تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

باز هم بازگشت !

 

من باز اینجام   ولی خوب فیلترم!  به سلامتی و خوشی و خوشبختی به نظر میاد سیستم فیلترینگ تصمیم گرفته حداقل سالی یه بار منو فیلتر کنه ! دستشون درد نکنه !!!

به هر شکل من الان ۳ روزه که تهرانم و تو تخت خودم می خوابم  . البته خیلی زود عوضش می کنم و یه تخت جدید و غریبه میشه تخت خودم ! ( آدمیزاد به چه چیزهایی فکر میکنه خداییش  !!!! )

اوضاع خوبه در کل  . یه اتفاقات دلگیر کننده ای میافته ولی کلیت داستان خوبه . تغییر و تحولات خیلی خوبی در پیشه و فکر می کنم همه چی داره به همون سمتی میره که من می خوام .

چیزی که تو این مدت خیلی بیشتر از پیش لمس کردم اینه که من خیلی خیلی واسه خدا عزیزم . اصلن تاب ناراحتیه منو نداره . دمش گرم .

دیگه دیگه دیگه ... قهرمانی پرسپولیسم تبریک میگم . البته به قطبی . بازی آخر ، تمام استقلالی هایی که من میشناختم ( خودم - بابام - داداشم - شوهرم - مهدی - نامی - نازنین و ... ) داشتن دعا می کردم پرسپولیس قهرمان شه

دیگه ... آها خبر مهمه مونده  ولی فعلن بذارید بمونه . ییهو بهتون خبر میدم ذوق مرگ شید  فقط بدونید می خوایم خونمون رو زودتر از موئد مقرر به صاحب خونه تحویل بدیم

برمیگردم

.

.

.

.

.

.

.

 ههههههههههههههههههههههها دیدید برگشتم

 

پ.ن : وبلاگ سعید حاتمی میرفتم جهت پینگ اونم فیلتره !!!!

 



 نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  خوش اومدم ! می دونم خودم !!!

 

سلام خونه ! من اومدم  

welcome

خوبید  ای اهالی وبلاگستان ؟

۲-۳ بار گذشته ای که اومدم تهران کار به شب خوابیدن نکشید و دوباره راهی شدم . دیروز صبح رسیدم و امروز صبح تو تخت خواب خودم از خواب پا شدم . البته امشب هم همین جا می خوابم ولی فردا رو مطمئن نیستم !

گرفتارم آقا جان ! ولی گرفتاریام خوبن ، نگران نباشید  البته خسته شدم ها . این همه رفت و آمد برای من خیلی خسته کننده ست ولی خوب نتیجه اش به زحمتش می ارزه

فعلن و تو این یکی دو روزه زمانی ندارم که براتون بنویسم چه خبره چون تو خود تهرانم گرفتارم ! ولی اگه برگشتم و وقت شد حتمن براتون می نویسم . فکر کنم یکی دو هفته ای باز نباشم ولی بعدش احتمالن دیگه هستم

 



 نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط مهتاب  |  خدا بیامرزتم !

 

 

جهت اطلاع دوستان دلنگران ! سری بعدی بلایای آسمانی هم ما رو خفت کرد ! از طبقه ی دوم افتادم . ۱۲ تا پله رو با کمر تشریف آوردم پایین . پیرو بلایای سابق آرنج دست راستم خورد شد . البته پک و پهلو کمر هم برام نموند . اگر عمری باقی بود و من زنده این روزهای پر از بد بیاری و بدبختی رو گذروندم خوشحال میشم به کامنت هاتون جواب بدم . چون الان دارم با دست چپ تایپ می کنم و البته ایستاده (چون نمی تونم بشینم رو صندلی . یه راست باید افقی شم . ) رفع زحمت می کنم !

 

الفاتحه !

 

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 توسط مهتاب  |  من مرا قربان !

 

خوب دستم کمی بهتره و فقط جهت اطلاع دوستان ربطی به پیری نداره دردش  . گفته بودم که اتفاقی افتاده براش نه ؟!

اما خبر خوبم که خیلیهاتونو خوشحال می کنه اینه که دوباره سرما خوردم و افتادم تو رختخواب و این چنین شد که تازه فهمیدم فلسفه ی خلقت لپ تاپ چی بوده !

اگه گفتین چی بوده ؟

 

این که شماها بی من نمونید

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 توسط مهتاب  |  بی دست !

 

 

 

برای دست راستم اتفاقی افتاده ، درد احمقانه ولی زیادیه . امروز ازش زیاد کار کشیدم و فکر می کنم فردا زیادتر هم کار خواهد کرد بنابراین امیدی نمیبینم به این زودی خوب شه . تنها مرخصی ای که می تونم بهش بدم اینه که از نوشتن معاف کنم پس من رو ببخشید به خاطر جواب ندادن به کامنتها

 

 

 



 نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط مهتاب  |  ما رفتیم !

 

 

شرمنده یه سری از کامنتها بی جواب موند. قول میدم به همه شون جواب بدم ما دچار تعطیلات زود هنگام شدیم . امیدوارم دفعه ی بعدی که میام بعد از کریسمس نباشه   ولی فکر کنم هست

 

فعلن بای بای

 

 



 نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 توسط مهتاب  |  توضیح در باب قالب

 

دچار کمبود وقت هستم وگرنه برای تک تکتون کامنت میذاشتم . این قالب هنوز تموم نشده . جمهور عزیز هم معتقد بودن که تا وقتی تکمیل نشده نذاریمش ولی چون شماها ( خودتون می دونید کی هستید دیگه !  ) خیلی کولی بازی در آوردین گفتم فعلن اینو بذاریم که زود بیاد بالا شماها اینقدر ننه من غریبم بازی در نیارید .

