تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

زن : خروج ممنوع !

 

چند روزه گذشته رو در حال دویدن از این اداره به اون اداره بودم ! ( چقدر دلتون خوش بود فکر کردید من هنوز در حال خریدم !؟ )

حدس میزنید جریان چی بود ؟ هیچی به خدا ! می خواستم برای خودم پاسپورت بگیرم ! تازه یه سند محضری هم دارم که توش اجازه ی خروج از طرف همسر بهم داده شده ها ! ولی با اونم نمیشه . باحالیش اینه که من می تونم برای بابک پاسپورت بگیرم ولی برای خودم نه !!!

خلاصه اینکه تو این چند روز گذشته همش داشتم می دوییدم اینور و اونور جهت اخذ پاسپورت ! که به حمداله تا اومدن بابک به تاخیر افتاد ( شانس آوردن بابک فردا میاد وگرنه تهران رو به آتیش می کشیدم !!! )

از اون طرف بابک خان پیش کارت ملیش رو گم کرده و شماره ی ملیش رو هم نمی دونه و بدون اون هیچ کاری نمی تونیم بکنیم ! خفه شدم بین پست و اداره ی ثبت احوال ! آخرشم هیچی به هیچی !!! تا فردا چی بشه ...

بعد از اونم ، یه از خدا بی خبری یهو ویرش گرفته تو این هیری ویریه برنامه های ما که وقت سرخاروندن نداریم تو رست بابک ، عروسی کنه . اونم تا همین لحظه هنوز خبر نداده ۵ شنبه ست ؟ جمعه ست ؟ یا یک شنبه ؟ دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار از دست این ملتی که فکر می کنن چون خودشون هردم بیل زندگی می کنن همه مثل اونان !

خلاصه اینکه کیف خرید کردن حسابی کور شد ! نمی دونم تو این قاطی بازار دوباره کی میام آپ می کنم . فردا یا هفته ی دیگه !

بابت اظهار لطف همه هم سپاسگذار

 

 پ.ن : نمی دونم نظر خواهی بلاگفا چه مرگیشه . نمی تونم برای بلاگفایی ها کامنت بذارم

 

 پس از ارسال : خیلی بی انصافین به خدا ، برای اینکه کامنت نذارم براتون اصلن نیازی به بهونه و توجیه و غیره ندارم . سیستم نظرات بلاگفا برای من باز نمیشه . وبلاگ های پرشین بلاگ که به کل برام باز نمیشن . از همه بدتر وبلاگ یک پزشک ! اون دیگه نمی دونم چه مرگشه . اونم باز نمیشه . شکر خدا نه نیلزی به توجیه دارم نه نیازی به دروغ گفتن و بهونه آوردن . بقیه اش با خودتون و پای خودتون .

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  خرید !

 

دیروز و امروز کلی خودمو خجالت دادم  ! یه عالمه برا خودم خرید پاییزه کردم و چه حالی داشت  ! جاتون خالی !!!

نمی دونم تو این خرید چه سری نهفته ست که روحیه ی آدمو از ۱۰۰۰- به ۱۰۰۰+ تغییر میده  ! من الان خیلی توپم خلاصه  و هی دارم به این فکر می کنم که فردا چه خاک دیگه ای می تونم بریزم سر این پولای بی زبون  از صبحم هی به بابک زنگ میزنم میگم دلم برات تنگ شده  نتیجه اش هم اینکه برای ادامه خریدهام امشب ۲۰۰ تومن دیگه ریخت به حسابم  خداییش من اصلن آدم مادی ای نیستم ولی چقدر خوبه شوهر آدم غم دلتنگی رو درک کنه

خلاصه اش اینکه حالم خیلی خوبه الان . نقدی ، فحشی ، چیزی اگر قراره عنوان بشه الان بهترین فرصته  چون من خیلی خوش اخلاقم

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط مهتاب  |  خودی از خودم !

 

بوی رنگ و مستی تمام شدن تابلویی دیگر ...

دور می ایستم و نگاه می کنم

به خودم .

به گوشه ای از خودم که

از عشق بازی رنگ و قلم

زاییده شده ...

و

من

دوستش دارم .

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مهتاب  |  استقلال سرور پرسپولیسه البته تا ابد !

 

فردا دربی ۶۳ دوم پایتخت اتفاق میافته . از ۶۲ بازی که بین دو تا تیم معروف ایرانی انجام شده تا حالا ۲۰ تاش رو استقلال برده و ۱۵ تاشو پرسپولیس . وضعیت فعلی جدول و بازیهایی که تو هفته های پیش انجام شده بیشتر حکایت از این دارن که برنده ی بازی فردا پرسپولیسه  و شاید خیلی از طرفدارهای استقلال حتا امیدی به تساوی نداشته باشن اما ...

