تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

بازی !

 

بازی جدید وبلاگستان داستانی دارد ها ! ۱۰ بهمن ! از زمین و آسمان دعوتمان می کنند به بازی جدیدشان که خودشان معتقدند بازی نیست !!!!!

چرا باید در شهر کرها فریاد بزنیم ؟ کر ، کر است . هرچه قدر هم که بلند داد بزنی صدایت را نمی شنود . خیلی راست می گویی زبان اشاره بیاموز !!!!

 

 

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط مهتاب  |  درد

 

باید کشیده باشیش تا بدانی بد چیزیست این درد ... امیدوارم نکشید هرگز و ندانید چیست این درد ...

 

درد

 

 

 

پ.ن : از جهنم چقدر می دونید ؟ بخونید و بیشتر بدونید

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط مهتاب  |  خدا بیامرزتم !

 

 

جهت اطلاع دوستان دلنگران ! سری بعدی بلایای آسمانی هم ما رو خفت کرد ! از طبقه ی دوم افتادم . ۱۲ تا پله رو با کمر تشریف آوردم پایین . پیرو بلایای سابق آرنج دست راستم خورد شد . البته پک و پهلو کمر هم برام نموند . اگر عمری باقی بود و من زنده این روزهای پر از بد بیاری و بدبختی رو گذروندم خوشحال میشم به کامنت هاتون جواب بدم . چون الان دارم با دست چپ تایپ می کنم و البته ایستاده (چون نمی تونم بشینم رو صندلی . یه راست باید افقی شم . ) رفع زحمت می کنم !

 

الفاتحه !

 

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 توسط مهتاب  |  آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

 

مث که برا دست راست من بد اومده .

پیرو بیماری ، پزشکان  و دوستان در همفکریه کامل تصمیم گرفتن به ما سرم وصل کنند !!! بنابراین دست ما سوراخ سوراخ و تیکه پاره شد ولی پرستار احمق نتونست به ما سرم وصل کنه !

و این جوریه که دست راسته من حسابی درب و داغونه و فشارم همچنان پایین !

ولی برای ارثیه من  دلتون رو خوش نکنید من حالا حالاها قصد مردن ندارم که ندارم !!!!!!!!!!

 

 

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 توسط مهتاب  |  خیام !

 

 

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماه رخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كارجهان نيستي است

انگار كه نيستي چو هستي خوش باش ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط مهتاب  |  من مرا قربان !

 

خوب دستم کمی بهتره و فقط جهت اطلاع دوستان ربطی به پیری نداره دردش  . گفته بودم که اتفاقی افتاده براش نه ؟!

اما خبر خوبم که خیلیهاتونو خوشحال می کنه اینه که دوباره سرما خوردم و افتادم تو رختخواب و این چنین شد که تازه فهمیدم فلسفه ی خلقت لپ تاپ چی بوده !

اگه گفتین چی بوده ؟

 

این که شماها بی من نمونید

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 توسط مهتاب  |  بی دست !

 

 

 

برای دست راستم اتفاقی افتاده ، درد احمقانه ولی زیادیه . امروز ازش زیاد کار کشیدم و فکر می کنم فردا زیادتر هم کار خواهد کرد بنابراین امیدی نمیبینم به این زودی خوب شه . تنها مرخصی ای که می تونم بهش بدم اینه که از نوشتن معاف کنم پس من رو ببخشید به خاطر جواب ندادن به کامنتها

 

 

 



 نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط مهتاب  |  آتش !

 

 

آتش جان ...

 

کاش آتشی میشدم و گرم می کردم تمام سرایم را ،

ایران را ...

 

 

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  برف

 

 

حکایت دلگیر برف

 

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی زنگ نیانداخته
بیهوده بر دیوار
* * *
صبح  پیدا شده امّا
آسمان پیدا نیست
* * *
گرته  روشنی مرده برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره
بگرفته قرار
* * *
من دلم سخت گرفتست، از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
* * *
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار
* * *
که به جان هم نشناخته
انداخته است
چند خواب آلود
مشتی تن ناهموار
چند تن نا هشیار
چند خواب آلود

 

 

 

 

ترانه ی برف رو با صدای فرهاد از اینجا دانلود کنید .

