|
||||||||||
|
|
قالب جدید به نظر قالب قبلی خیلی سنگین بود و همه شاکی بودن به خاطر سخت یا نصفه نیمه بالا اومدنش . اینه که بهراد عزیز دوباره زحمت کشید و بهم امداد رسوند و قالب فعلی جلوی روی شماست . باشد که قبول افتد . حق دارید گلگی کنید که سر نمیزنم ، خیلی گیر و گرفتارم و فردا دوباره به خاطر پام میرم سفر . طولانی تر از دفعه ی قبل و امیدوارم این بار جواب بگیرم .
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسط مهتاب |
اگر ايران بجز ويران سرا نيست من اين ويران سرا را دوست دارم اگر تاريخ ما افسانه رنگ است من اين افسانه ها را دوست دارم نواي ناي ما گر جانگدازست من اين ناي و نوا را دوست دارم اگر آب و هوايش دلنشين نيست من اين آب و هوا را دوست دارم به شوق خار صحراهاي خشكش من اين فرسوده پا را دوست دارم من اين دلكش زمين را مي پرستم من اين روشن سما را دوست دارم اگر بر من ز ايراني رَوَد زور من اين زورآزما را دوست دارم اگر آلوده دامانيد اگر پاك من اي مردم شما را دوست دارم
چه طوری برم ؟ چقدر تصمیم گرفتن سخته من این شعر رو دوست دارم چون به غیر از زورآما رو که اصلن دوست ندارم بقیه ی شعر انگار از زبون خودمه . من جدن این خاک رو می پرستم . ( الان سیاوش میاد بهم گیر میده
پ.ن : به نظرم یه مشکلی پیدا کردم . توی سرم مدام یه صداهایی هست . یه صدای مداوم که قبلن برام جالب بود ولی الان دیگه نیست . انگار همیشه دارم موسیقی گوش میدم . داره عصبیم می کنه و دیگه اینکه خیلی بد می نویسم . علاوه بر داشتن کلی غلط املایی ( لغتهای ساده ای که خیلی پیش پا افتاده هستن رو اشتباه می نویسم ) کلمه ها رو جا به جا می نویسم . جمله ی توی ذهنم با چیزی که میاد رو کاغذ فرق داره . مثلن می خوام بنویسم :" من گرسنه هستم " می نویسم : " هم گرسنه هست " . حتا یه متن ساده رو هم چند بار باید غلط گیری کنم . حتا بعد از غلط گیری می بینم کلی کلمه رو اشتباه خونده بودم . یا دیوونه شدم یا یه مرض جسمیه دیگه به کلکسیون درد و مرضهام اضافه شد ! یکی از دلایل تاخیر تو کامنت گذاشتن هام همینه . یه کامنت ساده خیلی وقتمو میگیره . چون ۵-۶ بار می خونمش تازه بازم بعد از ارسال میبینم تو یه خط نوشته ۴ تا غلط دارم . خلاصه اینکه کوتاهی و کمکاریمو ببخشید . تمام تلاشمو می کنم به همه سر بزنم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 توسط مهتاب | ۲۶ تیر بود ، تیر ۸۲ . دقیقن یادم نیست ساعت چند بهوش اومدم ولی تو پرونده تولدش نوشته بودن :" ساعت تولد : ۹:۳۰ صبح " . این عکس اولین عکس درست و حسابی و رسمیش بود :
۹ ماهش که بود راه افتاد ، می گقتن خیلی زود راه افتاده ولی تو تولد یک سالگیش یه دونه دندونم نداشت ، ۱ هفته بعد از تولدش اولین دندونش در اومد . این عکس تولدشه . تولد یک سالگیش :
۲ سالش که شد کلی دندون داشت و یه آتیش پاره ی خوردنی شده بود ، حداقل من که همیشه مجبور بودم با وسوسه ی گاز گرفتنش مقابله کنم . تولد دو سالگیش :
۳ سالش که تموم شد ، یه پا ملکه شد واسه خودش ، با یه زبون شیرین که عمرن کسی بتونه از پسش برآد . مخصوصن وقتی میگه : " اوه ممنونم چقدر قشنگه ! ". تولد ۳ سالگیش :
امروز ، ۲۶ تیر ۸۶ ، ۴ سالش هم تموم میشه ولی هنوز عکسی از تولد ۴ سالگیش ندارم ! پس آخرین عکس ( هفته ی پیش تو مسافرت ) :
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط مهتاب | تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته این ترانه رو با صدای سیاوش از اینجا دانلود کنید . لینک دانلود رو از سایت ام پی تری دات نت گرفتم .
