تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

پاییزانه

 

باز باران ...

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها راه افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا

 

" گلچین گیلانی "

 



 نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 توسط مهتاب  |  آرزوی آخر ...

 

آرزوی آخر ...

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  عاشقانه

 

من از چشمان تو آویزان

برای نیافتادن !

پاییز را انتظار می کشم

شاید که عاشق شوی ...

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط مهتاب  |  وقتی بی بی قاط زده بود !

 

این بی بی خانوم ( که خودم باشم ) گهگاهی خیلی خیلی قاطه ! اعصاب مصاب نداره دیگه طفلی  ، پیریه و هزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار درد ! دیگه نمیشه ازش انتظار داشت که مثل جوونیاش خوش اخلاق  و با صبر و حوصله  باشه . تند تند قاط میزنه  و حسابی حال برو بچز رو میگیره  . ولی با همه ی این اوصاف دلیل نمیشه که احترامش نکنید که  ! بی بیه بالاخره  !

این عکس پایین رو یکی از دوستام کشیده ! در وصف حالو روزه بی بی و آدمهای بدبخت اطرافش !

طفلی نقاش نیست ، وقتیم سوژه به سرش کوفته شده ، امکانات هم در دسترسش نبوده که شاهکارش اینجوریه از آب در اومده  وگرنه من خیلی خوشگلترم

وقتی بی بی قاط می زند !

دقت داشته باشید که من خیلی خوشگلتر از اینیم که رفیقم کشیده و بعدشم بیشتر دقت داشته باشید که برای دوستام - حتا وقتی که قاطی کردمو بد اخلاقمو سوژه نقاشیشون شدمو به اخلاق سگیم می خندن - من همیشه فرشته می مونم ( به بالها دقت کنید  )

 

 

پ.ن : برادر عزیزم گفت : " جیگملی ! من داداشتم تو برا هارد غصه می خوری ؟! تیکه هاشم بیاری حسابه ! همه ش ۳-۴ روز دیگه تو دی وی دی تحویلت " داداش گلم مخلصتم

پ.ن : من پینگ نمیشم ، دست خودم هم نیست ، با هیچ پینگری نمیام بالا ! شرمنده همه تون

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط مهتاب  |  :(

 

یکی از هاردهای کامپیوترم که توش ۳۰ گیگ اطلاعات داشتم نابود شد . تمام عکسهای هستی ، فایلهای کارهام ، فیلمهای خانوادگی و .... توی اون ۳۰ گیگ لعنتی بود و من از هیچ کدوم بک آپ ندارم .

حتا نمی تونید تصور کنید چه حال روزی دارم ... عکسهای هستی ... دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار ...

برام یه مصیبت کامله ... اصلن نمی تونم بگم چه احساسی دارم به خاطر از دست دادن عکسهای هستی ... احساس می کنم تمام وجودم درد می کنه ...

 

 



 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 توسط مهتاب  |  توضیح در باب قالب

 

دچار کمبود وقت هستم وگرنه برای تک تکتون کامنت میذاشتم . این قالب هنوز تموم نشده . جمهور عزیز هم معتقد بودن که تا وقتی تکمیل نشده نذاریمش ولی چون شماها ( خودتون می دونید کی هستید دیگه !  ) خیلی کولی بازی در آوردین گفتم فعلن اینو بذاریم که زود بیاد بالا شماها اینقدر ننه من غریبم بازی در نیارید .

 

جمهور هم قول داده هر وقت که وقت آزاد داشت ، یه گوشه ایش رو درست کنه و بلاخره قالب درست میشه



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 توسط مهتاب  |  قالب جدید

 

میبینید که قالب تغییر کرده البته به همت جمهور عزیز . امیدوارم این یکی دیگه برای همه به سادگی قابل رویت باشه . حداقل تا وقتی که من دست کاریش نکردم  

 

 پ.ن : چرا من پینگ نمیشم ؟!

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط مهتاب  |  عاشقانه

 

تعبیر کن عاشقانه اشکال را

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق ،

تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس ...

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط مهتاب  |  من معتادم . جرم که نیست ! بیماریه !

