بیماری ولی من همچنان پا درد رو یدک می کشم . عجب درد بدیست لاکردار . نه توان ایستادن ، نه نشستن ، نه راه رفتن ، نه کار کردن ...

بدبختی اینجاست که ویر شدیدی دارم برای ایستادن و نقاشی کشیدن ! بد زمانه یست ، همه چیز قاطی پاتی ! آن هم به شدت !!!

کانالهای کولر رو تمیز کردم و چه لذتی داره زیر باد کولر نشستن ! فقط حیف درد پام امانم رو بریده ! بد جور .

هیچ چیز نمی تونم بنویسم جز این درد بدمصب ! پس بهتره تمومش کنم !

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  اینجا کجاست ؟!

 

امروز ساکتم ، نه حرفی برای گفتن هست ، نه جایی برای رفتن ، نه گوری برای مردن ... اینجا ایران است !

 

پ.ن۱ : چند وقت پیش یه مطلبی نوشتم و یه فیلمی گذاشتم " بی غیرتیم . هم من هم تک تک شماها " ، نمی دونم کسیو تکون داد یا نه . نمی خواستم دوباره مطلبی در این باره بذارم ولی فکر کردم شاید بعضیهاتون هنوز فاطمه ، دیگر فاطمه نیست رو به قلم ابراهیم نبوی نخونده باشید ، پس این شما و این ایران ...

پ.ن۲ : اینجا ایران است . مصلای بزرگ تهران ، بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب . اینجا موطن غیور مردان و زنانیست که به فیلم ۳۰۰ معترض بودند ! اینجا مهد تمدن است . اینجا ایران است ...

بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب - مصلای بزرگ تهران  

بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب - مصلای بزرگ تهران

بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب - مصلای بزرگ تهران

 پی نوشتِ پس از ارسال : دوستان عزیزم به ترتیب عکسها دقت کنید ، من اول عکسی رو گذاشتم که نشون میده سطل زباله پر شده ولی کسی نیست که خالیش کنه ، برنامه ریزها همونهایی هستند که وا مصیبتا سر داده بودند . اما آشغالها رو مردم ریختند شاید به ناچار ( چون جایی نداشتند ) ولی این مردمی که به مدیریت نمایشگاه به خاطر نبود سطل زباله اعتراض نیمی کنند ( این اعتراض هیچ هزینه ای نداره ) به دولت به خاطر فشارهاش اعتراض می کنند ؟ ( با هزار و یک جور هزینه )

این مردمِ ساکت خودِ ماییم . همونها که وقتی خبری نیست یک دنیا حرفیم و هرجا که لازمه حرف بزنیم در خفه خون مطلق به سر میبریم . مثل همون جا که اون دختر رو بردند . این مردم ماییم و اینجا ایران است ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  نوستالژیهای عاشقانه



 نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  کسی چه می داند چه کاری درست است ...

 

ذهنم را بر پرده می اندازم و فیلم چند ماه اخیر را دوباره و دوباره نگاه می کنم . از اوخر بهمن ماه دیگر آرامش معنایی ندارد و هر چقدر جلوتر می آیم در خاطراتم ، بدتر می شود .

به وضوح تمام حقوق انسانی نادیده گرفته می شوند و آشکارا حکومت نظامی بر قرار است ...

فکر می کنم اگر روزی فرزندم اعتراضی کند به زاده شدنش چه جوابی برای دادن دارم ؟!

تا پیش از این تمام هدفم ماندن و ساختن بود , ساختن کشوری که برای من همه چیز است .

برفش را , بارانش را , سنگش را , دریا ش را , مردمش را , خاکش را میپرستم ولی ... افسوس که هرچه می گذرد بیشتر به این باور میرسم که من توان دوباره ساختنش را ندارم ... هرچه بیشتر می گذرد بیشتر میترسم از روزی که دخترم بگوید چرا به دنیا آوردمش و چرا زندگیش را در این کشور تباه کردم ... هرچه می گذرد بیشتر از آینده می ترسم ... میترسم از آینده ی شومی که میبینم ,  می ترسم از اینکه بمانم , می ترسم از اینکه بروم , می ترسم از اینکه تصمیم بگیرم ...

می ترسم ...