پ.ن : شهرک غرب ، ونک ، تجریش ، پاسداران ، میدون محسنی ، گیشا و ... رو دنبال عروسک گشتم ! نیست که نیست . یه کمکی کنید دیگه بابا
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 توسط مهتاب |
این خانوم زیبا رو میبینید که اینجا خفته ؟( پرنسس رز - زیبای خفته ) اضطرارن به عروسکش نیازمندیم ! خیلی از فروشگاهای اسباب بازی بزرگ شهر تهران رو زیر پا گذاشتیم ولی نیست که نیست ! از بازدید کنندگان محترم تقاضا داریم چنانکه فروشگاهی را می شناسند که احتمال میرود عروسک مذکور را موجود داشته باشد ، آدرس فروشگاه را در قسمت نظرات درج نمایند تا نگارنده فل فور ؟! به مکان مورد نظر جهت خریداری عروسک مراجعه نماید! با احترام و تشکر مادری منتظر ! پ.ن : سفر هیچگونه درمانی در پی نداشت هیچ ! گردن و کتف هم از دست رفـت . به کامنتهای پست پیشین فردا جواب خواهم داد بی شک
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط مهتاب | وارد ۱۸ تیر شدیم . این روز برای من یادآور خاطرات متعددیه . خاطرات ضد و نقیض . ترس و شجاعت. میل به فریاد و میل به پنهان شدن ... یادآور شور دانشجوییه . یادآور ترس یه جوونه . یادآور صدای هماهنگ دانشجوهاست ، یادآور صدای ضجه های بی پنهاهشونه ... حالا که از اون روز گذشته و من جور دیگه ای میبینم دنیا رو ، به این نتیجه رسیدم که ۱۸ تیر نباید اتفاق می افتاد ، احساس می کنم میانگین سنی کسانی که تو اون واقعه درگیر بودن عامل مهمی بود برای اینکه کار به اونجا بکشه ، شاید اگر باد کله ی دانشجو ها و ترس حکومت از قدرت جوانی نبود حالا ما ۱۸ تیری نداشتیم ... ولی حالا که داریم! حالا خاطره ای داریم از روزی که کوی دانشگاه ویران شد ، خاطره ای داریم از بچه هایی که زیر دست و پای حکومت لت و پار شدند و خاطره ای داریم از یک شکست ... روزی که رهبری دستور داد مردم بریزند تو خیابان و مشت محکمی بزنند بر دهان استکبار ، و تلویزیون تصویر مردی رو نشون داد که مسئولیت جاسوسی و راه انداختن اعتراضات دانشجویی رو به عهده گرفته بود ، با خودم فکر کردم کور خوانده اند ، این مردم که مردم سال ۶۴ نیستند این مزخرفات را باور کنند ! ولی کور خوانده بودم بد !!! در آن چهار شنبه ی کذایی میدان آزادی مالامال از جمعیت بود و من فاتحه ی آزادی مردم ایران را خواندم . چه چیز بیشتری از این که هست قرار است گیر احمقها بیاید ؟ هیچ ! همین را هم می بازند . واقعیت این است . من امیدی به آزادی ایران ندارم ، حتا امیدی به نتیجه دادن کمپین هم ندارم ( دیگر از این کمتر ؟ ) ولی حرف زور هم برای من میخ در سنگ است ! تا جایی که بشود برای آزادی می جنگم ...