 

برادرا ، خواهرا امروز روز اعترافه ! من معتادم . آقا جان من معتاااادم ! چیه خوب ؟ جرم که نیست ! بیماریه ! چرا اینجوری نیگام می کنید ؟! 

خودم که معتااااااد نشدم که ! معتادم کردن . رفیق بد و اینا ! من خیلی خوب بودم یعنی الانم هستم ! جرم که نکردم فقط مریضم  چند بارم خواستم ترک کنم ولی نمیشه . ای بگم چی بشه کسی که اولین بار منو معتاد کرد . اصلن نمی دونم کدوم از خدا بی خبری بود اصلن نمی دونم از کجا پیداش شد ولی یه روز ییهویی رفتم تو سایت یک پزشک ، بعدش معتاد شدم . به خدا من اصلن علیرضا رو نمیشناختم  من که نمی خواستم معتاد شم . تقصیر اون شد . هی تو وبلاگش چیزای باحال نوشت ، هی اطلاعات مشدی داد خوب من معتاااد شدم  حالا پینگ بکنه یا نکنه من باید برم یه سر و گوشی اب بدم . آخه معتاااااااااااااااااد شدم به یک پزشک . خوندینش ؟ نه ؟! پس نگید اعتیاد نداره به خدا داره . لامصب همیشه آخرین خبرهای فضایی ، زمینی ، دریایی ، عکسی ، نوشتاری ، فیلمی ، کتابی ، و ... تو وبلاگش هست . اونم نه تیریپ کپی پیست ها ! پست حسابی که حال می کنی باهاش . خوب منم معتااااد شدم ! چیه ؟ نیگا داره ؟ خوب بیمارم ! مجرم که نیستم

چندی پیش من نمی تونستم وبلاگشو ببینم بش گفتم . خدا خیرش بده ، درستش کرد . ولی به وارطان چه جوری بگم ؟ آخه می دونید به جمهور هم اعتیاد دارم  چی کار کنم خوب ؟ اعتیاده دیگه ! نه وبلاگ بی ف ی ل ت رشو و نه وبلاگ با ف ی ل تر شو نمی تونم باز کنم   اصلن فکر کنم بدن دردم واسه همینه ! سرما خوردگی بهانه ست  من جمهور  می خوام

البته فقط این دو تا نیستن ها  35 درجه  رو خوندین ؟ نخوندین ؟   جدن که ! می نویسه عین هلو  . یعنی هلو پوست کنده ها ! به قول یارو همچین با لب و دهنت بازی می کنه ! آخ که هر دفعه می خونم نوشته هاشو در عجب می مونم که نکنه من دوتام !!! یعنی یا اون منه یا من اونم ! البته کیوان پسره

نمی زنید ؟ قول میدید ؟ بقیه رم بگم ؟ پا برهنه بر خط  رو خیلی دوست دارم ولی نمی تونم براش کامنت بذارم . بیچاره سید اینقدر سرش غر زدم و آه و ناله کردم برام دوتا ف ی ل ت ر شکن خفن فرستاده که با اونا میرم می تونم صفحه ی کامنت دونیشو باز کنم ولی اینقدر سرعتم میاد پایین که دیگه ارسال نمیشه  

عاشق نوشته های نقطه ته خط ام . اصلن این آقای خالدیان تحلیلاش و طنزاشو بقیه نوشته هاش محشره . دوستش میدارم . موج رو بگو ! هر روزی هی میرم ببینم چی نوشته . وبلاگ فرنازم دوست دارم  امشاسپندان رو میگم . حالی می کنم با نوشته های احساسیش . اوه اوه ! اون دختر شیطونه رو یادم رفت ! می دونید که ! عالیه رو میگم !  با اون جامدادی ش . ریسه میرم وقتی میرم اونجا  ها ؟ نگم دیگه ؟ بگم ها ؟ یه چند تا دیگه ام بگم ؟

چقدر بدید  خوب معتاااااااااااااااااااادم ! جرم که نیست . بیماریه . تازه مگه خودتون نیستید ؟ به جون خودم همه تون معتاااااااااااااااادین ! من می دونم که هستین !

