تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

ميان انچه بايد باشد و نيست عجب فرسوده ديواريست دنيا

 

امشب را تا صبح خواهم گریست برای تمام " علی سنتوری " هایی که به زندگی بازنگشتند ، امشب را تا صبح به سوگواری کودکی خواهم پرداخت که با خشخاش بزرگسالیش را جشن گرفت ، امشب را تا صبح طلب بخشش خواهم کرد برای پدران و مادرانی که طناب دار فرزندانشان را می بافند ، امشب را تا صبح دعا خواهم کرد راهی برایم باز شود تا از آلوده شدن شده حتا یک انسان دیگر جلوگیری کنم ، امشب را تا صبح التماس خواهم نمود راهی باز شود برای آزادی این امت چنانکه دریا شکافته شد برای بنی اسرائیل ...

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است !

 

دبیرستانی که بودم خوره ای افتاد به جانم که بدانم مذاهب چیستند و چگونه اند و کدامشان بهتر است ... دوره افتادم کتاب خواندن از اسلام و مسیحیت و زردشت و بودا و .... آنچه نیافتم بهاییت و یهودیت بود ، نه که نباشند ها! بودند ولی آنچنان یک طرفه که اعتماد به آن کتابها شرط عقل نبود .

جدن نمی دانم چند کتاب در ۲-۳ سال خواندم ولی آنقدر بودند که مدام سرم در کتاب باشد ( نخواهید اسمشان را بدانید نه اسم کتاب به خاطرم می ماند و نه فیلم ، تازگیها اسم اشخاص را هم فراموش می کنم ) .

از آن همه هر چه درباره ی ادیان مصر باستان ، خدایان یونان و ایران باستان می خواندم جالب تر بود ، مراسم ها و تعدد خدایانشان گاهگاهی سخت به نشاطم می آورد و فکر می کردم از آنجایی که دین برای ارضای انسان است ( به دید من البته ) این چند خدایی هم گاهگاهی لذت بخش و فرح بخش است .

در میان اعیاد و جشنهای ایرانی ، جشنی بود به روایت کتابها در اوایل اسفند به نام سپندارمذ . این جشن چیزی بود شبیه روز بزرگداشت مقام زن . در این روز به خصوص زنها به هیچ کاری ( خانه داری و بچه داری و ... ) دست نمی زدند و امور منزل به کل بر دوش مردان خانه بود . در نواحی ای از ایران ( یادم نیست کدام نواحی ) این جشن به شکل دیگری برگذار میشد و مردان خانه طی ۵ روز خانه را به کل  تکان می دادند !

نمی دانم چه شد که سپندار مذ روز عشق شد و عشاق ، جدن نمی دانم کدام موسسه فرهنگی و غصه خور فرهنگ اصیل ایرانی فریاد وا مصیبتای " ولنتاین غربیست ما روز عشق ایرانی داریم" را سر داد ولی اینقدر می دانم که روز عشق با روز زن فرقی دارد از زمین تا آسمان !

دوستان زیادی دارم که در وبلاگستان و بیرون وبلاگستان اصرار زیادی دارند برای پاسداشت ۲۹ بهمن ( سپندارمذ به تقویم فعلی ).

حرفی نیست سپندارمذ را بشناسید ( درست ) و پاسش بدارید ولی برای پاسداشت چیزی نیازی به حذف چیز دیگر نیست .

 

پ.ن۱ : برای آنکه سپندامذ را بشناسید اینترنت را توصیه نمی کنم . هرچه در نت خواهید یافت همان است که ۳-۴ سالیست به گوشتان می خوانند . برای آنکه کاری درست انجام شود خودت دست به کار شو ...

پ.ن۲ : گاهی به کل از این موسسات فرهنگی که قرار است فرهنگ ایرانی را احیا کنند نا امید می شوم . در این موسسات هم مثل دیگر ادارات ایران هیچ کس سر جای خودش نیست ...

پ.ن۳: میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است !!!

 

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  یک عاشقانه ی آرام

 

تمام دیروز و امروز فقط به تو فکر می کردم ... یاد شیرینیه عشق درون خانه ات بودم و ولنتاین ها و عشاق بی حسابی که مهمانت می شدند ... یاد کلمات محسور کننده ای که از ذهن و قلبت می طراوید ... یاد تعاریف بی بدیل و بی نظیرت از عشق ... عشق بی مثالی که فقط از درون تو بیرون می جست ... دلم برایت تنگ شده ... برای خنده هایت و رقص چشمان بی آرامت ... دلم برای تمام کلمات عاشقانه ات تنگ شده ... خوب شو و برگرد ... برگرد و باز از عاشقانه ها بگو ... دلم برایت تنگ شده عمو سیبیلو ...

نادر ابراهیمی

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  لیلی و مجنون

 

کودکی بودم شاید ۸- ۹ ساله و فیلمی دیدم با عنوان " لیلی و مجنون " . آنچه در خاطرم مانده ست از فیلم چیز زیادی نیست ولی سکانسیش را نمی توانستم هرگز از خاطر برانم . مجنون را شلاق میزنند و پشت لیلی خون الود میشود و با هر ضربه ردی از خون پشت لیلی را زخمی می کند . هرچند کودک بودم اما نهایت عشق را میدیدم ....

حالا بزرگ شده ام ( شاید هم پیر ! ) . زندگی ای دارم معمولی ، روزی آفتابی و روزی ابری . روزی دلشاد روزی دلتنگ و ... . ولی آنچه راضیم می کند لمس آن عشق افلاطونی اینجاست . در همین نزدیکی ... شاید در خاطرم هم نمی گنجید روزی لیلی ای باشم که مجنونی دارد ...

آری، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه  نا پیداست

من به پایان نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

دوستت دارم ...

 

 

پ.ن : همین امشب به تمام کامنتهای پر مهرتان پاسخ خواهم گفت

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  چقدر دلم سکوت می خواهد ...

 

چقدر خسته ام . گویی تمام سنگینیه دنیا بر دوش من است ... چقدر محتاج چند ساعت ( فقط چند ساعت ) خواب آرام و عمیقم ... چقدر دلم سکوت ساحل را می طلبد در یک ظهر تابستانی ... چه قدر دلم خواب قیلوله می خواهد با صدای سایش برگهای تبریزی به هم ... چقدر دلم سواریه بی صدای دوچرخه می خواهد پاسی از شب گذشته ... چقدر دلم نقاشی می خواهد ... چقدر دلم تو را می خواهد ... بیا با هم برقصیم ...

رقص با تو ...

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  زن درون آینه ...

 

به آینه نگاه می کنم . به آینه که نه ... به زنی که درون آینه می گرید ، زن بیرونی به آرامی نگاهش می کند ، می خواهد این بار آرام باشد ... می خواهد اینبار صبور باشد ... می خواهد اینبار ....

به آینه نگاه می کنم . دو خط تازه کنار چشمهایم نقش بسته ، طبیعت یاد تابلوی نا تمام صورتم افتاده ، چینهای گوشه ی لبم ، چینهای دور چشمم .... سالروز تولدم نزدیک است ...

به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه هنوز می گرید و من لبخند میزنم . نتیجه صورت احمقانه ایست که از غصه تا شده ... زن درون آینه می گرید ...

به آینه نگاه می کنم . به اشکهای زن که پایین می سرند و هزار خاطره در ذهنم زنده می شوند ، یاد روزهای سخت آموزشی می افتم ، حتا ساعت ها را نیز می شمردیم ... ۴۸ روز و ۷ ساعت مانده تا برگردی ...

به آینه نگاه می کنم . رویاهای زن درون آینه برهنه اند و من می بینمشان . فقط خطوط بی حساب سنم رویاهایش را مخدوش می کند ... زن دورن آینه دیگر نمی گرید . نشسته است . صاف و بی احساس ... شاید مرده باشد ...

به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه رفته است ... گویی با اشکها جاری شد و رفت ... دیگر درون آینه زنی نیست . من نیستم ... دیگر من نیستم ....

زن درون آینه رفته است ...

 



 نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  حسی که ندارم ...

 

چی بنویسم وقتی حسی نیست ...

کلی سوژه هست برای پست زدن یا حداقل بود ولی حس و حالش نیست . دو روزه همه اش خرید می کنم ولی سر حال نیستم ... به زورکه نمیشه سرحال شد ...

 

 



 نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  کاوشگر یک

 

لبخندی از غرور به لبمان آورد این :

راکت کاوشگر یک

 

و متاسف شدیم که همزمان خبر از جداسازی جنسیتی سالن های سینما میرسد ... کاش همانقدر که تکنولوژی هسته ای و فضاییمان رشد می کند شعورمان هم رشد می کرد ....

 

پ.ن : بالاخره کسی از بزرگان جرات کرد و حرفی را که ما مدتهاست بدان اعتقاد داریم به زبان آورد :

بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است. استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.

 

 اوهام عزیز بابت لینک خبر ممنون

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  گزارش !

 

هوسانه تهیه و میل شد ! بسی هم چسبید و بسی ما جایتان را خالی نمودیم دوستان

 

امروز اندکی بیمار می نمودیم دیدیم تاب منزل نشستن نداریم . راه افتادیم مین ِ کوچه خیابان ! بلکن هوای تازه و سرد به حال آوردمان !

ولیکن ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) هوای تازه میلی در ما ایجاد کرد بس زیاد برای خرید ! تا بدان جا که پول نقدمان تا ریال آخر خرج شد و ما مجبور به استفاده از کارت شدیم ! و در نهایت هم رفتیم بانک تا مقداری پول نقد جهت بازگشت به منزل ابتیاع کنیم !

حالا هم که پاسی از شب گذشته فیلمهای امروز خریداری شده بدجور به ما چشمک می زنند  برویم ببینیم سهم امشب سوئینی تاد است یا گنجینه ی ملی یا مایکل کلایتون یا ... .

جواب کامنتهای هوسانه هم بماند فردا ، فیلمها بدجور دلبری  می کنند

  



 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  هوسانه

 

هوسانه

 هوسانه را باید تهیه و سپس میل نمود ! دوستان دربندی لطفتان را از این بنده ی حقیر دریغ ننمایید

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  جاسوس بازی !

 

دیشب تو کتابی درباره زندگی پهلون طیب چیزه جالبی دیدم . وقتی حکم اعدام براشون صادر شده ( پیش از انقلاب ) تو روزنامه ی کیهان مطلبی چاپ شده با این مضمون که این آقا جاسوس بوده و یه مصری اعتراف کرده که قرار بوده یه چمدون پول بیاره ایران و تحویل این آقا بده .

برام خیلی جالب بود . آخه کیهان هنوزم که هنوزه از فکر چمدون پول بیرون نیومده و هر چند وقت یه بار چمدون پول رو حواله میده سمت یکی .

 

چه بازیه تکراریه و مسخره ایه این بازی جاسوسی ...

 

پ.ن : مظمونمان را به مضمون تغییر دادیم !

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  ایران من

 

همتون دیگه فکر کنم می دونید من رپ دوست ندارم ولی حتمنم می دونید یکی از دوستای گلم رپ می خونه . یه آهنگ جدید ازش میذارم امشب . دانلود کنید و حالش رو ببرید و به جون من دعا کنید

یادتون میاد اّهنگ قبلیشو ؟ " احسان اومد برید کنار ! " این بار اسی جونور از ایران خونده و حس وطن پرستیشو اینا . اونم به زبون خودشون  دانلود کنید ها

 

چاکر داش اسی :

ایران من - اسی جونور

 



 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  10 بهمن روز همبستگی با دانشجویان در بند

 

10 بهمن روز همبستگی با دانشجویان دربند

به امید آن روز که بر اعمالمان قضاوت شویم نه بر اعتقاداتمان ...

 

وبلاگ حمایتی 10 بهمن

 



 نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  یادمان باشد سرطان علاوه بر درد هزینه هم دارد ...

 

به بهانه ی هفته ی مقابله با سرطان ، تصاویری از روبانهای آگاهی دهنده ی مربوط به سرطانها :

 

سرطان سینه :

pink ribbon 

سرطان ریه :
white ribbon

سرطان پروستات :

Blue ribbon

سرطان تخمدان :

Tear ribbon

سرطان پانکراس :

purple ribbon

سرطان کبد :

jade ribbon

 

پ.ن : به جز عکس آخر تمام عکسها از ویکی پدیا هستن و تا قبل از این پست یک پزشک من اطلاعی از این روبانها جز روبان قرمز ایدز نداشتم .

 

 



 نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  تو می رویو باز من می مانم ...

 

تو می روی و باز من می مانم ...

 

تو می رویو باز من می مانم

غم این هجر را فقط من می دانم ...

 

باز هم ؟ تکرار روزهای سراسر غصه عادلانه نیست ... از انصاف و مردانگی هم به دور است ... سهم من از این عشق لعنتی فقط هجر شد و غصه ... این عادلانه نیست ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  ...

 

 

پشت دریاها شهریست ، قایقی خواهم ساخت ...

 

پشت دریاها ...

 



 نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  غلطهای اضافه !

 

یکی نیست بگه زنیکه تو غلط می کنی با این کمر داغونت خونه تکونی می کنی ! تو رو چه به این غلطا



 نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  اینه !

 

آبیته



 نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  خونه تکونی !

 

زدم تو کار خونه تکونی  ! خونه تکونی نوروز ۸۶ رو دو ماه دیرتر انجام دادم   و خونه تکونی ۸۷ رو دو ماه زودتر  ! البته اینبار خونه تکونی هم در دنیای واقعی و هم در دنیای مجازیست !

اتاق خوابمان رو کمپلت تغییر دادم  . رنگ و شکل و غیره  !!!

فکر کنم بابک وقتی بیاد شوکه شه ! امروز هم فرشها و هم مبلها رو دادم شستن  ! در عرض یه روز تمام خونه تغییر کرد   ! عجب کدبانویی بودم و خودم خبر نداشتم  !!!!!!!!!

 

و البته در خاتمه باید اعلام کنم که کمرم در حال شکستنه و  البته بهراد  و  خاطره  خیلی خیلی بهم کمک کردن ودستشون درد نکنه هوار تا

 



 نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  تو

 

  با تو بودن تمام بودن است ...

 با تو بودن تمام بودن است ...

 



 نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 توسط مهتاب  |