پ.ن۱ : مکال از خاطرات 18 هم گفته ، بخوانید تا بدانید بر کوی چه گذشت ... . آریا دجال نیز از تیری متفاوت گفته و ارمین از تولدش در ۱۸ تیر و این هم وبلاگی برای اکبر محمدی و این وبلاگی برای عزت ابراهیم نژاد شهدای کوی دانشگاه . بیتا از چگونگی ۱۸ تیر گفته. ( حتمن دوستان دیگری هم در مورد ۱۸ تیر نوشتن ، وقتم برای وبگردی خیلی محدوده ، لینکها رو اگر بشه حتمن اضافه می کنم ) پ.۲ : احتمال میدم چند روزی نباشم . خدا بخواد قراره برای پای داغونم یه کار اساسی کنم . امیدوارم با پا برگردم . دیشب بلالگفا خیلی خیلی اذیتم کرد . نتونستم کامنتهام رو ببینم که جواب بدم . امشب تا جایی که بتونم جواب میدم ، لطفن اگر جوابی نگرفتید دلخور نشید ، نمی دونید چقدر پام درد می کنه و چقدر خسته ام برای مهیا کردن این سفر چند روزه ( که امیدوارم به درمان بیانجامه ! )اینه که من رو به بزرگی خودتون ببخشید . وقتی برگردم حتمن از روشن کردن چراغ دل آقایون می نویسم ، قول میدم . و تا وقتی برگردم شما برید و پسرم رو بشناسید و البته متعجب شید که من به این گلی چه طوری یه همچین دوستی دارم !
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط مهتاب | چه کسی می تواند زنی را درک کند ؟ از مردی بپرسید زن کامل چگونه است , بیشتر وقت ها می گوید : « زنی ست که روزها خانم و شب ها معشوقه باشد .» از همان مرد بپرسید به نظر او زن دوست دارد در مردش چه چیزهایی باشد ؟ پاسخ او اغلب این است :« پرسش خوبی کردی . کی می تواند آنها را بشناسد ؟ آنها خیلی پیچیده هستند . زن خودش هم نمی داند چه می خواهد !» مرحله ی عالی برای آغاز آشکار کردن این راز , شروع درک پیچیدگی نیازهای زن , فهرست زیر است :
از دیدگاه او , وی نیاز به این باور دارد که شما همواره به فکر او هستید, و این که شما لحظه شماری می کنید تا بار دیگر در کنارش باشید. این ممکن است خواب و خیالی برای او باشد, ولی با کمی کوشش از جانب شما , ممکن است حقیقت پیدا کند. شما هم می توانید به صف عاشقان بزرگ بپیوندید؛ مردانی که قادرند رویاهای زنی را به واقعیت بدل سازند. زنان چه می خواهند ؟ او می خواهد در صدر فهرست اولویت های شما قرار گیرد. او جایگاه شماره یک را می خواهد. او می خواهد پیش از دوستان , همکاران , مشتریان و حتا مادرتان برای شما مفهوم داشته باشد. او همواره مقدار وقتی را که با او صرف کرده اید , با مقدار زمانی که با افراد یا فعالیتهای دیگر گذرانده اید, مقایسه می کند. او همیشه مقدار انرژی ای را که برای او صرف کرده اید با انرژی ای که برای افراد دیگر به مصرف می رسانید , مقایسه می کند. او پیوسته مقدار احترامی را که برای احساسات او قایلید با مقدار احترامی که برای احساسات افراد قایل می شوید , مقایسه می کند . زن شما همیشه می خواهد عشق خود را به او ثابت کنید. تقریبن مانند این است که او همیشه می پرسد تو چه کسی را بیشتر دوست داری ؟ کارت یا مرا ؟ دوستانت یا مرا ؟ مادرت را یا مرا ؟ بچه هایت یا مرا ؟ این خانه یا مرا ؟ ازادی ات یا مرا ؟ سرگرمی ات یا مرا ؟ مشتریانت یا مرا ؟
پ.ن ۱ : به کسی که دوستش دارم پیشنهاد خوندن این کتاب رو دادم . می دونید چی گفت : « هیچ علاقه ای به خوندن چرندیات ندارم. »
پ.ن ۲: من همه ی مطالب کتاب رو نمی تونم بنویسم . توی کتاب پر از مثالهایی که مدام تو زندگی خودمون یا اطرافیانمون می بینیم . خوندن خود کتاب چیزه دیگریه .