وجود داشته باشین  شمام اعتراف کنید به کدوم وبلاگها و سایتها معتاااااااااادین . نترسین ! جرم که نیست . بیماریه

 

پ.ن : هر کی میتونه بره وبلاگ جمهور یا ایملش رو برام سوغاتی بیاره یا بهش بگه بی بی ، بی مواد مونده داداش . یه کاری کن

پ.ن دوباره : یه لطفی بکنید بگید قالب بد میاد بالا یا نه . اگه بد میاد بالا و طول می کشه بگید که قالب رو عوض کنم

 پس از ارسال : به لطف سید که ایمیل وارطان رو برام گذاشت تونستم باهاش تماس بگیرم . گویا آدرسش مشکل داره

 



 نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 توسط مهتاب  |  حکم دلآرام متوقف شد

 

 

هرچند هنوز به طور رسمی توقف حکم اعلام نشده ولی می تونیم نصفه نیمه شادی کنیم .

 نیناش ناش نیناش ناش  ( توقع ندارین بگردم اسمایلی رقص پیدا کنم که ؟  )

خانم ستوده ( وکیل دلآرام ) گفتن که اجرای حکم متوقف شده .

باورتون میشه ؟ حکم دلآرام علی متوقف شد

 رسمن هم اعلام شد :

دستور توقف اجرای حکم موکلم صادر شد .

 

پ.ن : سایت وارطان برای من باز نمیشه . چرا ؟

پ.ن ۲ : این اشکان منو خفه کرد ! آقا خبر اولیه رو ایشون دادن ولی چون موثق نبودن و خودشون هم نمی دونستن خبر از کجا اومده ما با آدمهای موثق تماس گرفتیم و مطمئن شدیم ( برا جلوه زنگ زدم ! )  

 



 نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  اوخ !

 

آمپول ، دارو ، سر درد ، تن درد ، تب !

 

مهتاب مریض است !!!

 

پ.ن : مث که بدون سر مربی شرایط استقلال بهتره !



 نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  " بند " حق دلآرام نیست .

 

روزی نه چندان دور ، من و دلآرام علی دست در دست هم ، برای برابری حقوقی زن و مرد ، امضا جمع می کردیم ، روزی نه چندان دور ، که شاید خیلی هم نزدیک ، دستهامان را بهم داده بودیم چون سردمان بود ، کی بود ؟

نمایشگاه هفت نگاه بود ، نیمه ی اول اسفند ماه سال ۸۵ ، نیاوران . و ما ( من و دلآرام و سمیه ) حیاط نمایشگاه را از آن کمپین یک میلیون امضا کرده بودیم . و گهگاهی منِ سرمایی دستان گرم دلآرام را می گرفتم تا سرما به جانم نیافتد . چه حالی داشتیم آن شب و چه کیفی می کردیم از استقبال مردم ، چه کیفی داشت که خودکار کم اوردیم و بهراد راه افتاد دنبال خودکار اضافی ...

از آن روز خیلی نگذشته ولی من و دلآرام هر کدام راهی رفتیم . هر کدام راهی میرویم . آنچه خواستیم آنچنان کوچک و پیش پا افتاده بود که گاهی خنده ام میگیرد ... ولی دلارام به خاطر آنچه خواست به زندان میرود و من به غربت ... شاید دلارام زن بزرگی باشد و من یک فراری ولی آنچه فرق بین ما را می سازد این نیست . دلارام امید دارد و من ندارم .

دلآرام صبورانه ایمان به تغییر دارد و من دیگر ندارم ... ولی حالا ، همین حالا که امیدی به هیچ تغییری و بهبودی ندارم ، می دانم که حق دلآرام که صبورانه ایمان دارد به ساختن ایران زمین ، میله های زندان نیست .

کاش من جای دلآرام بودم ، مبارز و شجاع و صبور . مبارز بودن هم توان می خواهد که من ندارم ولی هنوز هم آنقدر تاب در جانم مانده که فریاد کنم : " بند " حق دلآرام نیست .