 

جمهور هم قول داده هر وقت که وقت آزاد داشت ، یه گوشه ایش رو درست کنه و بلاخره قالب درست میشه



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 توسط مهتاب  |  قالب جدید

 

میبینید که قالب تغییر کرده البته به همت جمهور عزیز . امیدوارم این یکی دیگه برای همه به سادگی قابل رویت باشه . حداقل تا وقتی که من دست کاریش نکردم  

 

 پ.ن : چرا من پینگ نمیشم ؟!

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ما برگشتیم ! ( همون من برگشتم )

 

میبینم که در نبودنم حسابی مورد لطف قرار گرفتم  البته بنده اعلام کرده بودم که ممکنه چند روزی نباشم  و ... رُسم کشیده شد تو این چند روز واقعن . مریض و خسته و داغون با هزار و یک گرفتاری و کارهایی که باید انجام میشدن . این وسط یه مسافرت عجله ای که عذاب بود ( بدون اغراق ) هم انجام شد و ما در مراسم عقد هم حضور پیدا کردیم و مدرک تحصیلی بابک رو هم آزاد کردیم ( البته پول دادیم ها ! فکر نکنید تیریپ عاشقی چشم و ابرو گذاشتن برامون و مدرک رو دادن دستمون !!!!! ) و کارهای پاسپورت رو هم انجام دادیم و الان بنده و هستی خانوم پاسپورت داریم و کلی کار دیگه ...

اما ...

اما تو پست بعدی که فکر کنم امشب یا فردا صبح باشه می خوام براتون یک لینک بذارم . فعلن برگشتنم رو داشته باشید تا با یه لینک و یه عکس بیام از : جونوووووووووووووووووور  

 

 پ.ن : زندگی چیست جز رفتنو آمدن پی در پی ؟ او رفت دیگری می آید پس چه باک و چه غم ؟

 



 نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط مهتاب  |  خرید !

 

دیروز و امروز کلی خودمو خجالت دادم  ! یه عالمه برا خودم خرید پاییزه کردم و چه حالی داشت  ! جاتون خالی !!!

نمی دونم تو این خرید چه سری نهفته ست که روحیه ی آدمو از ۱۰۰۰- به ۱۰۰۰+ تغییر میده  ! من الان خیلی توپم خلاصه  و هی دارم به این فکر می کنم که فردا چه خاک دیگه ای می تونم بریزم سر این پولای بی زبون  از صبحم هی به بابک زنگ میزنم میگم دلم برات تنگ شده  نتیجه اش هم اینکه برای ادامه خریدهام امشب ۲۰۰ تومن دیگه ریخت به حسابم  خداییش من اصلن آدم مادی ای نیستم ولی چقدر خوبه شوهر آدم غم دلتنگی رو درک کنه

خلاصه اش اینکه حالم خیلی خوبه الان . نقدی ، فحشی ، چیزی اگر قراره عنوان بشه الان بهترین فرصته  چون من خیلی خوش اخلاقم

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط مهتاب  |  !

 

تب دارم ...

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط مهتاب  |  بهترین پست

 

از همه ی کسایی که برای بهترین پست کامنت گذاشتن و از همه ی کسایی که به دلایلی نامعلوم تو مسنجر جوابم رو دادن ( که متاسفانه یا خوشبختانه کم هم نبودن ) ممنونم . ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و دوباره وبلاگ من رو مرور کردید یا اینکه اینقدر لطف داشتید که یه پست از این وبلاگ تو خاطرتون نقش بسته . و البته تشکر ویژه می کنم ازتون که کمک کردید من تو این بازی تقلب کنم

پستی که انتخاب شد من ، رنگ ، زندگی  بود . به خاطر کسب بیشترین آرا

از اوهام و حسن و عالیه و متو و خاطره و مهشاد و بهراد و هدیه و علیرضا می خوام که بهترین پست وبلاگشون رو معرفی کنن

 



 نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 توسط مهتاب  |  سه چیزها !

 

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان ، کلمات و موقعيت ها.

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش ، اميد و صداقت.

سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس.

سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق ، اعتماد به نفس و دوستان واقعي .

 

پ.ن : برام آف لاین اومده بود گفتم شمام ازش استفاده کنید . میرا منو به بازی بهترین مطلب وبلاگ دعوت کرده . ولی من هیچ نظری در این مورد ندارم . به نظر شما بهترین پست وبلاگ من ( بی بی مهتاب قبلی رو هم حساب کنید ) چی بوده ؟

یعنی هیچ کسی این پ.ن رو نخونده ؟ از خود پست مهمتر بود ! پرسیدم به نظر شما بهترین پست وبلاگ من چی بوده ؟

 



 نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 توسط مهتاب  |  مشکلات عدم اعتیاد !

 

اعتیادم به اینترنت و وبلاگستان رو به کل از دست دادم . هرچند دلتنگ وبلاگهای زیادی میشم ولی زور این دلتنگی اینقدر زیاد نیست که منو بکشونه پای کامپیوتر ، و اگر کشید اورد اینقدر زیاد نیست که مجبورم کنه برای همه کامنت بذارم ( برای اون وبلاگهایی که دلتنگشونم ) ، اگر هم برای اونا بذارم اینقدر زورش زیاد نیست که وادارم کنه معرفت کنم و برای همه ی مهمونهای وبلاگم کامنت بذارم ، و اگرم بذارم اینقدر زیاد نیست که وادارم کنه پست جدید بذارم تو وبلاگم ... و اینطوری میشه که بی بی مهتاب روزهای متمادی به روز نمیشه ، و اینطوری میشه که بی بی میاد میبینه وبلاگ پریسا دود شده رفته هوا و هیچ نشونی و اثری ازش نیست ، و اینجوری میشه که بی بی میاد میبینه اشکان یه هفته بیمارستان بوده و بی بی خبر نداشته ، و اینطوری میشه میاد میبینه مولی براش کامنت گذاشته بدون هیچ رد و نشونی ...

و اینطوری میشه که بی بی احساس بدی داره از نیومدنش ولی بازم از زور بی اعتیادی نمی تونه بیاد ...

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  استعداد !!!

 

خیلی وقته پیش ، یه جایی خوندم هرکی استعداد های متنوعی داره نفرین خدا همراهشه چون هیچ کاری نمی تونه انجام بده ، اون موقع خیلی احساس بدبختی کردم که نفرین شدم ! گذشتم ازش ولی امروز آی خورد تو پرم ! زنگ زدم یه موسسه معروف زبان ، در مورد هزینه سوال کردم گفت ما اینجوری جواب نمیدیم باید تشریف بیارید اینجا تست آی کیو بدید . با توجه به نتیجه تست ما هزینه ی آموزش رو بهتون میگیم . گفتم من حدود ۲ ماه پیش آخرین تست ضریب هوشیمو انجام دادم . نمیشه حدودی بهم بگید گفت چرا، چند بود ؟ گفتم ۱۳۷ . فکر می کنید چی گفت بهم ؟

هیچی ! گفت خانم خجالت نمیکشید با این سنتون زنگ میزنید مزاحم مردم میشید !!!!!!!!!!!!

نفرین خدا کم بود ، مردم هم اضافه شدن ! خوب مگه تقصیر منه ؟ اصلن مگه ازش استفاده می کنم ؟ خاک بر سرم کنن که نه از اون همه استعداد چیزی نصیبم شد نه از این همه ای کیو !

جلبک وضعش از من بهتره ... ای تو روح این زندگی ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  الاغ جون !

 

تقویمی دارم با عنوان : " سالنمای الاغ جون " . از همان سالنماهایی که داشتنش از نداشتنش بهتر است .

الاغ جون

و خیلی دوستش دارم !

 



 نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  تمام !

 

خوب هری پاتر رو تموم کردم . یه خورده خورد تو ذوقم که خیلی چیزها همون طوری بود که پیش بینی کرده بودم انتظار چیز عجیب غریب تری داشتم ولی خوب اینم خودش کلی بود . از کتابهای الکترونیکی اصلن خوشم نمیاد ولی دیگه چاره ای نبود . الان مقدار متنابهی گردن درد دارم و چشمهام هم داره کور میشه . ۳۷ فصل شوخی نیست که !

شایعاتی وجود داره مبنی بر اینکه ترجمه ی فارسی تو دبی منتشر شده . رسید دستتون منو بی نصیب نذارید !!!

یه اف لاین باحال داشتم امروز :

 هري پاتر ايراني منتشر شد : ۱ـ هری پاتر وسنگ امامزاده ۲ـ هری پاتر و تالار وحدت ۳ـ هری پاتر وزندانی سیاسی ۴ـ هری پاتر و جام رمضان ۵ـ هری پاتر و فرمان رهبری ۶-هری پاتر و آخوند دو رو ۷ـ هری پاتر و مشعل ولایت

خلاصه که امروزم به هیجان و لذت هری پاتری گذشت . هرچند سایه ی ۱۴ مرداد یک لحظه هم از سرم دور نشد...

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  آخ مردم از خوشی !

 

غرق در خوشی هستم این هری پاتر لعنتی  چیه که مسخ می کنه آدم رو !  تا پایان یافتن کتاب هری پاتر و قدیسین مرگ سرم رو هم نمی خوارونم چه برسه به اینکه وبلاگ آپ کنم ! چه توقعاتی دارید شما

پ . ن : آرمین عزیز ممنونم و به پدر می گم و بابت اینکه دارم تلاش می کنم گوسفند باشم منو ببخش .

 



 نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  نامه سر گشاده به يك مقام آگاه

با سلام و دعاي خير احترامن   همانطور كه مستحضريد ( چون يك مقام آگاهيد ) شما بهترين دوست اينجانب مي باشيد . با اينكه در پاره اي از موارد سخت مي رويد روي اعصاب نگارنده !‌ ( به عنوان نمونه مي توان از زمانهايي كه با نگاهي سرشار از خباثت ترانه هاي رپ مي خوانيد را نام برد ) ولي لازم به ذكر است كه دوستي را در حق بنده و خانواده ام تمام كرده ايد ( اِند مرام ) بنده و همسر هديه ي ناقابلي براي شما تهيه كرده ايم كه هم اكنون در دستان شماست ( تيريپ سورپرايز و اينا ) ولي هستيمان اصرار به خريد كت و شلوار براي شما دارد ( پيرو خواستگاري از آرايشگر بنده براي شما ، لازم مي داند هر چه سريعتر دست شما را بند نمايد !!! ) گير داده است مثل كت و شلوار اخير پدرش هم باشد ! هرچه هم مي گويم گران است به خرجش نمي رود ! بنابراين منتظر هديه ي هستي ما هم باشيد كه اميدوارم به لطف پروردگار كت و شلوار نباشد . قانعش كرده ام كه نمي شود كادو پيچش كرد يك چيز كوچكتر بخر !‌

در انتها ضمن تشكر و قدرداني از زحمات بي دريغ اخير شما لازم مي دانم از خداوند متعال به خاطر خلقت شما و پدر و مادر گراميتان به دليل تربيت فرزند راستيني چون شما و از حسين و سپيده و البته گفتمان به دليل ساختن بستري مناسب جهت دوستي ما و سپس صميمي شدنمان تشكر نمايم . پيام اصلي اين نامه به همراه عكسي از شما ( با هدف يافتن همسري مناسب پيرو درخواست هاي مكرر هستي براي داشتن زن عمو !‌) به پيوست ارسال مي گردد .

 

                                                                                  با احترام و تشكر

                                                                       مهتاب به نيابت از بابك و هستي

 

 

پ.ن : بهراد خان گل

                     بهراد خان گل

                                                                                                                    تولدت مبارك.

 

 

 



 نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  قالب جدید

 

به نظر قالب قبلی خیلی سنگین بود و همه شاکی بودن به خاطر سخت یا نصفه نیمه بالا اومدنش . اینه که بهراد عزیز دوباره زحمت کشید و بهم امداد رسوند و قالب فعلی جلوی روی شماست . باشد که قبول افتد .

حق دارید گلگی کنید که سر نمیزنم ، خیلی گیر و گرفتارم و فردا دوباره به خاطر پام میرم سفر . طولانی تر از دفعه ی قبل و امیدوارم این بار جواب بگیرم .

 



 نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسط مهتاب  |  هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم !

زیبای خفته

این خانوم زیبا رو میبینید که اینجا خفته ؟( پرنسس رز - زیبای خفته ) اضطرارن به عروسکش نیازمندیم ! خیلی از فروشگاهای اسباب بازی بزرگ شهر تهران رو زیر پا گذاشتیم ولی نیست که نیست ! از بازدید کنندگان محترم تقاضا داریم چنانکه فروشگاهی را می شناسند که احتمال میرود عروسک مذکور را موجود داشته باشد ، آدرس فروشگاه را در قسمت نظرات درج نمایند تا نگارنده فل فور ؟! به مکان مورد نظر جهت خریداری عروسک مراجعه نماید!

                                                                                                با احترام و تشکر

                                                                                                  مادری منتظر !

پ.ن : سفر هیچگونه درمانی در پی نداشت هیچ ! گردن و کتف هم از دست رفـت . به کامنتهای پست پیشین فردا جواب خواهم داد بی شک

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط مهتاب  |  توضیح

 

ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته ، به تمام کلینیکهای شبانه روزی که در محدوده هستند سر زدیم ، همه بسته بودند ، دکترهای کلاه بردار ! آدرس هیچ بیمارستانی رابلد نیستیم ، شاید هم بلدیم و مغزهامان هنگ کرده اند ، از تب می سوزد و از سرما می لرزد ، دخترم را می گویم ، هستی . نمی دانم چند بار تکرار کردم " خاک بر سرم بابک چی کار کنیم ؟ " و نمی دانم چندبار شنیدم " الان یه جایی رو پیدا می کنم ." نمی دانم و نمی دانید چه گذشت بر ما تا در خیابانی که نمی دانستیم کجاست بیمارستانی پیدا کردیم ...

فکر نمی کردم پزشکِ در دسترس را همان پزشک معنی کنید که کردید !

بگذریم ...

اما داستان رفتن ! همه چیز آماده است فقط مانده من ! من که تا پیش از آماده شدن مقدمات ، اوضاع خوبی داشتم ولی حالا دیگر ندارم ! می ترسم ، شک کردم ، و وقت می خواهم برای اینکه با خودم کنار بیایم که تا مدتی دیدن خیلی چیزها را از دست میدم و برای همیشه کنارشان بودن را ، برایم راحت نیست این کنار آمدن ولی هرچه می گذرد مطمئن تر میشوم که اگر بمانم دخترم ضرر خواهد کرد ...

بلاگرولینگ برایم لود نمی شود به نظرم باید برگردم بلاگرد خودمان ! اینطوری پیش برود دوستان زیادی از من دلگیر می شوند . خدا بخواهد تب دخترم پایین آمده و باز به خانه ی بلاگفاییم سرک خواهم کشید .

 



 نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 توسط مهتاب  |  اسباب کشی

 

امروز روز پر باری بود . کلی کتاب بلند کردم  نه نه نه ! فکر بد نکنید ! جای دستمزد برداشتم  می دونید که خاطره اسباب کشی داره . منم امروز بعد از ظهر رفته بودم کمکش ! اونم کارتن خالی بهم داد و گفت کتابها رو جمع کنم . منم این کارو کردم ، اونم حماسی و صبورانه ( یادتونه که پا و کمر تعطیل بود  ) همین جور که کارتن کارتن کتاب پر میکردم و می بستم ، یه کارتن کوچولو موچولو هم اون بغل گذاشتم تا یه وقت خدایی نکرده کتابهای خوبش قاطی بقیه کتابها از نظر پنهون نشن  خوب در آخر کار هم کارتن کوچولو موچولومو ( حتا به اینکه کارتن رو بزرگتر بردارم فکر هم نکردم  ) برداشتم جای دستمزد خدمات صادقانه ام و اومدم خونه  . این نشون میده من چقدر به دنبال غذای روحم و اصلن  چشمداشتهای مادی ندارم   البته باید جاسازیشون کنم که خاطره نتونه پس بگیره چون به نظرم فکر کرد می خوام کتابها رو قرض بگیرم  چه ساده اندیش

 

پ.ن : نظراتتون در مورد قالب خیلی کمک کرد و من همچنان منتظرم

 



 نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط مهتاب  |  قالب کمپین

بهراد عزیز و من یه قالبی تهیه کردیم برای کمپین یک میلیون امضا . به نظرم هر کسی که به  برابریه حقوقی زن و مرد و حقانیت حرکت کمپین یک میلیون امضا معتقده باید کاری کنه . حالا ما هم یه قالب ساختیم که البته خیلی چیز فوق العاده ای نشد ولی بضاعتمون همین قدر بود .

کد قالب برای همه ی همراهان کمپین قابل دسترسه . ( اینجا )

امیدوارم خیلی چیزه بدی از آب درنیومده باشه ولی با این حال حتمن کمی ها و کاستیهایی داره . خیلی خوشحال میشم بگید مشکلاتش چیه . برای خود من خیلی سریع لود میشه و من معطل هیچی نمی مونم . یکی از دوستان برام نوشته که عکس زمینه خیلی دیر لود میشه و ... . یه لطفی به من بکنید و نظراتتون رو بگید . مطمئنن اگر بتونیم کاستیهاشو برطرف کنیم خیلی چیز بهتری میشه .

 من از همه تون ممنونم ، هر دوستی که تونست یه جوری کمکم کرد . مخصوصن برای گذاشتن موسیقی دوستان خیلی لطف کردند ، امیر و مهران هم که سنگ تموم گذاشتن

 

 

 

 

 

پ.ن : حال دخترم خیلی بهتره ، ممنون از همه ی دوستانی که احوالش رو پرسیدن

 



 نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 توسط مهتاب  |  تب

دختر گلم تب داره ، تبش رو به سختی کنترل می کنم  آبله مرغون حتا به توی دهنش هم رحم نکرده ، روی زبونش چندتا جوش اساسیه آبله مرغونی داره ، بچه م حتا نمی تونه غذا بخوره ولی داره با خانومیه تمام این وضعو تحمل می کنه . فکر کنم اگه من جاش بودم با کولی بازیام همه رو دیونه کرده بودم . دخترم ولی صبوره ، هر لقمه غذایی ام که می خوره به خاطر مامانش می خوره

 

پ.ن۱ : یه برنامه می خوام که فایل  mp3 رو به midi یا   wma تبدیل کنه . یه ۵-۶ تایی دانلود کردم ولی یا این قابلیت رو نداشتن یا اینکه قابلیتش رو داشتن ولی نسخه ی مجانی بودن  فایل رو کامل تبدیل نمی کردن . یه دستی برسونید لطفن

پ.ن۲ : حتمن به کامنتها جواب میدم . ببخشید که دیر شد

 



 نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 توسط مهتاب  |  خسته ام

خسته ...

خاک می شوم و از من

جز یادی

از خواستن با هم بودنی نمی ماند ...

*******************************************

بدجوری داره از آسمون برامون میباره ! امروز چاقو از دست مامانم در رفت و خورد به پاش و بدجوری تیکه پاره اش کرد ... امروز همه اش با مامانم بودم ، البته کلی التماس کردم تا خانوم افتخار داد بریم دکتر ... هستی هم که تب داره و خارش ، طفلی بچه ام یهو نصف شد ، تمام امروز رو دست تنهای دست تنها بودم با یه بچه ی مریض بهونه گیر و یه مامان پا درب و داغون دکتر نیا ! و البته یه ای چلاق و یه کمر در حال ترک خوردن !

نمی دونم چرا ازم انتظار دارید حوصله داشته باشم و فکرم کار کنه و پست درست و حسابی بزنم ؟!خسته ام ...

 

پ.ن : بر و بچه های کمپین قانون بدون سنگسار دست مریزاد که امروز جدن کولاک کردید با حکم لغو دو تا سنگسار تاکستان

 



 نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  این دخترها

 

این دخترها

همه ی نوه های دختر پدر و مادرم !

این ۳ تا دختر رو که میبینید اگر باهم بیافتن پدر ننه باباهاشونو اساسی در میارن ! نه که بد باشن ها ! نه ! گلن گل ! ولی خوب با گل بودنشون ماها رو از زندگی ساقط می کنن اونی که از بقیه بزرگتره  دختر کوچیکترین بچه ی خانواده یعنی منه . هستیه دیگه بابا

 

پ.ن : نمی دونم از کجای پست قبلیه من همتون به این نتیجه رسیدید که من از سوسک میترسم و ببینمش جیغ میزنم ؟ اوه ! تازه روانشناسیمم کردید ! اگر جدن از پست قبلیه من به این نتیجه رسیدید که من از سوسک می ترسم باید بگم خیلی ضایعید  ( اوه ! چه به همشونم بر خورد !  ) من گفتم می ترسم ؟ خدایی ؟ از چیش بترسم اصلن ؟! من از خداوند دلیل خلقتشو پرسیدم نه به خاطر اینکه من از سوسک می ترسم به خاطر اینکه به دلیل مشاهده ۲ بار سوسک در توالت منزل ( تنها و تنها دو بار در طول ۴ سال عمر دختر عزیزم ) ایشون دیگه مستقلن دستشویی نمیرن !

دیدید چقدر دلیل من با نگاه شما فرق می کرد ؟

 

 پی نوشت پس از ارسال :  " همه ی نوه های دختر پدر و مادرم " معنیش نمیشه " همه ی نوه های دختریه پدر و مادرم " . فکر می کردم وبلاگستانیها کمی دقت دارند !

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  پام!

امروز ییهو ! تصمیم گرفتم چیدمان اتاق هستی رو عوض کنم و از اونجایی که من و هستی تنها بودیم جابجایی وسایل با من بود و تشویق با هستی . وقتی داشتم کمدش رو از اینور اتاق به اونور اتاق می بردم وایساده بود رو جارو برقی و دست میزد : " آفرین مامان آفرین مامان "

البته قهرمان بازیهای من به همینجا ختم نشد و جای تختش رو هم عوض کردم و وقتی تختش رو هوا بود نرده ی کشوییش در رفت و ...

- آخخخخخخخخخخخخخخخخخ پام

- چی شد مامان ؟

- نرده ی تخت افتاد رو پام

- بیا بوسش کنم خوب شه

نذاشتم که پامو ببوسه ولی لپمو بوسید جون تازه گرفتم

مخلص کلوم اینکه الان یک عدد مهتاب اینجا نشسته که پاش چلاقه و کمرش در حال ترک خوردن

 

پ.ن : خدایا این سوسک رو چرا خلق کردی ؟!

 

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  بلاگرولی که درست شد !؟!

 

خوب ! بنده پس از تلاش فراوان تونستم یه بلاهایی سر همون بلاگرول قدیمیم بیارم و به نظر میاد که درست شده ! جز اون قسمت فارسی عجق وجقش ! خوب حالا کدوم جونمردی بود که اصرار داشت کمک کنه ؟  دست بجبون داداش !

الان جدن وقت ندارم لیستو کامل کنم ، بنابراین فعلن پیوندها بمونه تا بنده سر فرصت این کارو بکنم

خلاصه خیلی مخلصیم



 نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  ای ... پرید !

 

پرید ! به همین سادگی ! این همه زحمت نوشتن و تایپ کردن به لحظه ای پرید ! به همین سادگی ! انتظار ندارید که بشینم از اول بنویسم ؟

پستم پرید ولی بی خیال ! دم رو بچسب . حالم خیلی خوبه پس به بلاگفا فحش نمیدم  

 

 

 پ . ن : از همه ی دوستهای کامنت گذار عذر می خوام که جواب بعضیها رو نمیدم . تو دنیای واقعی به اندازه ی کافی از مسلمین تندرو می کشیم دیگه اینجا حوصله شونو ندارم . شما ببخشید

 



 نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  استقلال تا ابد سروره پرسپولیسه !

                                                                                                                           

استقلال زلزله محبوب هرچی دله !

بالا باشه ، پایین باشه ، اول باشه ، آخر باشه ، پلی آف باشه یا چهارم باز من استقلالیم !!!!!

 

و این چنین است که استقلالیها همیشه استقلالی می مونند ! حتا اگر تعداد ایمیلهای سوسوی شما پرسپولیسیهای ... ادامه پیدا کند

 



 نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  برای رسیدن به فردوسی از سد پلیس می باید گذشت ...

 

امروز خوب بود ، تا جا داشت خوش گذراندیم ! فقط گهگاهی با خنده بهم هشدار میدادیم : واااااای بچه ها پلیس !

بزرگداشت فردوسی هم که در کاخ نیاوران راز مگوست ! خودتان برورید ببینید !

 

پ . ن ۱: چه دردیست کاری کنند که از پلیس ( کسی که وظیفه اش حفاظت از توست ) بترسی .

پ . ن۲ : از این نصیحت خوشم آمد :

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد !

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  رستگاری

 

هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاك ميسازد :۱ـ سياست بدون شرف ۲ـ لذت بدون وجدان ۳ـ پول بدون كار ۴ـ شناخت بدون ارزشها ۵ـ  تجارت بدون اخلاق ۶ـ دانش بدون انسانيت ۷ـ عبادت بدون فداكاري .

مهاتما گاندی

 

 

پ.ن : اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود...

 



 نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  آییییییییییی پام !

 

چند روزه گذشته حال خوشی نداشتم ! من و بلاگفا با هم بیمار شدیم . زانوی چپم وزنم رو جواب کرده ، پا درد پیری آمده سراغم ، درد بدیست این پا درد ...

بلاگفا که به نظر میاد بلند شده از بستر بیماری ولی من همچنان پا درد رو یدک می کشم . عجب درد بدیست لاکردار . نه توان ایستادن ، نه نشستن ، نه راه رفتن ، نه کار کردن ...

بدبختی اینجاست که ویر شدیدی دارم برای ایستادن و نقاشی کشیدن ! بد زمانه یست ، همه چیز قاطی پاتی ! آن هم به شدت !!!

کانالهای کولر رو تمیز کردم و چه لذتی داره زیر باد کولر نشستن ! فقط حیف درد پام امانم رو بریده ! بد جور .

هیچ چیز نمی تونم بنویسم جز این درد بدمصب ! پس بهتره تمومش کنم !

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  بعد از غیبت !!!

 

خب خونه تکونیه ما تموم شد

مشتریهای دائم این وبلاگ اصلن از اینکه ما دو ماه بعد از عید نوروز خونه تکونی کردیم تعجب نمی کنن چون می دونن قبل از عید چقدر درگیر بودیم . خلاصه اینکه تموم شد  البته همسرجان مقدار متنابهی زحمت کشید که همین جا و در حضور جمع از زحمات بی دریغ ایشون تشکر می کنم .

طبیعی بود که این چند روز نه بتونم به وبلاگ خودم درست و حسابی سر بزنم و نه بتونم به وبلاگ دوستان سر بزنم اینه که عذر می خوام اگر احیانن تا اینجا اومدید و چیز تازه ای ندیدید و یا اینکه پست تازه ای زدید ولی مهتاب سر نزد و اگر زد به یک کامنت کوچولو اکتفا کرد

به نظر میاد تب تند نیروی انتظامی فرو کش کرده و منتظرن تا لباسهای جدید عرضه بشه و بعد دوباره شروع کنن به آزار دادن مردم . در بگیر بگیر و کار فرهنگی نیروی انتظامی خوندن این پست از نی نامه بی لطف هم نیست .

امیدوارم مردم ایران رنگ آسایش ببینند .

 



 نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  غروب غم انگیز جمعه ...

 

غروب امروز از همه ی غروبهای دنیا بدتر بود ربطیم به جمعه یا یک شنبه بودنش نداشت ...

امروز غروب غم آمد و بر من مستولی شد...

۱۰ هفته بود که نه جمعه غم انگیزی داشتم و نه غروب یک شنبه ی کسالت باری ، زندگی باب میل و حوادث به قشنگی و پشت هم می آمدند و می رفتند ولی افسوس از امروز ...

آری امروز غروب اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را فشرد ...

این زمانه ی قدار به قلب من خنجر زد و قلب بی پناه مرا سخت شرحه شرحه نمود آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه 

امروز غروب در دقیقه ی ۹۰ و از روی نقطه ی پنالتی بهترین دروازه بان دنیا ( غلو تا چه حد ؟) گل خورد و من غصه ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه و تیم مورد علاقه ی من از این بازی دست خالی بازگشت ! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه از این شکست بی هنگام ...

 

ولی هنوز صدر جدولیم تا چشم هرچی دشمنه درآد

اینم به افتخار هرچی آبی پوشه

طرفداران استقلال تهران

اینم به افتخار بهترین دروازه بان دنیا ( باز غلو تا چه حد ؟! )

طالب لو بهترین دروازه بان دنیا !!! 

 



 نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  اها ! اینه!!!

 

 

کلی لینک داشتم که براتون بذارم ولی نمیذارم تا تکلیف این لینکدونی که برای ساختش هیچ کمکی نمی کنید روشن شه ! به قول یارو گفتی لینکا رو نمیذارم تا چشمتون درآد !!!

 

پ . ن :بلاگ رولم سخت ریخته بهم . به زودی درستش می کنم و دوستان عزیزم رو لینک . به خاطر اینکه لینک کردنتون به تاخیر افتاد شرمنده ام .



 نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  انيشتين - احمدي نژاد و شاهكار خلقت محسني اژه اي ! ( بعد از الهام البته ! )

 

با دقت به این عکس که در روزنامه جام جم چاپ شده نگاه کنید  :

انيشتين - احمدي نژاد

خبرش رو هم اينجا بخونيد : عصر ايران

محسني اژه اي : «دشمنان نظام جمهورى اسلامى تحت پوشش جنبش‌هاى گوناگون از جمله جنبش زنان و دانشجويان تلاش دارند سياست جديد براندازى خود را اجرا كنند».

مقاله رو اينجا بخونيد : دويچه وله

 

پ . ن۱ : تبديل شدم به لينكدوني ! ياري برسونيد ديگه

پ . ن۲ : خدايا يعني ميشه من روزي رو ببينم كه شعور به اين جامعه حكم فرما بشه ؟!

 



 نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  اخراجی ها...

 

من منتقد سینما نیستم ولی فیلم دیدن رو دوست دارم ، بنابراین زیاد فیلم میبینم ! برای فیلم خوب هم تعریف خاصی ندارم چون به نظرم فیلمهای خوب هم خیلی با هم متفاوتن ولی به طور کلی معتقدم فیلمی فیلم خوبی از کار دراومده که ببننده موقع دیدنش به ساعت نگاه نکنه ! یکی از عالیترین فیلمهایی که با این خصیصه دیدم فیلم با چشمهای کاملن بسته ی استنلی کوبریک بود ، با این که هیچ اتفاق خاص و اکشنی تو فیلم نمی افته ولی تا لحظه ی آخر بیننده ( حداقل من ! ) میخکوب فیلمه و این یعنی شاهکار . با این خصیصه می تونم فیلم پلنگ صورتی رو هم نام ببرم که یک دنیا با فیلم قبلی متفاوته ولی بیننده ( البته نه بیننده ای که از تلویزیون ایران این فیلم رو میبینه !!! ) تا آخر فیلم بدون انقطاع به شوخی های فیلم می خنده ، خسته نمیشه و از فیلم لذت میبره .

نوشتن در مورد اخراجی ها سخته . با کارهایی که ده نمکی کرد ( در اختتامیه جشنواره ) علاقه ی چندانی به دیدن فیلم نداشتم ولی عید بود و فیلم کمدی و دسته جمعی سینما رفتن می چسبید ...

ظاهر فیلم کمدیه ولی ... ولی ای دل غافل از باطنش ... ولی امان از اونجایی که وجودت آتیش و آه و اشک میشه ...

نوشتن در مورد اخراجی ها سخته ، شاید موقع نوشتن در موردش مجبور بشم خودم رو نقد کنم ...

داوطلبهای جنگ رو نیمکتها نشستن ، رزمنده ای داره در مورد نارنجک حرف میزنه و طرز کارش رو توضیح میده ، داوطلب می خواد برای نمایش عملی کار ، رزمنده ی جوانی به نام حسین رو که دست بر قضا زبونش هم میگیره صدا میزنه برای انجام این کار . سوزوکی ( کامبیز دیرباز ) به مسخره و با خنده میگه : بابا این زبونش میگیره تا برسه به ۳ همه مون رفتیم رو هوا ! ( کر کر خنده بلند میشه و من هم می خندم ! همه می خندن ! ) بایرام ( اکبر عبدی ) انتخاب میشه ولی اینقدر هوله که به جای ده متر جلوتر رفتن همونجا ضامن رو می کشه ، همه به هم میریزن ، هر کی به سویی فرار می کنه ولی فرصتی نیست و حسین ( همونی که به خاطر لکنت صلاحیت باز کردن ضامن رو نداشت ) خودش رو پرت می کنه رو نارنجک ...

این اولین صحنه ی این فیلمه که به طور علنی بهت میگه نرفتی فیلم کمدی ببینی ، تا آخر فیلم شاید دیگه نتونی درست بخندی و اگه مثل من باشی شاید تا ساعتها بعد از فیلم همینجوری اشک بریزی ، تو جنگ هیچ چیز خنده داری وجود نداره ، دیگه حتا شوخیها بیرنگن ، تو صحنه هایی میبینی که برای هرکدومشون قبلن چند ده فیلم ساخته شده ولی همشون یه چیزی کم داشتن ، برای همین طرفداری هم نداشتن . تو لحظه هایی از جنگ رو میبینی که قبلن به تفصیل دیدی ولی این صحنه های دوباره انگار نابن ، تازه ن ، چیزی دارن که بقیه نداشتن ، شاید صداقت ، شاید صداقت سوزوکی و رفقاش ، شاید صداقت سوزوکی و قمه اش همون چیزیه که فیلمهای قبلی جنگ نداشتن ...

توصیه من به همتون اینه این فیلم رو از دست ندین . به شوخیهاش بخندین ولی حرف من رو به یاد داشته باشید که نرفتید فیلم کمدی ببینید این شوخیها فقط شروعه یه تلخیه بی پایانه ...

 

خدایا غیرت ، همت و شجاعت مردان و زنانی که برای این خاک جنگیدند رو به من ارزانی دار !

خدایا جنگ رو از مردم سرزمین من و همه ی دنیا دور کن !

آمین ...

 



 نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 توسط مهتاب  |  17 ربيع الاول

 

ميلاد محمد ( ص )

۱۷ ربيع الاول است ،

محمد امين مي آيد ،

 و اين صداي رهاييست ...

 

ايمان دارم باهوش ترين و مقتدرترين انساني بود كه خداوند خلق كرد .

ايمان دارم كه او جسورانه در جامعه اي كه دختران زنده به گور مي شدند و برده داري رواج داشت ، پرچم عدالت و برابري برافراشت .

يادمان نرود در عين جواني با بيوه اي ازدواج كرد كه چندين سال از خودش بزرگتر بود ، يادمان نرود دخترش را به جاي زنده به گور كردن بر دوش خود سوار كرد ، يادمان نرود ۲ ميراث برايمان گذاشت قران و اهل بيتش ، يادمان نرود دختري برايمان به يادگار گذاشت كه بعد از ۱۴۰۰ سال در جامعه اي اسلامي براي همجنسانش احترامي قائل نيستند ، يادمان نرود براي برابر بودن بايد برابري را بخواهيم  ... 

الهي ياريمان كن بفهميم پيامبرت كه بود و چه گفت و چه خواست نه آنكه آنچه مي خواهيم از زبان پيامبر تو به ديگران تحميل كنيم . آمين .

 

پ . ن ۱: غيبتم دلايلي داشت كه به وقتش برايتان بازگو خواهم كرد اينقدر بدانيد كه سيزده به دري داشتيم آنچناني !!!

پ . ن ۲ : ارمیا از من خواسته که ۵ تا آرزوم رو بگم ، حقیقتش فکر می کنم آرزوها رو نباید گفت ولی چندتاشونو میگم

۱-آرزو می کنم جنگ تو همه جای دنیا تموم شه ۲- آرزو می کنم پدر و مادرم ازم راضی باشن و برای همسرم همسری خوب و برای دخترم مادری خوب باشم . ۳ـ آرزو می کنم این بگیر و ببند ها هرچه زودتر تموم شه و قدرت حاکمه قبول کنه ما فقط حقوق قانونی برابر می خوایم نه براندازی ! ۴- آرزو می کنم شادی با زندگی مردم دنیا عجین شه و ۵- آرزو می کنم جنگ تو همه جای دنیا تموم شه ...

 

 

 



 نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 توسط مهتاب  |