 

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  بی خوابی در تهران !

 

ساعت از ۲ گذشته و من هنوز بی خواب کنار پنجره نشستم یکی دوساعته اینجا نشستم و تهران رو نگاه می کنم . برف بند اومده و تا جایی که میشه دید همه چیز سپیده . آسمون شب اما سرخه . از سپیدیه برفه ؟!!!

یه ماشین داره از تو کوچه خیلی خیلی آروم میگذره . گیر میکنه و می مونه . هی گاز و گاز و گاز ... گویا دو نفرن . یکی پیدا میشه و سعی می کنه هل بده و من دارم فکر می کنم دیوونه بودن که تو این هوا و این موقع شب اومدن بیرون ؟! نمی تونن ماشین رو دربیارن . ولش می کنن و میرن ... و من همچنان بی خواب .

کنار شوفاژ میشینم و پشتم رو می چسبونم بهش . چه گرمای دلپذیری ... چرا من تو این یه هفته ۱۰ شب گذشته حتا یه شب خوب و کامل نخوابیدم ؟! زانوهام رو بغل می کنم . سرم رو میذارم روشون و خوابم میبره ...

از خواب میپرم یهووو . هیچ خبری نیست و همه جا ساکته . رو زمین خوابیدم . پا میشم میرم رو تخت خوابم و چشمام رو می بندم . می چرخم اونوری میشم . بی فایده ست لحاف رو می کشم رو سرم . بی فایده ست ! بلند میشم ساعت نزدیک پنجه . میشینم کنار پنجره . دوباره داره برف میاد و من باز بی خوابم ...  

 

 



 نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  شکستن ...

 

برفها زیر پایم می شکنند و از صدای شکستنشان جانی تازه میگیرم ... چه دردناک است که شکستشان جانی تازه ست برای من ولی باید بپذیرم که خودخواه تر از آنم که بگذارم برفها تمیز و دست نخورده خودنمایی کنند بی آنکه زندگی را به من سپرده باشند ...

 

 

 

پ.ن : جمهور عزیز حرفی زد و عمل نکرد و دستم رو گذاشت مین پوست گردو ! یه مدت دیگه هم به خاطر گیس سپید بی بی این قالب بی رنگ و رو را تحمل کنید تا شاید حسی پیدا کنم و رنگ و رو و شادی بهش تزریق کنم.

 

 

یه پ.ن دیگه : البته دست جمهور درد نکنه ولی از قدیم گفتن : کار را که کرد ؟ آنکه تمام کرد !!!

 



 نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 توسط مهتاب  |  برف

 

برف برف برف برف ...

 

امروز حالی کردم اساسی . آدم برفی درست کردیم ، با دخترهامون برف بازی کردیم . من با بچه های محلمون یه دور کامل جنگ برفی انجام دادم و ...

چیزی لذت بخشتر از برف و زمستون هم هست ؟

 



 نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  گیریم من باشم ! صلح که نیست ...

 

من اینجام ! البته خیلی وقته اینجام ولی حس و حال پست زدن نبود ... دفعه ی اولی که اومدم خوندم علی رو گرفتن . علی کلائی . کل حسم رو از دست دادم . بی خیال شدم و رفتم . دفعه ی بعدش بی نظیر بوتو رو ترور کرده بودن و بعدش ...

 

خیلی زندگی تخمی تخیلی ای داریم . هیچ اتفاق خوبی نمیافته . نوار غزه هر روز کوبیده میشه . عراق هر روز بمب گذاریه ، تو ایران هر روز آدمها گم و گور میشن و ... مرده شور این زندگی رو ببرن که روتو به هر طرف می کنی عقت میگیره ...

گیریم من باشم صلح که نیست این بودن سخت احمقانه ست ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 توسط مهتاب  |