 



 نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ساپورت عاطفی 2

 

گفته شد که از دست دادن عزیزان حادترین شکلیه که کسی نیاز به ساپورت عاطفی داره ، بنابراین تاثیرش کاملن توی رابطه نمود پیدا می کنه وگرنه در طول روز هم اتفاقات کوچیکی برای همه ی ما میافته که نیاز به دلگرمی ، تایید شدن ، مورد توجه قرار گرفتن ، شنیده شدن و دیده شدن و ... داریم .

این اتفاقات گاهی اینقدر کوچیکن که ما اهمیتشون رو نادیده میگیرم و بنابراین توجهی رو که باید به پارتنرمون نمیدیم . فرض کنید من برنامه رفتن به یه محفل هنری دارم. ( بزرگداشت مشیری مثلن ) زمانی که کارهام توی خونه تموم میشه و من می تونم راه بیافتم خیلی دیرتر از اون چیزیه که پیش بینی کرده بودم ، بنابراین با توجه به وقتی که توی ترافیک تلف میشه دیر میرسم و درها بسته هستن .

این اتفاق برای من و پارتنرم یک معنی واحد نمیده . برای اون من یه بزرگداشت رو از دست دادم همین ، حلا می تونیم شام بریم بیرون ! ولی برای من از دست دادن زمانیه که مطلقن به مشیری اختصاص داشته ، زمانیه که می تونستم خیلی از بزرگانی که دوست میداشتم از نزدیک ببینم . زمانیه که شاید تا پایان عمرم دیگه برام اتفاق نیافته ( چه بسا که سال بعد غیر ممکنه مثل سال قبل بشه ) .

حالا رفتار پارتنر من نشون دهنده ی تواناییش در ساپورت عاطفیه . می تونه شماتتم کنه که تاخیر داشتم ، می تونه باهام همدردی کنه و می تونه منو شام ببره بیرون ولی من ترجیح میدم بشینیم و شعرهای مشیری رو بخونیم ...

میبینید ؟ تو اتفاقی به همین سادگی و پیش پا افتادگی هم ، آدمها تواناییهاشون رو به هم نشون میدن . از دست دادن قرار یا دیر رسیدن ، یا تو امتحان قبول نشدن و صدها مورد دیگه ، اتفاقات پیش پا افتاده ای هستن که هر روز تو زندگی ما و پارتنر ما تکرار میشن و ما بی تفاوت از تاثیری که نوع برخورد ما با این مسائل روزمره می تونه تو رابطمون بگذاره از کنارشون رد میشیم و یا شاید هم دم دست ترین راه حل ممکن رو برای در اومدن از شرایط خاص انتخاب می کنیم ، بنابراین روابط ما پر تنش میشن و گاهی به جدایی منجر میشن .

از این هم پیش پا افتاده تر می تونم به توجهی اشاره کنم که در طول روز به هم میدیم . مثل تماس گرفتن و تلفنی حرف زدن . خیلی ها رو دیدم که در طول روز با پارتنرشون هیچ تماسی ندارن ، چون معتقدن وقت کار فقط مال کاره . ولی من به شخصه خلاف این رو معتقدم . چون زمانی که سر کار میرفتم و سخت درگیر بودم و فکرم مشغول ، وقتی بابک زنگ میزد بهترین زمان برای استراحت دادن به ذهنم بود ، حداقل ۵ دقیقه باهاش حرف میزدم و توی این ۵ دقیقه مطلقن به کارم فکر نمی کردم و وقتی دوباره برمیگشتم سر کاری که حسابی کلافه ام کرده بود ، خیلی شارژتر از اون بودم که کار بتونه باز رو اعصابم راه بره .

علاوه بر توجهی که به خودتون و لذت بردن خودتون می دید تو تماس با پارتنرتون ، مطمئنن توجهی هم به اون داده شده . من واقعن لذت می برم از اینکه بابک حتا تو مهمترین جلساتش تلفنش رو برای من باز میذاره . غیر ممکنه من رو ریجکت کنه ، حتا اگه مشغله ی زیادی داشته باشه حتمن به تلفنش جواب میده و وقتی مطمئن میشه که من کار مهمی نداشتم و فقط حال و احوال بوده ، یه زمانی بهم اعلام می کنه که بهم زنگ میزنه و بعد قطع می کنه . نتیجه اش اینکه من با این کارش احساس رضایت از مهم بودن و عزیز بودن دارم . علاوه بر اینکه صحبت کردن با من ، تنش کار رو از اون دور میکنه ، توجه اش رو به من نشون میده . بنابراین با این ارتباط ساده هر دوی ما احساس رضایت از وجود و حضور شخص مقابلمون داریم .

از پست های طولانی که کسی وقتی برای خوندنشون نمیذاره خوشم نمیاد پس بقیه اش برای ساپورت عاطفی ۳ .

 



 نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ساپورت عاطفی

 

مصیبتها روی زندگی مشترک آدمها تاثیرات عجیب و غریبی میذارن . این مصیبتها رو من می تونم دقیقن تو یه عبارت خلاصه کنم " مرگ عزیزان ". مردن عزیزان یکی از دو طرف ، تاثیر غیر قابل پیش بینی ای تو روند یه رابطه داره .

شاید خیلی از ما برخورد کرده باشیم با زوج خوشبخت و زبانزدی که بچه شون رو از دست دادن و کمتر از یک سال از هم جدا شدن ، یا زوجی که در آستانه ی جدایی بودن ولی با مرگ یکی از عزیزانشون ( مثلن پدر یا مادر یکیشون ) رابطه شون تبدیل به یه رابطه ی محکم و تزلزل ناپذیر شده .

وقتی به این موارد بر می خورم فقط به یه نتیجه میرسم و اون اینه که تنها چیزی که واقعن برای تداوم یه رابطه و یا یه زندگی مهمه ساپورت عاطفیه .

شاید هر کدوم از ما قبل از شروع یه رابطه و یا شروع یه زندگی مشترک چندین و چند معیار داشته باشیم و پارتنرمون رو طبق معیارهامون انتخاب کنیم ولی چیزی که بعدها باعث گرمی زندگی و یا پایداری رابطه مون میشه عملن هیچ کدوم از معیارهامون نیست . فقط ساپورت شدن عاطفی از طرف مقابلمونه که ما رو به ادامه دادن اون رابطه ترغیب می کنه .

فرض کنید من یه آدم خیلی مادی باشم . و با مرد پولداری هم ازدواج کنم . همه چیز خوب و جذابه تا وقتی که یه مصیبت برای من اتفاق میافته . تو بحران روحی ای که من دچارش میشم تنها چیزی که می تونه آرومم کنه همسرمه . حالا تصور کنید اگر ساپورت عاطفی بشم تو اون شرایط خاص ، دیگه حتا اگر اون مرد ۲ زار هم پول نداشته باشه غیر ممکنه ولش کنم و بر عکس اگر نتونه من رو ساپورت عاطفی کنه مطمئنن کرور کرور پولش رو برای خودش میذارم و میرم ...

البته از دست دادن عزیزان حادترین شکلیه که کسی نیاز به ساپورت عاطفی داره ، بنابراین تاثیرش کاملن توی رابطه نمود پیدا می کنه وگرنه در طول روز هم اتفاقات کوچیکی برای همه ی ما میافته که نیاز به دلگرمی ، تایید شدن ، مورد توجه قرار گرفتن ، شنیده شدن و دیده شدن و ... داریم . و جمع همه ی اینها میشه ساپورت عاطفی . و وقتی که خوب نگاه می کنی تمام جدایی ها نتیجه ی همین ساپورت عاطفی نشدنه .

اگر ما تو شرایطی قرار بگیریم که طرف مقابلمون نیاز به ساپورت عاطفی از طرف ما داشته باشه ، چی کار می کنیم ؟ آیا اصلن بلدیم کسی رو ساپورت عاطفی کنیم ؟ چقدر از دیگران توجه میگیرم ؟ چقدر به دیگران توجه میدیم ؟ چقدر به دیگران ، احساساتشون و نیازهاشون اهمیت میدیم ؟ کجای این گود وایسادیم و الان رابطه مون در چه وضعیه ؟

 

پ.ن : یه غلط املایی تو این پستم داشتم . آیدین بهم گوشزد کرد و درستش کردم . باعث خجالت و شرمندگیم بود ، بنابراین بهتون نمیگم چی بود . فقط بدونید غلط املایی داشتم ...

 

 



 نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  در قیر شب

 

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است .

سهراب سپهری

 

پ.ن : ایران خودرو یه ماشین جدید تبلیغ می کنه ، مطمئن بودم آهنگی که رو تبلیغه ماله سه گانه ی کیشلوفسکیه ، آهنگهارو نداشتم ، از نت دانلود کردم ولی هیچ کدوم نبود . یعنی من اشتباه می کنم ؟ کسی دیده این تبلیغ رو ؟

 پی نوشت پس از ارسال : آهنگه فیلم سفید بود . می دونستم محاله موسیقیه سه گانه یادم بره . می تونید از اینجا دانلودش کنید .

 



 نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  احسان اومد برید کنار !

 

یادتونه تو یه پست از دوستام گفتم ؟ که توشون دو تا احسانم بودن که داداشیه هم بودن و مدام در حال تخمه شکستن ؟

آها ! حالا یکیشون که معروف بود به اسی جونور یه آهنگ رپ خونده ( خبرهای واصله حاکی از اونه که این روند ادامه خواهد داشت )

خداوند عالمه به اینکه من اصلن رپ گوش نمیدم و هیچیم ازش حالیم نمیشه ولی وقتی آهنگ رو احسان بخونه می تونم بگم بده یا رپ چرته ؟  مجبورم بگم خیلی باحال بود

خلاصه کلوم امروز لینک آهنگی رو براتون میذارم که اسی جونور خونده و یه چیزهای بدی و زننده ای تو این آهنگ در مورد خودش گفته  که من همین جا اعلام می کنم همش حقیقته و این پسر یه کله خر واقعیه و من هر وقت تو ماشینش نشستم مرگ رو به چشم دیدم و هر دفعه با خودم گفتم دیگه من ... بخورم بشینم تو ماشینی که احسان رانندشه ولی آدم نشدم و به این کار احمقانه ادامه دادم !

خلاصه اینکه این پسر مارو دریابید ، آهنگشو دانلود کنید و تو ماشینتون گوش بدید باشد که رستگار شوید  ( خیلی حیفه که من خواننده ی دبیرستانی ندارم  )

رپ احسان جونور رو از اینجا دانلود کنید و اینم عکس این جونور خان :

اسی جونور

اسی جونور

 

پ.ن : به یاد روزهای خوش گذشته افتادم ، چقدر خشوحال بودیم ، واقعن نمی دونم چی شد یه دفعه همه چی ریخت به هم ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ما برگشتیم ! ( همون من برگشتم )

 

میبینم که در نبودنم حسابی مورد لطف قرار گرفتم  البته بنده اعلام کرده بودم که ممکنه چند روزی نباشم  و ... رُسم کشیده شد تو این چند روز واقعن . مریض و خسته و داغون با هزار و یک گرفتاری و کارهایی که باید انجام میشدن . این وسط یه مسافرت عجله ای که عذاب بود ( بدون اغراق ) هم انجام شد و ما در مراسم عقد هم حضور پیدا کردیم و مدرک تحصیلی بابک رو هم آزاد کردیم ( البته پول دادیم ها ! فکر نکنید تیریپ عاشقی چشم و ابرو گذاشتن برامون و مدرک رو دادن دستمون !!!!! ) و کارهای پاسپورت رو هم انجام دادیم و الان بنده و هستی خانوم پاسپورت داریم و کلی کار دیگه ...

اما ...

اما تو پست بعدی که فکر کنم امشب یا فردا صبح باشه می خوام براتون یک لینک بذارم . فعلن برگشتنم رو داشته باشید تا با یه لینک و یه عکس بیام از : جونوووووووووووووووووور  

 

 پ.ن : زندگی چیست جز رفتنو آمدن پی در پی ؟ او رفت دیگری می آید پس چه باک و چه غم ؟

 



 نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط مهتاب  |