پ.ن ۳ :توصیه می کنم این مطلب ناصر خالدیان رو از دست ندید. حلزون وطن بهدوش
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط مهتاب | من امروز از وسایل نقلیه عمومی استفاده کردم امروز در راستای احترام گذاشتن به تصمیمات دولت فخیمه ؟!!!! در قسمت دوم مسافرت قید اتوبوس سواری رو زدیم و به تاکسی پناه بردیم و چه شانسی که سوار ون شدیم . کولر داشت و روشنشم کرد در قسمت سوم یعنی بازگشت هم که به کل قید این نوع مسافرت رو زدیم و به محض خروج از بازار فریاد زدیم دربست بنده نه سوسولم و نه غیره !
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط مهتاب | اینجا ایران است . ایران ۱۳۸۶. امروز هر که از راه رسید روز " زن " را به من تبریک گفت اما ... اما تبریکش گویی بدترین فحشها بود . چرا ؟ روز " زن " برای ایرانها حرام است، روز زن بر من حرام است ، وقتی حکومت با زیرکی و به هزار شیوه ی واضح و غیر واضح زن را از جامعه حذف می کند ، وقتی در دنیای مجازی " زن " فیل تر است . وای بر من اگر روز زن در این سرزمین روز جشن و شادیم باشد . فردا روز " زن " است ، روز " مادر " . فردا در جامعه ای روز زن است که دیروزش دلآرام علی به خاطر "زن "بودنش و به جرم خواستن برابری "مادر" و پدرش محکوم به دو سال و نیم زندان و ۱۰ ضربه ی شلاق شد . مادرم را دوست دارم ولی ... ولی چه هدیه ای می توانم به پاس زحماتش به او بدهم وقتی حتا حقوق اولیه انسانی را ندارد ، برایش روسری بخرم ؟ ظروف آشپزخانه ؟ لوازم آرایش ؟ لباس ؟ کدامش دلش را شاد می کند وقتی می داند قانونن انسان کاملی نیست ؟ نه ، من برایش هیچ نمی خرم ولی شرمندگیم را هم پنهان نمی کنم ، می گویمش که چقدر شرمنده ام که هنوز نتوانسته ام حق اش را از قانونی که فردا را به اسمش کرده بگیرم . شاید روزی بتوانیم واقعن روز " زن " داشته باشیم . به امید رسیدن به روزی که " زن " در پستوی تحجر حکوت مردسالارانه نپوسد .
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط مهتاب | اگر بخواهم اصل مطلب را ادا کنم باید کلمه به کلمه ی کتاب را برای شما بنویسم که هم از حوصله ی من خارج است و هم شما ، پس به عنوان یک زن به آن قسمتهایی اشاره می کنم که مهم ترند, به امید اینکه همه ی شما ( چه مردان و چه زنان ) این کتاب ( چراغ دل زنت را روشن کن – چراغ دل شوهرت را روشن کن ) رو تهیه کنید و بخونید و بدونید که چه طوری میشه با جنسی که نمی شناسید زندگی زیبایی داشته باشید . برجسته کردن جنبه های مثبت تا این زمان ممکن است شما , به بعضی از خصوصیات شخصی او , به صورت بد, منفی یا نادرست نگاه کنید . ببیند آیا می توانید طریق فکر کردن خود را با گفتن این جمله تغییر دهید : « کسی که این زن را دوست دارد , همان خصیصه هایی که مرا آزار می دهد , چگونه می بیند ؟ » من , با بعضی پیشنهادها به شما کمک می کنم , سپس شما خودتان با آن صورت اضافه کنید . منفی – او خیلی حرف میزند. مثبت – حالات او خیلی دوستانه ست و به همه آرامش می دهد . منفی – او خیلی بحث و جدل می کند. مثبت – او اعتقادات خیلی محکمی دارد . منفی – او تصور می کند همه ی آن را می داند . مثبت – او واقعن باهوش است . منفی – او خیلی مغرور و خودپسند است . مثبت – او خیلی به خودش اعتماد دارد منفی – او خیلی بی قید است . مثبت – او واقعن انرژی آرامش دهنده روی همه دارد . منفی – او خیلی پول خرج می کند . مثبت – او همیشه سعی می کند شیوه ی زندگی ما را بهبود دهد . منفی – او خیلی سختگیر است . مثبت – او واقعن منظم است . منفی – او خیلی احساسا تی است . مثبت – او خیلی حساس است . به طور قطع نه ویژگی های زن , بلکه نگرش شما در مورد آن ویژگی هاست که سبب می شود به آنها واکنش نشان دهید . تفاوت های خود را به تعریف و تمجید بدل سازید زن باید احساس کند دوستش دارند , و همان شخصیتی که دارد مورد نیاز و پذیرش است , و باید برای آنچه می کند مورد قدردانی واقع شود . این هدایا را به فراوانی به او بدهید , خواهید دید که عشق , احترام , تحسین و فداکاری او را بازپس می گیرید . این هدایا باید تقریبن هر روز به او داده شود تا اطمینان خاطری را که نیاز دارد به دست آورد . آنها را چگونه می دهید ؟ آنها را به زبان می آورید . هزینه ی شما – هیچ . پاداش ما – زنی که در مقابل به نیازهایتان پاسخ می دهد . اگر او تجربه کردن کارها را دوست دارد و شما هدف جو هستید , برای آنکه به شما کمک می کند تا از فرآیند , و نه لزومن نتیجه کار لذت ببرید سپاسگذاری کنید . اگر او آدمی پر جنب و جوش و با نشاط و شما نومید و گوشه گیرید , از او برای اینکه شمارا به فرد مثبت بدل می سازد تشکر کنید . اگر او محبوبیت و جاذبه دارد , ولی شما فردی عادی هستید , برای این که به شما روحیه می دهد و زن هیجان انگیزی است , از او سپاسگذاری کنید . اگر او خیال پرداز و شما واقع بین هستید ] برای کمک به شما که خلاق تر باشید , از او تشکر کنید . به او بگویید که کیست . شخصیتش چیزی است که شما با تمام قلبتان ستایش و قدردانی می کنید . این احساس را به او بدهید که برای شما اهمیت دارد , این که او به زندگی تان بهبود بخشیده است و این که بدون او شما نمی توانستید مانند آنچه که اکنون هستید , شاد و راضی باشید .
برای مردی که دوستش دارم و همه ی دوستان عزیزم . گرفته شده از کتاب " چراغ دل زنت را روشن کن " اثر الن کریدمن .
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 توسط مهتاب | تا حالا شده عصبانی بشه و قاطی کنه ؟ و ( احتمالن ) تو این قاطی بازار توهین کنه و تحقیر ؟ و تهمت بزنه ؟ بعد تو بخوای حلش کنی چون معتقدی طرف فقط دچار سو تفاهم شده و اون ( به فرض بودن فاصله ) گوشیه تلفن رو روت قطع کنه ؟ اگر تو این موقعیت قرار بگیری چی کار می کنی ؟ ( فرض کنید شب هم باشه ) میری تخت میگیری می خوابی و به خودتم نمیگیری و یه کاری می کنه که بیاد معذرت خواهی کنه ؟ میری میگیری می خوابی و رفع سو تفاهم ها رو میگذاری برای فردا ؟ میری میگیری می خوابی و از این موقعیت استفاده می کنی که کل داستانو تموم کنی ؟ دوباره زنگ میزنی ؟ مثلن نیم ساعت بعد ؟ اگه هنوز عصبانی باشه چی ؟ اصلن اگه خوابیده باشه ؟ شاید هم تا صبح نگاه به ساعت می کنی تا عقربه ها برسن به اونجایی که اون از خواب پا میشه ( آخه دلت نمیاد از خواب بیدارش کنی ) بعد زنگ بزنی ؟ اگه برنداشت چی ؟ اگه برداشت چی ؟ چی میگی ؟ میگی سو تفاهم شده ؟ یا میگی کوتاه بیا من معذرت می خوام ؟