اما چیزی که این وسط برای من جالبه اینه که تلویزیون برای اولین بار در تمام زمانهایی که من به یاد میارم شدیدن داره برای بازی فردا تبلیغ می کنه و تبلیغ به جهنم ! اکثر مجریهای تلویزیون خیلی علنی طرفدار پرسپولیس بودن رو عنوان می کنن و برای تیم مورد علاقه شون آرزوی برد . تو همه ی این سالها هیچوقت ندیده بودم که مجری یه برنامه ورزشی از هیچ کدوم از این دو تیم اینطور علنی طرفداری کنه . شکم برد که نکنه چون دولت لمپنه و تلویزیون هم ابزار دستش داره رسمن از تیم لمپنها طرفداری می کنه  ؟! بی خود قیافتونو این شکلی نکنید ! همه می دونن پرسپولیس تیم لمپنیه

خلاصه اینکه من استقلالیم اونم از نوع دو آتیشه  ، چه ببره و چه ببازه من استقلالیم و چه صدر جدول باشه و چه تو دسته ی ۲ بازم سرور پرسپولیسه !

 

پ.ن۱ : این جواب کس یا کسانی بود که مدام برام آف لاین میذارن و دری وری میگن . هرچند بعید می دونم که از دوستان پرسپولیسه تو لیستم باشن ولی می دونم این وبلاگ رو می خونن .

پ.ن۲ : کور کوری بهترین قسمت فوتبال برای طرفدارهاست  . پس پرسپولیسهای عزیز با خیال راحت کوری بخونید ولی با اسم و آدرس . داداش من ( شایدم خواهرم ) اینقدر مرد باش که با معرفی کردن خودت از تیمت طرفداری کنی ! کار سیاسی که نیست می ترسی اسمتو بگی !!! 

بردید که کوفتتون بشه  ولی اگه ما بردیم ( به قول یارو اگر رو کاشتم در نیومد ! ) نوش جونمون

پ.ن۳ : نه تب قطع شده و نه سردردم خوب ولی این پست و زدم که فکر نکنید چون مریضم فردا جیغ و داد نمی کنم واسه تیمم .

پس  : استقلال سروره پرسپولیسه البته تا ابد !

 



 نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط مهتاب  |  !

 

تب دارم ...

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط مهتاب  |  دلم می خواهد بروم ...

 

دلم می خواهد بروم

دلم می خواهد بروم

بروم آنجا که نیلوفرها به نوازش پلکهایم می آیند

بروم و در بوی محبوبه های شب گم شوم

بروم

تا همیشه ی نبودن بروم ...

دلم خواب می خواهد و سکوت

ترانه می خواهد و نفس های به شماره افتاده

دلم

بولهوس شده است

دلم می خواهد بروم و رها شوم از همه ی بودن ...

 



 نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 توسط مهتاب  |  آتش بدون دود و دل تنگ من ...

 

آتش بدون دود

 هرگز هیچ لحظه ای ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست . لحظه های بزرگ می آیند اما به گذشته نمیروند . لحظه ها به ما میرسند ، ما را در میان می گیرند ، اندکی نزد ما درنگ می کنند ، اگر لیاقت  بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند ، و اگر نداشته باشیم ، طبق قانون طبیعیِ  لحظه های بزرگ ، واپس می نشینند ـ برای مدتها .

لحظه های تنومندِ پربار و بر ، نمیگذرند تا نابود شوند . آنها در ظلمت تفاخر ما ـ که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم ــ مومیایی نمی شوند ، و همچون سکه یی عتیقه در صندوقی کهنه و بد قفل نمی مانند .

آنها عقب گرد میکنند ، شتابان ، و در انتظار انسان لایق می مانند ...

 

 

دلم می خواست موسیقی متن سریال رو هم میذاشتم ولی نشد ، پیداش نکردم . بنابراین به قسمت کوچکی از کتاب " آتش بدون دود " اثر نویسنده ی بزرگ و البته محبوب من " نادر ابراهیمی " - که دلم سخت براش تنگ شده - بسنده کردم . به امید روزی که کتاب تازه نوشته شده ای از مرد بزرگ بخونم ...

 عکس از سها تفرشی ست . انتخابش کردم چون عنوان عکس و کتاب یکی بود ...