و فکر می کنم اگر من بروم به جای امنی که دخترم آینده ی تضمین شده ای داشته باشد چه کسی فریاد کند :

دوباره مي سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم
اگر چه با استخوان خويش ...

 



 نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  گزارش ویژه نمایشگاه کتاب !

 

کمی مونده با ساعت ۱۰ ، من و بچه هام ( پسر بزرگم و دختر کوچکم ) از در مصلا وارد بیستمین نمایشگاه کتاب شدیم . به نقشه نگاهی کردیم و جهت میان بر وارد سالن کتاب های عربی و لاتین شدیم که ... ! بعله این سالن زیر زمینی بود به غایت نمور و کثیف!!! و احتمالن آبرومون جلوی کشورهای خارجی !!!!! شرکت کننده تو نمایشگاه رفته تا حالا! ( البته اگر به لطف ریاست محترم جمهور چیزیش مونده باشه ! ) . برای خارج شدن از سالن باید از چند پله بالا میرفتیم ( خب تو زیر زمین بودیم چرا تعجب می کنید !؟ ) که رفتیم . فقط مجبور شدیم مارپیچ بریم بالا که زیر چیکه های جاری از سقف خیس نشیم !

به سمت سالنهای ناشران عمومی راه افتادیم ، خدا رحمت کنه قدیما یه پارچه میزدن جلو ورودی هر سالنی این هوا ! بالاش می نوشتن "الف - پ " و پایینش هم انتشاراتیهایی که تو اون سالن غرفه داشتن لیست می کردن ! اما دریغ پارچه کجا بود ؟ نوشته کجا بود ؟ نظم و ترتیب کجا بود ؟ البته عوضش هر کدوم از سالنها به اسم یکی از مردان بزرگ ایران زمین بود که واقعن نو آوری بود و به اندازه ی همه ی بی نظمی و بلبشویی که راه انداخته بودن می ارزید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وارد یکی از سالنها شدیم که عملن همه ی سالنها بود ، ترتیب انتشاراتیها به بدترین شکل ممکن بود ، پلاک بعضی غرفه هارو ، روی کاغذ A4 و با خودکار نوشته بودند ، در کل افتضاح بود .

کتاب چاپ اول بدرد بخور هم که تقریبن وجود نداشت . نتیجتن چند تا کتاب گرفتم که پارسال موفق به گرفتنشون نشده بودم و با دیدنشون دوباره یادشون افتادم . همه هم رومان .

البته یه حالیم به خودم دادم و کتاب " بار دیگر شهری که دوست میداشتم " رو دوباره خریدم . تو پست بزرگداشت نادرابراهیمی نگفتم که یه بی .... ازم همه ی کتابهای نادر ابراهیمی رو یه جا گرفت که بخونه و حال کنه و دیگه نداد . البته نسبت خیلی دوری با این ... ندارم . ولی ....

به هر حال تا وقتی که همسر عزیز بتونن کتابهای من رو پس بگیرن باید تاوان بدن دیگه . منم دوباره کتاب های مورد علاقه ام رو می خرم !

پسرم هم کتاب زیادی نخرید . ۴ تا کتاب درپیت در مورد نیچه ! ولی دخملی حسابی دستور داد ! تو سالن کودکان یه حالی به خودش و جیب ما داد . البته مام دریغ نکردیم بلکه قبول افتد

پ . ن : قرار نبود بریم نمایشگاه ، چون ناشرین تحریمش کرده بودن . ولی خودشون شرکت کردن نتیجه این که مام رفتیم ! من انتشارات بهدید ، هیرمند ، دارینوش ، قدیانی ( البته انتشارات کودکانش بود ) و چند تای دیگه رو ندیدم . حالا نمی دونم بودند و من ندیدم یا اینکه اینا سر حرفشون مونده بودن و نیومده بودن . ققنوس که با اون همه بلوایی که سر نیومدن به راه انداخت و با این حضور پر شور و انقلابیش !!! تو نمایشگاه آبروی همه رو برد

 



 نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  به وعده باید وفا کرد !

 

اینم اون فیلمی که گفته بودم . البته زحمت تهیه و آپلودش رو متوترکسات عزیز کشیدن که واقعن ازشون ممنونم

 

من که راست میگم !!!

دانلودش کنید و حالش رو ببرید و البته اگر می تونید پخشش کنید .

 



 نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  سختی اگر هست ، تنگنا اگر هست برای شماست نه من ! " مقام معظم ریاست جمهوری "

 

یادتونه چند وقت پیش " گوهر خیراندیش " تو مراسم بزرگداشت " جمشید اسماعیل خانی " یکی از شاگردهای همسر مرحومش رو بوسید ؟ یادتونه چه بلوایی راه افتاد ؟

ایشالا که یادتونه ولی خب مرگ واسه همسایه خوبه چون آقای رئیس جمهور شامل قانون محرم و نامحرم نمیشه حالا چرا ؟! نمی دونم

اینم شاهد مدعا :

قدم اول

آقای رئیس جمهور در حال دست دادن با خانم معلم

قدم دوم

آقای رئیس جمهور در حال بوسیدن دست خانم معلم

قدم سوم  

خانم معلم در حال بوسیدن اقای رئیس جمهور

 

 

پ . ن : اشتباه نکنید این عمل به نظر من بد که نیست هیچ خیلی هم خوبه ! ولی مسئله اینجاست که از کی سر زده !!! یه فیلم خیلی توپ هم دارم که براتون آپ لود می کنم میذارم . تو نت بود ولی فیلتر شد . منتظر باشید

 



 نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  بعد از غیبت !!!

 

خب خونه تکونیه ما تموم شد

مشتریهای دائم این وبلاگ اصلن از اینکه ما دو ماه بعد از عید نوروز خونه تکونی کردیم تعجب نمی کنن چون می دونن قبل از عید چقدر درگیر بودیم . خلاصه اینکه تموم شد  البته همسرجان مقدار متنابهی زحمت کشید که همین جا و در حضور جمع از زحمات بی دریغ ایشون تشکر می کنم .

طبیعی بود که این چند روز نه بتونم به وبلاگ خودم درست و حسابی سر بزنم و نه بتونم به وبلاگ دوستان سر بزنم اینه که عذر می خوام اگر احیانن تا اینجا اومدید و چیز تازه ای ندیدید و یا اینکه پست تازه ای زدید ولی مهتاب سر نزد و اگر زد به یک کامنت کوچولو اکتفا کرد

به نظر میاد تب تند نیروی انتظامی فرو کش کرده و منتظرن تا لباسهای جدید عرضه بشه و بعد دوباره شروع کنن به آزار دادن مردم . در بگیر بگیر و کار فرهنگی نیروی انتظامی خوندن این پست از نی نامه بی لطف هم نیست .

امیدوارم مردم ایران رنگ آسایش ببینند .

 



 نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  بی غیرتیم . هم من هم تک تک شماها

 

میگم بی غریتیم همه دماغاتونو می کشین بالا !

چیه ؟ نکنه واقعن فکر کردین غیرتی چیزی دارید ؟ غیرتو این دختر داره که نمیره بشینه تو اون ماشین لعنتی ، من و تو بی غیرتم وایمیستیم کتک خوردنشو نگاه می کنیم .

تف به هر چی بی غیرته ...

 

http://youtube.com/watch?v=gj7_q97dqek

جرات نگاه کردن به این ویدئو رو دارید ؟ جنم تکرار این دختر رو چی ؟

 



 نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  کجاست آزادی ؟

 

چند روزه دیگه روز معلمه ...

هنوز بوی گلهایی که می خریدم و کاردستیها و هدایا یادمه ...

هنوز یادمه که جز معلم دوم دبستانم عاشق همه ی معلمهام بودم ...

هنوز معلمهام رو یادمه و مدرسه هام رو ...

هنوز همه چی یادمه ، حتا یادمه که معلمهای دوست داشتنی یا دوست نداشتنی رو همین چند وقت پیش توی کلاسها دست بند زدند و بردند زندان ...

هنوز یادم نرفته چند روزه پیش وزیر آموزش و پرورش با وقاحت تمام برنامه های هفته ی معلم رو اعلام کرد و با نیش باز اعلام کرد تا حالا هیچ سالی اینقدر به معلمها ارج نهاده نشده در هفته ی معلم !!!

نه هنوز یادم نرفته ما چقدر بی غیرتیم و معلمها رو تنها گذاشتیم ، همانهایی که بهمون یاد دادن بنویسیم آزادی ...

 نه ، هنوز یادم نرفته ...

 



 نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  عاشقانه

 

آنکه می گوید دوست ات دارم

خنیاگرغمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

                                                  ای کاش عشق را

                                                  زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

                    در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

                                                  عشق را

                                                  ای کاش زبان سخن بود

 

آنکه می گوید دوست ات می دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتاب اش را می جوید.

                                                  ای کاش عشق را

                                                  زبان سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گریان

در تمنای من.

                                                  عشق را

                                                  ای کاش زبان سخن بود

 

احمد شاملو ۳۱ تیر ۱۳۵۸ ، ترانه های کوچک غربت

 



 نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  دلمرده ی امیدوار ...

 

دست و دلم به نوشتن نمی رود

هر سو که میگردم سرخوردگی میبینم و بس

از این بالا شهر من فقط خاکستریست

می خواهم روی بوم بیاورمش

ولی همه چیز فقط خاکستری میشود

با رگه های از رنگهای تند

رنگهای چراغ های گردان ماشینهای پلیس ...

می خواهم نقاشی کنم ، جز به آنجا که واقعی نیست

کجا می شود رفت از دست واقعیت ؟!

می خواهم نقاشی کنم .

در تمام دنیا ۴ بو سرحالم میاورند

بوی رنگ ، بوی جوهر خودکار و بوی گل سفالگری و بوی آزادی ...

 

پ. ن : نوشين احمدی خراسانی و پروين اردلان هر یک به سه سال حبس محکوم شدند

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  شق سوم نداره !

 

این خانوم سفید پوش رو نگاه کنید ، بدحجابه دیگه نه ؟ اونم تا حد بازداشت !

برخورد با بدحجابی

برخورد با بدحجابی

برخورد با بدحجابی

یا با چادر میرید بیرون یا بازداشت میشید ، شق سوم  نداره !

 

پ .ن ۱: عکسهای بیشتر در اینجا

پ .ن۲ : 1347 تذکر + مشاهداتي از چگونگي مبارزه با بدحجابي در تهران + فرمانده ناجا: مجازات متجاوزان به حريم خصوصي تشديد مي شود

پ .ن ۳: به نظر میاد دستگیری معلمها و فعالین زنان و فعالین کارگری و فعالین دانشجو و ... اینا رو سیر نمی کنه ، همه قراره دستگیر شن . یه جورایی حکومت نظامی دیگه ! هر کی از خونش بره بیرون و یا کسی رو جز خودش و مقام معظم رهبری بشناسه باید بره زندان ! دیگه شق دوم هم نداره

 



 نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  بگویید کاوه بیاید ...

 

نگاه کن ، می شناسیش ؟

کاوه آهنگر

این دیگر شهریار آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری نیست که نشناسیش ، این کاوه است ، کاوه ی آهنگر ، اسطوره ی آزادگی در ایران ... این کاوه است  فرزند البرز ، فرزند ایران ، نگاه کن ! این کاوه است می شناسیش ؟ می دانیش ؟ درفشش را کاویده ای ؟

این یکی را چه طور ؟ می شناسیش ؟ مارهای دوشش را چه طور ؟ می دانی ضحاک مارانی بر دوش داشت ؟ می دانی غذای مارانش مغز جوانان برومند ایران زمین بود ؟ می دانی مارهای ضحاک آینده ی ایران را می بلعیدند ؟

می دانی ضحاک در سرزمین من زیاد است ، شاید چون فریدون به پیام سروش آسمانی گوش داد و ضحاک را نکشت ، می دانم که ضحاک در سرزمین من زیاد است ، کاوه را می خواهم . عکسش را که دیدی ، اگر خودش را دیدی بگو جوانان ایران منتظرش هستند ... بگو بیاید تا البرز جان بگیرد ، بگو بیاید یک بار برای همیشه تمام ضحاکان را نابود کند .

 بگو بیاید که می خواهم بدون ترس فکر کنم ...

کاوه نمی آید ، گرشاسب کجاست ؟

گرشاسب ازدها کش آخرالزمان

 



 نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |