تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

زلف بر باد مده ...

 

زلف بر باد مده ...

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادممی مخور با همه کس تا نخورم خون جگرزلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما راشهره شهر مشو تا ننهم سر در کوهرحم کن بر من مسکین و به فریادم رسحافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادمسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادمطره را تاب مده تا ندهی بر بادمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادمقد برافراز که از سرو کنی آزادمیاد هر قوم مکن تا نروی از یادمشور شیرین منما تا نکنی فرهادمتا به خاک در آصف نرسد فریادممن از آن روز که دربند توام آزادم

 

این ترانه رو با صدا و اجرای بی نظیر نامجو از اینجا دانلود کنید .

 



 نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط مهتاب  |  دستای تو

یاد کوچه های بن بست همه رو مست کرد ولی اونی که تو کوچه باهاش قدم میزدیم چی ؟

اي كه بی تو خودمو
تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم
تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمای تو
پر درد و غصه بود
قصه ی غربت تو
قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو
دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست
اون دو تا دستای خوب
چرا بی صدا شده
لب قصه های خوب
من که یاور ندارم
اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا
پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده
خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها
گریه ها مو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه

 

این ترانه ی بی نظیر رو با صدای داریوش از اینجا دانلود کنید .

بابک الاناست که برسه ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  بن بست

کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته ...

 

میون این همه کوچه که به هم پیوسته

کوچه قدیمی ما ، کوچه ی بن بسته

صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست

اون صدا لالایی خواب خوب بچه‌هاست

کوچه اما هر چی هست

کوچه خاطره‌هاست

اگر تشنه است اگه خشک

مال ماست کوچه ی ماست

توی این کوچه به دنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پا می‌گیریم

یک روز هم مثل پدر بزرگ باید

تو همین کوچه بن بست بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه ؟

نمی‌تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یک عمره تشنه بودیم مگه نه؟

نباید آیه حسرت بخونیم

 

ترانه ی بن بست رو با صدای داریوش از اینجا دانلود کنید.

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  دل تنگ

هر بار که بابک میاد احساس می کنم بار سنگینی از دوشم برداشته میشه ... بی حوصله و خستم ... ۴۰ روزه ندیدمش ؟ ۴۵ روزه ؟ حتا نای شمردنم ندارم دیگه . خسته شدم از بس روزهای انتظارو شمردم ... چقدر خسته و فرسوده و مریضم ...

دلم برای جوونیم تنگش شده ... برای بیرون رفتنهای شبانه ... برای غر زدنهای مامان ... برای حس کردن شنهای خنک نیمه شب زیر پاهام ... برای بی مسئولیتیم ... برای بی قیدیم ...

دلم برای بابک تنگ شده ...

 



 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  14 مرداد روز همبستگی

 گفته اند امروز روزیست که قرار است روز همبستگی ما باشد با دانشجویان زندانی ، وبلاگ ۱۴ مرداد خواسته از تمام حامیان که مطلبی بنویسند درباره دانشجویان و حمایت وبلاگنویسان از آنها . ۱۰۱ کلمه باشد به پاسداشت سالگرد انقلاب مشروطه ...

از دانشجوها چیزی ندارم بنویسم و یا شاید نمی خواهم بنویسم ولی ... ولی دستهای بالا رفته دعای مادران و پدرانشان را نمی توانم نادیده بگیرم ... نمی توانم نبینم مادران مستصلاشان به هر امام و امامزاده ای متوصل شده اند ... نمی توانم ندیده بگیرم نگاه نگران پدرانشان را که سوی آسمان دارند ... خدا هست ؟ گهگاهی شک می کنم به بودنش به حکمتش و ... باشد یا نباشد برای دل به آتش کشیده ی مادر بهاره چه فرقی می کند ؟ باشد یا نباشد چه نگرانی از خانواده ی مومنی کم می شود ؟ باشد یا نباشد حکم امیر مقابله با امنیت ملی ست ...

دلم نمی خواهد چشمانم را ببندم زیرا جز چهره ی دردمند پدران و مادرانی که از سرنوشت و حال و آینده ی فرزندان خود بی اطلاعند هیچ نمی بینم ...

 

14مرداد روز همبستگی و آفتابگردان عاشق

 

پ.ن۱ : دلم می خواست فردا صبح که می آمدم برای وبگردی همه وبلاگها نامی داشتند شبیه وبلاگ خودم ...  

پ.ن۲ :پرشین بلاگیهای عزیز من وبلاگ غریب به اتفاقتون رو نمی تونم باز کنم . نه اوهام ، نه عالیه و ... تو این مدت فقط تونستم برم وبلاگ علیرضا از بچه های پرشین بلاگی . به نظر میاد حتا با آی آر هم مشکل هنوز درست و حسابی حل نشده .

پ.ن۳ : گوسفند بودن هم کار سختیست ، باور کنید ...

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  تمام !

 

خوب هری پاتر رو تموم کردم . یه خورده خورد تو ذوقم که خیلی چیزها همون طوری بود که پیش بینی کرده بودم انتظار چیز عجیب غریب تری داشتم ولی خوب اینم خودش کلی بود . از کتابهای الکترونیکی اصلن خوشم نمیاد ولی دیگه چاره ای نبود . الان مقدار متنابهی گردن درد دارم و چشمهام هم داره کور میشه . ۳۷ فصل شوخی نیست که !

شایعاتی وجود داره مبنی بر اینکه ترجمه ی فارسی تو دبی منتشر شده . رسید دستتون منو بی نصیب نذارید !!!

یه اف لاین باحال داشتم امروز :

 هري پاتر ايراني منتشر شد : ۱ـ هری پاتر وسنگ امامزاده ۲ـ هری پاتر و تالار وحدت ۳ـ هری پاتر وزندانی سیاسی ۴ـ هری پاتر و جام رمضان ۵ـ هری پاتر و فرمان رهبری ۶-هری پاتر و آخوند دو رو ۷ـ هری پاتر و مشعل ولایت

خلاصه که امروزم به هیجان و لذت هری پاتری گذشت . هرچند سایه ی ۱۴ مرداد یک لحظه هم از سرم دور نشد...

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  آخ مردم از خوشی !

 

غرق در خوشی هستم این هری پاتر لعنتی  چیه که مسخ می کنه آدم رو !  تا پایان یافتن کتاب هری پاتر و قدیسین مرگ سرم رو هم نمی خوارونم چه برسه به اینکه وبلاگ آپ کنم ! چه توقعاتی دارید شما

پ . ن : آرمین عزیز ممنونم و به پدر می گم و بابت اینکه دارم تلاش می کنم گوسفند باشم منو ببخش .

 



 نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  زندگی سگی

 

من برگشتم خونه . مسافرت بدی نبود ولی درمان به کل منتفی شد . شاید دکتر بعدی کاری کنه . اصلن سر حال نیستم ...

عزیزِ عزیزی رو از دست دادیم ، این داستان خودش برای اعصاب خوردی کافی بود ولی بازم تو همه ی بی اعصابیم وقتی داشتم با بابک حرف میزدم گفت که احتمالن قسمت بعدی هری اتر اجازه ی چاپ نمیگیره . شروع کردم فحش دادن به زمین و زمان ولی مث که اونم کافی نبود . الان تو شهرزاد نیوز در مورد اعدام این آقا که حتمن همتون تو بلبشوی برخورد با اراذل عکسش رو دیده بودید مطلبی خوندم .

میثم لطفی

دیگه حالم داره از این زندگی سگی تو این خراب شده بهم می خوره ... اگه تا امروز تردید داشتم حالا دیگه محکم میرم . اسمشو چی گذاشته بودین ؟ فرار ؟ آره . از این خراب شده که حتا تصیمیم میگیرن چه داستانیو بخونیو چه داستانیو نخونی ، جایی که مریضش رو ول می کنن که بمیره ، جایی که برای شرارت !!!! اعدامت می کنن ، جایی که ... باید فرار کرد !

اگر شما هم می خواید داستان اعدام میثم لطفی رو بخونید بفرمایید اینجا .

 



 نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  پدر ...

 

من ندانم كه كيم , من فقط ميدانم كه تويي شاه بیت غزل زندگيم ...

 



 نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  نامه سر گشاده به يك مقام آگاه

با سلام و دعاي خير احترامن   همانطور كه مستحضريد ( چون يك مقام آگاهيد ) شما بهترين دوست اينجانب مي باشيد . با اينكه در پاره اي از موارد سخت مي رويد روي اعصاب نگارنده !‌ ( به عنوان نمونه مي توان از زمانهايي كه با نگاهي سرشار از خباثت ترانه هاي رپ مي خوانيد را نام برد ) ولي لازم به ذكر است كه دوستي را در حق بنده و خانواده ام تمام كرده ايد ( اِند مرام ) بنده و همسر هديه ي ناقابلي براي شما تهيه كرده ايم كه هم اكنون در دستان شماست ( تيريپ سورپرايز و اينا ) ولي هستيمان اصرار به خريد كت و شلوار براي شما دارد ( پيرو خواستگاري از آرايشگر بنده براي شما ، لازم مي داند هر چه سريعتر دست شما را بند نمايد !!! ) گير داده است مثل كت و شلوار اخير پدرش هم باشد ! هرچه هم مي گويم گران است به خرجش نمي رود ! بنابراين منتظر هديه ي هستي ما هم باشيد كه اميدوارم به لطف پروردگار كت و شلوار نباشد . قانعش كرده ام كه نمي شود كادو پيچش كرد يك چيز كوچكتر بخر !‌

در انتها ضمن تشكر و قدرداني از زحمات بي دريغ اخير شما لازم مي دانم از خداوند متعال به خاطر خلقت شما و پدر و مادر گراميتان به دليل تربيت فرزند راستيني چون شما و از حسين و سپيده و البته گفتمان به دليل ساختن بستري مناسب جهت دوستي ما و سپس صميمي شدنمان تشكر نمايم . پيام اصلي اين نامه به همراه عكسي از شما ( با هدف يافتن همسري مناسب پيرو درخواست هاي مكرر هستي براي داشتن زن عمو !‌) به پيوست ارسال مي گردد .

 

                                                                                  با احترام و تشكر

                                                                       مهتاب به نيابت از بابك و هستي

 

 

پ.ن : بهراد خان گل

                     بهراد خان گل

                                                                                                                    تولدت مبارك.

 

 

 



 نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  وقتی از آسمان هم بد می بارد !

ممنون از لطف همه . اینجا دسترسی به اینترنت خیلی سخته . احتمالن فقط بتونم پست های نیمبند بزنم و چند تا کامنت جواب بدم ( یه پست توپ و البته اختصاصی دارم که بمونه فردا شب ) . توضیح اینکه این لیست این بغل خیلی قدیمیه . همه ی دوستانم تو لیست بلاگرد و بلاگرولینگ هستند . اگر اینترنت ایجا با این سرعت افتضاحش تونست یاری بده حتمن لیست بلاگرد رو میذارم اگر هم یاری نکرد امیدوارم بهراد یاری کنه از اونجا لیست رو برام بذاره ! ( رو نیست که ! شده حکایت دیزی و گربه ! )

دیگه اینکه از اینجا تا خدا بی اعصاب و بی حوصله ام و دو روز خیلی خیل بد مریضم و همه اش هم داره برام بد میباره . به غیر از قسمتهای خیلی معدودی !

داستان صداهای تو کله ام و غلط املایی ها همچنان ادامه داره هیچ فراموشی هم اضافه شده . به شکل وحشتناکی چیزهای بدیهی یادم میره ... خلاصه اینکه بی اعصاب ، ناراحت و خیلی خسته و مریضم ( و دارم بدتر و بدتر میشم ... )

من مخلص همه تون هم هستم گلگی نکنید . برگردم تهران از خجالت همه تون در میام .

 



 نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط مهتاب  |