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ای بابا ...

 

امروز تلفنی با دکتر دندونپزشکم حرف زدم . گفت فعلن جراحی بی جراحی . گفت تو خیلی تو این سرماخوردیگ ضعیف شدی . تا بهتر نشی و جون نگیری خبر از جراحی نیست .

البته در جای خودش خبر خوبی بود . من از دندون پزشکی خوشم نمیاد ولی رفع که نشده ، عقب افتاده و این باعث مسرت نیست ...

سرفه و تب و سردرد و سرگیجه و ضعف و ... . خسته شدم . مریضیه سخت و داغون کننده ایه . تمام قوای جسمانیم تحلیل رفته . میگرنمم زده بالا داره قوای روحانیم رو هم نابود می کنه . اعصاب معصاب یخدی خلاصه

خدایا خیلی از دستت شاکیم ، خیلی ...

 



 نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  کودک و کبیری و جنگ !

 

۱: روز جهانی کودک مبارک . امیدوارم بتونیم نسل پرورش دهنده ای باشیم . بسه اینقدر گرفتیم ...

روز جهانی کودک

۲: امروز که هستی رو میبردم مهد کودک ، چشمم خورد به تابلوی سفید جهت نما که اسم غریبه ای روش نوشته شده بود ، مسیر فلش همون خیابون مهد هستی بودها ، اما روی فلش چیز دیگه ای نوشته بود ، غریبه و نا آشنا و من در عجب که این بلواری که فلش نشون میده کجاست !

وقتی پیچیدم تو خیابون و سر تک تک کوچه ها تابلوهای جدید رو دیدم جدن بهت زده شدم . اینقدر عوض کردن اسم خیابونها راحته ؟ یک شبه تمام تابلو های راهنما رو هم تغییر دادن ؟ و حدس میزنید اسم جدید خیابون قدیمی چیه ؟

" بلوار سردار شهید سرتیپ دوم خلبان کامران کبیری طامه "

به نظرتون یکی می خواد برای این خیابون سوار ماشین شه باید به راننده چی بگه ؟ راننده ای که مثل برق از کنارش میگذره ؟

ای خدا از دست مسئولین این کشور منو بکش که دیگه طاقتم طاق شده بسکی خر و نفهم و بی فکرن ! برای اسم یه خیابون نمی تونن درست تصمیم بگیرن ما صلاح زندگیمونو دادیم دستشون ...

۳: به هر طرف رو می کنی بوی نا امنی و جنگ به مشامت می خوره ، می ترسم ...

 



 نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  بیبی جون نرو !

 

آی سرما خوردم ! آی سرما خوردم بی بدیل و بی نظیر ! یعنی تریپ رو به موتو اینا ! خلاصه اگر بار گران بودیم شما ببخشید .

شماها که هی گیر میدید چرا مثل سابق نمی نویسم ، دارم میمیرم دیگه نمی نویسم خیالتون راحت شد ؟  همین رو می خواستید ؟

جماعت خواننده ی وبلاگ :

بیبی میمیره          هی هی

بیبی جون نرو        هی هی

پیش ما بمون         هی هی

 بیبی مهتاب :

نمیشه ننه           هی هی

خدا طلبید            هی هی

من میمیرم          هی هی

شما شاد باشید   هی هی

 

و الا آخر !

 



 نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ویروس بازار !

 

دکی لطف کرد پینی سیلین داد ! داروخانه هم لطف کرد گفت بدون نسخه نمیدیم ! دکی هم لطف کرد زنگ زد داروخانه و شماره نظام پزشکی شو گفت و یه وانت بار دوا سفارش داد به داروخانه ! بنده به شخصه سوراخ سوراخ شدم و هستی هم در نقش تانکر داره دارو مصرف میکنه . تازه با این همه دوا درمون هنوز نمی تونم آب دهنم رو قورت بدم و با مکافات تمام غذا کوفت می کنم و رسمن دارم میمیرم !

امروز بالاخره برای دندونم قسمت شد و رفتیم دکتر ! جناب دکتر عکس نوشتن و فرمودند باید جراحی بشه . بنده هم همونجا ۲ کیلو وزن کم کردم ! چقدر ترسناک این یونیت دندونپزشکی ...

خلاصه اینکه اینجا ویروس بی داد می کنه . ماسک بزنید داخل شید

 

پ.ن۱ : کلاس زبان ما چی شد یاران غار ؟!  جدن باید زبان یاد بگیرم . اصلن پول اضافی برای دادن جریمه ندارم . صبرم هم کمه می خوام فشرده یاد بگیرم ولی حداقل تا عید وقت دارم .

 پ.ن۲ : برگشتم به سیستم دوستان سابق ! لطفن هرکسی تو لیست نیست بگه اضافه اش کنم

 



 نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  اجازه

 

کوهو ميذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دريا می گيرم
شيره ی سنگو می دوشم
ميارم ماهو تو خونه
می گيرم بادو نشونه
همه ی خاک زمينو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره

دنيا رو کولم می گيرم
روزی صد دفعه مي ميرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گيرم
چشات حرمت زمينه
يه قشنگ نازنينه
تا اگه می خوای نذارم
هيچ کسی تو رو ببينه
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره

چشم ماهو در ميارم
يه نبردبون ميارم
عکس چشمتو می گيرم
جای چشم اون ميزارم
آفتابو ورش می دارم
واسه چشمات در ميذارم
از چشات آينه می سازم
با خودم برات ميارم
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هيچ کدوم کاری نداره

ترانه ی اجازه  ـ از زیباترین سروده های ایرج جنتی عطائی رو با صدای داریوش از اینجا دانلود کنید .

 

پ.ن۱ : من و هستی سرما خوردیم . تمام درد و مرضهام کم بود اینم اضافه شد . به خاطر دندونم ۳- ۴  روزه درست غذا نخوردم حالا دیگه به لطف گلو درد آب هم نمی تونم بخورم ...

پ.ن۲ : می خوام برم دوره ی فشرده ایلتس . کسی پیشنهادی داره ؟ البته اصرار دارم کلاسها صبح تشکیل بشه .

 



 نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  صدا کن مرا

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ...

تنهایی من

 

 

پ.ن : دیار آرزوها ...

دیار آرزوها

 



 نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  حالٍ منٍ بی تو

 

حال من بی تو

اين حال من بي توست
بغض غزلي بي لب
افتاده ترين خورشيد
زير سم اسب شب
اين حال من بي توست
دلداده تر از فرهاد
شوريده تر از مجنون
حسرت به دلي در باد
پيدا شو که مي ترسم
از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده
مي ترسه ازت غصه
بي وقفه ترين عاشق
موندم که تو پيداشي
بي تو همه چي تلخه
بايد که تو هم باشی

 



 نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  فراموشی !

 

فراموش شدم ، به همین سادگی ، به همین زودی ...

 



 نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ای بابا ...

 

نوشتم . سطرهای متوالی نوشتم . از پی هم و بی انقطاع . ولی همه را پاک کردم . بنویسم که چه بشود ؟ اگر قرار بود اتفاقی بیافتد تا به حال افتاده بود . در خانه اگر کس است یک حرف بس است . از همه ی بی معرفتی ها خسته شدم . دوستی بده بستان است . تاجر خوبی هم نیستی ...

بنا را بگذاریم روی نبودنم . به خدا که اگر بفهمی نیستم ، به خدا اگر بفهمی ...

شب بی مهتاب هرچند ظُلَمات است ولی باز هم شب است.

 

پ.ن : دیروز و امروز روزهای بدی بودند . از درد تا شدم ، نپرسید درد کجا ! که تمام درد و مرضهای موجود در این ۶۰ کیلو ! با هم نزول اجلال فرمودند و بنده از ناحیه قلب ! کمر ! زانو ! ساق پا و البته به لطف پروردگار فک !!! بسیار مورد عنایت قرار گرفتم . برای اولین بار تو عمرم واقعن گشنمه ولی نمی تونم هیچی بخورم . هیچی هیچی هیچی ....

 



 نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  پیش داوری

 

۱

فرض کنید به شما این امکان را می دهند که یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید تا بتواند صلح و آرامش و ترقی را به جهان هدیه نماید .

اما شما فقط ۳ کاندید دارید.

۲

قبلش یه سئوال:شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید. زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا ، دو فرزند نابینا و یک فرزندش عقب مانده ذهنی میباشند. او از شما مشاوره میخواهد که آیا سقط جنین کند یا خیر؟

۳

بریم به سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول: او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار میکند ، از فالگیر ، غیبگو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دیگر دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی ده لیوان مشروب (مارتینی) میخورد.

شخص دوم: از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت ۱۲ ظهر میخوابد، در مدرسه چندبار رفوزه شده، در زمان جوانی معتاد بوده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

شخص سوم: دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده. گیاه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند و در گذشته هیچگونه رسوائی ببار نیاورده است.

به چه کسی رای میدادید؟

.

.

.

۴

کاندید اول: فرانکلین روزولت بود

کاندید دوم: وینستون چرچیل بود

کاندید سوم: آدولف هیتلر بود

۵

درسی گرفته شد ؟؟؟

راستی خانم حامله فراموش نشود!

۶

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!!!

۷

درسی گرفته شد ؟؟؟

پیش داوری(خوراک روزمره ما انسانها ...) از بزرگترین اشتباهات بشر است.

 

پ.ن : منبع نامعلوم

 



 نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط مهتاب  |  جام تهی ...

 

 

مشیری شاعری بود که دوستش داشتم ، هنرمندی بود که در سوگش سخت گریستم . بی او کوچه ناگهان بی نور شد ...

پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
            * * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
            * * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
            * * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

پر کن پیاله را با صدای محمد شجریان از اینجا دانلود کنید

 

پ.ن : مهشاد عزیز تقدیم به تو

 



 نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 توسط مهتاب  |  خواندن یا دیدن ؟

 

کتاب را سطر به سطر جلو میروم و شخصیتهای داستان را در ذهنم شکل میدهم ، لوکیشنها واقعی میشوند و مزانسنها دقیقن اجرا . در ذهنم  سینمای کاملی میسازم و این سینما را بسیار دوست دارم ...

تصویرسازی برای کتابهایی که می خوانم از اولین کتاب با من بوده ، تخیل و تجسم من در کنار تبحر نویسنده ، تصویری واقعی از چیزی می ساخت که می خواندم و این بازی لذت بخشی بود تا روزی که فیلم نیز به لیست علایق من پیوست و لذت ها چند برابر شد ، حالا ذهنم و چشمم ، هر دو موضوعی برای لذت بردن داشتند و ...

صحبت از کتابی شد در جمع دوستان ، و من سطور کتاب را به خاطر نمی آوردم ولی به وضوح صحنه های فیلم جلوی چشمانم بود ، اصرار داشتم که این کتاب فیلم شده و من کتاب را نخوانده ام و فیلم اش رو دیده ام و ... فکر می کنید چی شد ؟ کتاب را جلوی چشمانم گرفتند و ... من آن کتاب را خوانده بودم و هیچ فیلمی از روی آن کتاب ساخته نشده بود . ذهن و چشمم به هم پیوسته بودند و من در برزخ بی انتها دست و پا میزدم ... خوانده بودم یا دیده بودم ؟

تصویر سازی ذهنم را دوست دارم ولی اصولن درباره انسانهای واقعی اشتباه می کنم ...

 

پ.ن :

هنوز که هنوز است گاهگاهی در میان صحبتهایم شک می کنم چه چیز را دیده ام و چه چیز را خوانده ام ولی بهترین خاطره ام از این تصویر سازی هری پاتر است .

روزی که قرار شد فیلم اش را بسازند ( اولین فیلمش را ) دستانم را گره کردم به هم و گفتم : " خدایا اگه هری همونی نباشه که من دیدم همه چی کیفشو از دست میده  بیا و یه کاریش کن  " و خداوند کاری اش کرد و هنگام دیدن فیلم من دچر لذتی بس عظیم بودم . هری خودش بود ! خود خودش ...

 



 نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط مهتاب  |  بهترین پست

 

از همه ی کسایی که برای بهترین پست کامنت گذاشتن و از همه ی کسایی که به دلایلی نامعلوم تو مسنجر جوابم رو دادن ( که متاسفانه یا خوشبختانه کم هم نبودن ) ممنونم . ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و دوباره وبلاگ من رو مرور کردید یا اینکه اینقدر لطف داشتید که یه پست از این وبلاگ تو خاطرتون نقش بسته . و البته تشکر ویژه می کنم ازتون که کمک کردید من تو این بازی تقلب کنم

پستی که انتخاب شد من ، رنگ ، زندگی  بود . به خاطر کسب بیشترین آرا

از اوهام و حسن و عالیه و متو و خاطره و مهشاد و بهراد و هدیه و علیرضا می خوام که بهترین پست وبلاگشون رو معرفی کنن

 



 نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 توسط مهتاب  |  چونان دوستت دارم

 

رامین عزیز آهنگ " چونان دوستت دارم " نامجو رو خواسته بود ، خیلی گشتم دنبالش . ویدئوش رو پیدا کردم . ایشالاکه راضی باشه

چونان دوستت دارم

 



 نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 توسط مهتاب  |