اگه جدن منتظرش می مونی تا بیدارشه و بهش زنگ بزنی و از دلش دربیاری ( تازه تو فرض ما تو هیچ تقصیری نداری ) میشه بگی چرا ؟ فقط چون از حضورش لذت میبری ؟ دوستت دارم = " از گذروندن لحظاتم با تو لذت میبرم. " دوست دارم بدونم شماها تو موقعیت بالا چی کار می کنید ؟
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 توسط مهتاب | بعضی وقتها میشه که یه عالمه حرف داری و نمی دونی چه بگی و چه طور بگی و به کی بگی ، سابق بر این وقتی دچار این درد میشدم می نوشتم ، نوشتن ازادم میکرد و می تونستم لبخند بزنم ، ولی حالا مدتیه که وقتی نمی تونم بگم و میام که بنویسم می مونم که چی بنویسم و چه طور بنویسم و برای کی ؟ همه ی این ندونستن ها اما پر از حرفهایی که نمیشه گفت و نمیشه نوشت . نمی تونم بگم دلم گرفته چون نگرفته ، غمگین هم نیستم. یه جورایی عادت کردم به درد پرحرف سکوت. نمی دونم شاید ایراد از دوستانمه که قریب به اتفاقشون فقط گیرنده هستند ، شاید اینقدر گفتم و شنیده نشده ، به اینجا رسیدم ، اینجا که حتا اگر بخوام بگم چیزی برای گفتن نیست ... از وقتی که یادم میاد دوست خوبی بودم همراه با اخلاقهای بد ، زودرنج بودم و کم حوصله ولی دوستانم هرگز قبل از رفع نیازهاشون از پیشم نرفتند ، همیشه هر جا که لازم بود بودنم ، بودم ، برای همه . شاید دیر جوش باشم و زودرنج و کم حوصله ولی همیشه دوست خوبی بودم و با معرفت ، با حافظه و ... منتی ندارم ، خودم بودم . ولی دوستای خوبی نداشتم جز معدودی . کمتر از انگشتهای یک دست. جز این تعداد معدود ، بقیه بیشتر به خاطر خودشون با من بودند تا به خاطر خودم ... و چقدر بده بدونی وجودت رو می خوان به خاطر خدماتی که میگیرن و نه به خاطر خودت ...
پ.ن : بلاگرولینگ فیلتر شده ، برای همین من و بعضی از دوستان نمیبینیم لیست بلاگرولینگ رو ، بلاگرد رو جانشین کردم ولی مگه میشه ما ایرانیها یه کاریو درست انجام بدیم ؟! هر وقت دلش بخواد و هر وبلاگیو که دلش بخواد پینگ می کنه ! پ.ن۲: در یک حکم غیر منتظره، دلارام علي به 2 سال و 10 ماه حبس و 10 ضربه شلاق محکوم شد
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهتاب | یادتونه سیمین بری رو چرا گذاشتم دیگه ؟ پیرو داستان سیمین بری اینم براتون میذارم که فکر نکنید فقط خواننده ها و ترانه سراهای قدیمی برای من می خوندن ! اونا پیش بینی کردن ، این معاصرین دیگه میبینن و می خونن بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي نمی دونم اخلاقی هست که لینک دانلود این آهنگ رو بذارم یا نه ؟! ولی میذارم به امید اینکه برید آلبوم رو بخرید . ترانه ممنونم / آلبوم وایسا دنیا / رضا صادقی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط مهتاب | ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته ، به تمام کلینیکهای شبانه روزی که در محدوده هستند سر زدیم ، همه بسته بودند ، دکترهای کلاه بردار ! آدرس هیچ بیمارستانی رابلد نیستیم ، شاید هم بلدیم و مغزهامان هنگ کرده اند ، از تب می سوزد و از سرما می لرزد ، دخترم را می گویم ، هستی . نمی دانم چند بار تکرار کردم " خاک بر سرم بابک چی کار کنیم ؟ " و نمی دانم چندبار شنیدم " الان یه جایی رو پیدا می کنم ." نمی دانم و نمی دانید چه گذشت بر ما تا در خیابانی که نمی دانستیم کجاست بیمارستانی پیدا کردیم ... فکر نمی کردم پزشکِ در دسترس را همان پزشک معنی کنید که کردید ! بگذریم ... اما داستان رفتن ! همه چیز آماده است فقط مانده من ! من که تا پیش از آماده شدن مقدمات ، اوضاع خوبی داشتم ولی حالا دیگر ندارم ! می ترسم ، شک کردم ، و وقت می خواهم برای اینکه با خودم کنار بیایم که تا مدتی دیدن خیلی چیزها را از دست میدم و برای همیشه کنارشان بودن را ، برایم راحت نیست این کنار آمدن ولی هرچه می گذرد مطمئن تر میشوم که اگر بمانم دخترم ضرر خواهد کرد ... بلاگرولینگ برایم لود نمی شود به نظرم باید برگردم بلاگرد خودمان ! اینطوری پیش برود دوستان زیادی از من دلگیر می شوند . خدا بخواهد تب دخترم پایین آمده و باز به خانه ی بلاگفاییم سرک خواهم کشید .
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 توسط مهتاب | اگر به خاطر داشتن رئیس جمهوری مثل احمدی نژاد از ایران نرم ، اگر به خاطر نبودن حقوق بشر در ایران از ایران نرم ، اگر به خاطر تورم لجام گسیخته از ایران نرم ، اگر به خاطر فرار از جنگ از ایران نرم ، اگر به خاطر حماقتهای دولت از ایران نرم ، حتمن به خاطر نبودن پزشکِ در دسترس از ایران میرم .
پ.ن : بلاگرولم برام لود نمیشه . نمی تونم به کسی سر بزنم چون آدرس ها رو حفظ نیستم . از همه ی دوستاییم که برای پست قبل کامنت گذاشتن ممنونم . تا جایی که وقت و حوصله ام جواب بده به همه شون جواب میدم و اگر جواب ندادم بنویسید به پای مادری که اصلن حوصله نداره و می خواد بیشتر از نصف دوستاشو تیکه تیکه کنه چون پزشکن !
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 توسط مهتاب | بلاخره بنزین سهمیه بندی شد ! دیشب بزرگراهها بسته شد و شولوغیه پمپ بنزینها خارج از تصور بود , کیلومترها صف بود و البته درگیری و آتش سوزی . به نظر میاد مردم اینقدر کشیدن که دیگه نمی خوان زیر بار این یکی برن . به هر حال اعتراضات شدید مردم طی دیشب و امروز سبب شد که نمایندگان مجلس طی یک جلسه ی غیر علنی طرح سه فوریتی توقف سهمیه بندی بنزین رو تقدیم مجلس کنن . به نظر میاد دولت نهم داره برنامه های مملکتی رو برای شرایط بحرانی می چینه . سهمیه بندی بنزین و تاسیس بانک طلا همزمان با اعلام شدن پیش نویس قطعنامه سوم خبر از بحرانی میده که ما نمی خوایم پیش بیاد . به نظرم به زودی درگیر جنگ یا فقر شدیدی خواهیم شد . پ.ن : مرده شوره فایر فاکس ببرن که به لعنت خدا هم نمیارزه ! اکسپلورر هم بدتر ! لینکهای مرتبط http://razeno.com/2007/06/post_219.php http://shervingz.blogfa.com/post-193.aspx http://www.radiozamaneh.org/news/2007/06/post_1812.html http://sheida.wordpress.com/2007/06/27/%d8%a8%d9%86%d8%b2%db%8c%d9%86/ پ.ن پس از ارسال : خبر طرح سه فوریتی مجلس از تو خبرها حذف شده !!!! و من جدن نمی دونم چرا ولی رادیو زمانه یه چیزایی نوشته که می تونید بخونید : http://www.radiozamaneh.org/news/2007/06/post_1816.html نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط مهتاب |
امروز تجدید دیداری شد با دوستان کمپینی ، چند ساعتی کنار هم نشستیم و گپ زدیم و از هم چیز یاد گرفتیم ، از تجربه هامان گفتیم و از توانایی هایمان ، از مشکلاتمان گفتیم و از ناتوانی هایمان . کمپین را دوست دارم و کمپینیها را ، که هر کدام از جایی هستند و سنی و طبقه ای . چیزی که بیشتر جلبم می کند حس وحدت عجیبیست که در کمپین تجربه می کنم . هر کس هرچه در چنته دارد برای همه ست ، کسی چیزی را دریغ نمی کند ، چه آموخته هایشان و چه داشته هایشان ، مادرهایی که به خاطر دخترهایی که نمی شناسند ساعتها جلوی زندان می ایستند و پدرهایی که برای دخترهایی که نمی شناسند وثیقه آزادی می دهند ... کمپین را دوست دارم چون همه با همند و از هم . کسی غریبه نیست . کسی رئیس نیست ، کسی بزرگتری نمی کند ، همه تجربه هاشان را به اشتراک می گذارند ، همه درس میگیرند و همه کنار هم بزرگ می شوند ، کنار هم مقاوم می شوند ، کنار هم می ایستند ، کنار هم می خواهند ... کمپین را دوست دارم ، همه همراهند و کسی به دردش تنها نمی ماند . کمپین را دوست دارم و کمپینیها را که با سعی مشترک در فکر حل مشکلند و نه پاک کردن صورت مسئله . کمپین را دوست دارم چون برای همه است ، کمپینیها را می شناسم بی اینکه بشناسمشان ...
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 توسط مهتاب |
امروز روز پر باری بود . کلی کتاب بلند کردم
پ.ن : نظراتتون در مورد قالب خیلی کمک کرد و من همچنان منتظرم
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط مهتاب | بهراد عزیز و من یه قالبی تهیه کردیم برای کمپین یک میلیون امضا . به نظرم هر کسی که به برابریه حقوقی زن و مرد و حقانیت حرکت کمپین یک میلیون امضا معتقده باید کاری کنه . حالا ما هم یه قالب ساختیم که البته خیلی چیز فوق العاده ای نشد ولی بضاعتمون همین قدر بود . کد قالب برای همه ی همراهان کمپین قابل دسترسه . ( اینجا ) امیدوارم خیلی چیزه بدی از آب درنیومده باشه ولی با این حال حتمن کمی ها و کاستیهایی داره . خیلی خوشحال میشم بگید مشکلاتش چیه . برای خود من خیلی سریع لود میشه و من معطل هیچی نمی مونم . یکی از دوستان برام نوشته که عکس زمینه خیلی دیر لود میشه و ... . یه لطفی به من بکنید و نظراتتون رو بگید . مطمئنن اگر بتونیم کاستیهاشو برطرف کنیم خیلی چیز بهتری میشه . من از همه تون ممنونم ، هر دوستی که تونست یه جوری کمکم کرد . مخصوصن برای گذاشتن موسیقی دوستان خیلی لطف کردند ، امیر و مهران هم که سنگ تموم گذاشتن
پ.ن : حال دخترم خیلی بهتره ، ممنون از همه ی دوستانی که احوالش رو پرسیدن
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 توسط مهتاب | دختر گلم تب داره ، تبش رو به سختی کنترل می کنم
پ.ن۱ : یه برنامه می خوام که فایل mp3 رو به midi یا wma تبدیل کنه . یه ۵-۶ تایی دانلود کردم ولی یا این قابلیت رو نداشتن یا اینکه قابلیتش رو داشتن ولی نسخه ی مجانی بودن فایل رو کامل تبدیل نمی کردن . یه دستی برسونید لطفن پ.ن۲ : حتمن به کامنتها جواب میدم . ببخشید که دیر شد
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |