تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

مهتاب بانو

 

فیلتر هم شده دردسر ها ! ولی خوب ما هی آدرس عوض می کنیم دیگه ! رومون زیاده . بی بی مهتاب رو بوسیدیم گذاشتیم رو طاقچه و شدیم مهتاب بانو . تشریف بیارید آدرس جدید .

 

مهتاب بانو

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  ...

 

ببینید که کاش چشمانمان ببیند ...



 نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  لالل عجب !

 

جاتون خالی الان رئیس جمهور محترم کشورمون داشت سخنان " گه هر بار " ی نطق می فرمود ! داشت از بزرگی امام خمینی حرف میزد ، واقعن اونایی که گوش ندادن عمرشون فنا شد . حضرت احمدی نژاد داشتن می فرمودن که پارسال تشریفشون رو برده بودن آمریکای جنوبی که ۳۰ تا تلویزیون دولتی داره که همه اش هم علیه ایرانه ! و ایشون رفتن اونجا که ملت رو روشن کنن و وقتی از فرودگاه خارج شدن با " انبوه جمعیت استقبال کننده " مواجه شدن که " هر کدومشون عکسهای امام رو دستشون گرفته بودن که من اصلن نمی دونم از کجا اورده بودن چون ما اونجا سفارت خونه نداریم اصلن !" و " شعارهایی نوشته بودن به زبون خودشون همون زبون سرخ پوستی که یعنی ما با شماییم " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من جدن به داشتن این رئیس جمهور افتخار می کنم لعنتی زبون سرخ پوستیم بلده ! این آمریکایی های جنایتکار خودشون زبون سرخ پوستی بلد نیستنا ولی این لامصب بلده ! فقط بدیش اینجاست که زبون سرخ پوستی رسم الخط نداره !!!

 

البته تا یادم نرفته اینم بگم که فرمودن :" مردم دنیا با ایران عشق بازی می کنن " و " امام به تنهایی دنیا رو اداره می کرده "!!!

نکته : به نظر شما لازمه به مردم دنیا اخطار بدیم که حین این عشق بازی به کنترل جمعیت و لایه ازن و اینا هم فکر کنن یا نه ؟

نکته۲ : به نظرتون چرا کشوری که رهبرش با مدیر دنیا یکی بوده داره تو بدبختی دست و پا میزنه ؟!

 



 نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  ؟

 

به نظرتون چی شد که من فیلتر شدم ؟! چون ۱۸ تیر نزدیکه ؟بساطی داریم ها ! پیشنهاد بدین چی کار کنم ؟ سیاسی می نویسیم فیلتر میشیم . نمی نویسیم فیلتر میشیم !

۳ تا راه کار!!!!!!!!!!!!!! میذارم شما نظر بدید . آدرس عوض کنم و همچون گذشته تریپ گوسفندی بنویسم ؟ آدرس عوض نکنم بزنم دوباره تو جاده ی سیاسی اجتماعی ؟ آدرس عوض کنم ولی بزنم تو جاده ی سیاسی اجتماعی که حداقل دلم نسوزه ! ها ؟ چی کار کنم ؟



 نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  جمعه را یادمان نرود ...

 

جمعه را یادمان نرود ، یادمان نرود این آخرین جمعه ی سال ۸۶ اهمیت فراوانی دارد در بهتر شدن اوضاع داخلی و بین المللی ایران و یا بدتر شدنش و یادمان نرود رای ندادنمان هزار قدم به غقب است آنجا که رای دادنمان ۱ قدم به جلوست .

 

پ.ن : فکر می کنم مدت زیادی نباشم . پس پبشاپیش سال نوتان مبارک

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  رای من زندگی ساز است !

 

۱) اگر دهانت را بستند با دستانت فریاد کن ...

۲) اگر دیروز سیاست اصلاحات گام به گام خاتمی رو پذیرفته بودیم و برای رسیدن به مقصود اینقدر عجله نمی کردیم حالا بعد از دو سال ، ۲۰ سال به عقب ( شاید هم بیشتر ) برنگشته بودیم . چرا باید دوباره اشتباهاتمون رو تکرار کنیم ؟

با تحریم انتخابات چه اتفاقی قراره بیافته ؟ مشروعیت نظام بره زیر سوال ؟ فرض کنیم رفت ! بعدش قراره چی بشه ؟! آمریکا بیاد نجاتمون بده ؟ مثل ملت عراق که نجات پیدا کردن ؟

ایمان دارم رای من راهیه برای بهتر شدن مملکتم . ایمان دارم که با همین یک دونه رای راه درازی رفته ام برای رسیدن به ایرانی آباد و آزاد و خیالم راحت است فردا اگر دخترم از من پرسید تو چه کردی جوابی برایش دارم .

رای من ایرانم را آباد و آزاد می سازد .

 

۳) مجید انصاری ، اسحاق جهانگیری ، سید محمد صدر ، اسدالله کیانی ارثی ، نجفقلی حبیبی ، سید محمود دعایی ، نرگس کریمی ، محمد اشرفی اصفهانی ، سید کامل تقوی نژاد ، محمد جمشید گوهری ، سهیلا جلودار زاده ، جواد اطاعت ، افشین حبیب زاده ، الیاس حضرتی ، حسن خلیل آبادی ، نیره اعظم خوش خلق سیما ، علیرضا رحیمی ، عباسعلی زالی ، ابوالفضل شکوری ، حسن عابدی جعفری ،سید حبیب عجایبی ، بهزاد قره یاضی ، محمد قمی ، طیبه گلپایگانی فر ، علیرضا محجوب ، وحید محمودی ، سعید معبدفر ، سید افضل موسوی ، فرحناز مینایی پور ، الهه راستگو .

آنچه بدیهیست رای دادن من به یاران خاتمی ست .



 نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  دست به دست هم به سوی بهتر شدن اوضاع !

 

لیست من رو خواسته بودید:

مجید انصاری ، اسحاق جهانگیری ، سید محمد صدر ، اسدالله کیانی ارثی ، نجفقلی حبیبی ، سید محمود دعایی ، نرگس کریمی ، محمد اشرفی اصفهانی ، سید کامل تقوی نژاد ، محمد جمشید گوهری ، سهیلا جلودار زاده ، جواد اطاعت ، افشین حبیب زاده ، الیاس حضرتی ، حسن خلیل آبادی ، نیره اعظم خوش خلق سیما ، علیرضا رحیمی ، عباسعلی زالی ، ابوالفضل شکوری ، حسن عابدی جعفری ،سید حبیب عجایبی ، بهزاد قره یاضی ، محمد قمی ، طیبه گلپایگانی فر ، علیرضا محجوب ، وحید محمودی ، سعید معبدفر ، سید افضل موسوی ، فرحناز مینایی پور ، الهه راستگو .

آنچه بدیهیست رای دادن من به یاران خاتمی ست .



 نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  روز زن !

 

دلم برای خنده های شیطنت آمیز جلوه تنگ شده ، برای حمید حمید کردن های سارا ، برای سمیه ها و اشتباه گرفتن هاشان ، برای رو گرفتن مریم ها ، برای قلدریهای زارا ، برای شر و شور زینب ، برای دل نازک زهره ، برای نازهای فرناز ، برای بزرگی طبع پروین ، برای لاتی حرف زدن های کوکب ، برای اشتیاق دلارام ، برای بدن کبود شهلا ...

دلم برای همه تان تنگ شده هرچند رفیق شفیق نبودم ، هرچند تا به آخر با شما نیامدم ولی ... دلم سخت برایتان تنگ شده ...

یک سال سخت پر استرس بر زنان فعال ایران گذشت باشد که ۸ مارس بعدی روزنه ی رو به ازادی بزرگ تر باشد ...

 

پ.ن : من رای میدهم !

 



 نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  5 اسفند درگیری آریا شهر

 

نمی دونم می دونید یا نه شنبه آریا شهر شلوغ پلوغ شد . مامورهای نیروی انتظامی یه زن رو کتک زدن و مردم هم ریختن و شلوغ پلوغ کردن و شعار  دادن و شد یه تجمع و تظاهرات و ...

طبق معمول تو خبرگذاری های ما هیچی ذکر نشد ولی ماهواره و اینترنت به هر شکلی خبر رو رسوندن . امروز یه یوتیوب دستم رسید از درگیری آریا شهر . گفتم با شما سهیم شم !

یوتیوب درگیری ۵ اسفند آریاشهر

 

پ.ن : دوست داشتم سیوش کنم ولی نمی تونم !

 



 نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  ...

 

نه حوصله ی وبلاگ خودم رو دارم و نه وبلاگ دیگران رو . فقط این رو داشته باشید که " سرزمینی برای پیرمردها نیست " اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی رو برد ...

 



 نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  اسکار 2 :

 

با توجه به اینکه کمتر از یک روز دیگه برنده های اسکار اعلام میشن مطلب طولانی نوشتن در موردشون خنده داره . تا بچه ها ( هرچند چشمم آب نمی خوره ) بنویسن و من به نوشته های خودم اضافه کنم تکلیف بهترینها مشخص شده . من فقط اینجا چند تا از فیلمها رو لیست می کنم تا حداقل دوستان بتونن تهیه کنن و ببینن ضمنن از استقبال گسترده تون هم ممنونم

 

کاندیداهای بهترین فیلم :

Atonement ( کفاره ) atonement( کفاره )

 

Juno ( جونو )   juno ( جونو )

 

Michael Clayton ( مایکل کلیتون ) MichaelClayton ( مایکل کلیتون )

 

No Country for Old Men ( سرزمینی برای پیرمردها نیست ) NoCountryForOldMen ( سرزمینی برای پیرمردها نیست )

 

There Will Be Blood ( آنجا خون به پا می شود ) There Will Be Blood ( آنجا خون به پا می شود )

 

کاندیداهای بهترین کارگردانی هم ۴ تا از فیلم های بالا هستند :

 و Michael Clayton ( مایکل کلیتون ) و No Country for Old Men ( سرزمینی برای پیرمردها نیست ) و There Will Be Blood ( آنجا خون به پا می شود ) به اضافه ی فیلم :

The Diving Bell and the Butterfly ( زنگ شیرجه و پروانه ) DivingBellAndTheButterfly( زنگ شیرجه و پروانه )

 

۴ تا فیلم مشترک تقریبن هر کدوم تو ۷-۸ رشته نامزد اسکار شدن . من جونو رو هنوز ندیدم ( تو نوبت اکران خانگی امشب نوبتش شد ! ) ولی اگر قرار بود بهترین فیلم رو انتخاب کنم بین کفاره و سرزمینی برای پیرمردها نیست دو به شک میشدم . بقیه در حد اونا نیستن !

هم نویسیمون که گذشت ولی حتمن درباره ی نامزدهای بهترین فیلم می نویسم ...

 

پ.ن : هر وقت تو نستم نیم ساعت آ لاین بمونم به کامنتهاتونم جواب می دم

 



 نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  اسکار !

 

می خوام از کاندیداهای اسکار بنویسم . ولی تنها نه . من می نویسم و نظرات شما هم که درباره ی فیلمها باشه رو اضافه می کنم . میشه همه نوشت !

 

دست بجنبونیم بنویسید از هر فیلم اسکاری که دیدید

 

پ.ن : عجله دارم . جواب کامنتها بمونه برای بعد

 



 نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  ميان انچه بايد باشد و نيست عجب فرسوده ديواريست دنيا

 

امشب را تا صبح خواهم گریست برای تمام " علی سنتوری " هایی که به زندگی بازنگشتند ، امشب را تا صبح به سوگواری کودکی خواهم پرداخت که با خشخاش بزرگسالیش را جشن گرفت ، امشب را تا صبح طلب بخشش خواهم کرد برای پدران و مادرانی که طناب دار فرزندانشان را می بافند ، امشب را تا صبح دعا خواهم کرد راهی برایم باز شود تا از آلوده شدن شده حتا یک انسان دیگر جلوگیری کنم ، امشب را تا صبح التماس خواهم نمود راهی باز شود برای آزادی این امت چنانکه دریا شکافته شد برای بنی اسرائیل ...

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است !

 

دبیرستانی که بودم خوره ای افتاد به جانم که بدانم مذاهب چیستند و چگونه اند و کدامشان بهتر است ... دوره افتادم کتاب خواندن از اسلام و مسیحیت و زردشت و بودا و .... آنچه نیافتم بهاییت و یهودیت بود ، نه که نباشند ها! بودند ولی آنچنان یک طرفه که اعتماد به آن کتابها شرط عقل نبود .

جدن نمی دانم چند کتاب در ۲-۳ سال خواندم ولی آنقدر بودند که مدام سرم در کتاب باشد ( نخواهید اسمشان را بدانید نه اسم کتاب به خاطرم می ماند و نه فیلم ، تازگیها اسم اشخاص را هم فراموش می کنم ) .

از آن همه هر چه درباره ی ادیان مصر باستان ، خدایان یونان و ایران باستان می خواندم جالب تر بود ، مراسم ها و تعدد خدایانشان گاهگاهی سخت به نشاطم می آورد و فکر می کردم از آنجایی که دین برای ارضای انسان است ( به دید من البته ) این چند خدایی هم گاهگاهی لذت بخش و فرح بخش است .

در میان اعیاد و جشنهای ایرانی ، جشنی بود به روایت کتابها در اوایل اسفند به نام سپندارمذ . این جشن چیزی بود شبیه روز بزرگداشت مقام زن . در این روز به خصوص زنها به هیچ کاری ( خانه داری و بچه داری و ... ) دست نمی زدند و امور منزل به کل بر دوش مردان خانه بود . در نواحی ای از ایران ( یادم نیست کدام نواحی ) این جشن به شکل دیگری برگذار میشد و مردان خانه طی ۵ روز خانه را به کل  تکان می دادند !

نمی دانم چه شد که سپندار مذ روز عشق شد و عشاق ، جدن نمی دانم کدام موسسه فرهنگی و غصه خور فرهنگ اصیل ایرانی فریاد وا مصیبتای " ولنتاین غربیست ما روز عشق ایرانی داریم" را سر داد ولی اینقدر می دانم که روز عشق با روز زن فرقی دارد از زمین تا آسمان !

دوستان زیادی دارم که در وبلاگستان و بیرون وبلاگستان اصرار زیادی دارند برای پاسداشت ۲۹ بهمن ( سپندارمذ به تقویم فعلی ).

حرفی نیست سپندارمذ را بشناسید ( درست ) و پاسش بدارید ولی برای پاسداشت چیزی نیازی به حذف چیز دیگر نیست .

 

پ.ن۱ : برای آنکه سپندامذ را بشناسید اینترنت را توصیه نمی کنم . هرچه در نت خواهید یافت همان است که ۳-۴ سالیست به گوشتان می خوانند . برای آنکه کاری درست انجام شود خودت دست به کار شو ...

پ.ن۲ : گاهی به کل از این موسسات فرهنگی که قرار است فرهنگ ایرانی را احیا کنند نا امید می شوم . در این موسسات هم مثل دیگر ادارات ایران هیچ کس سر جای خودش نیست ...

پ.ن۳: میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است !!!

 

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  کاوشگر یک

 

لبخندی از غرور به لبمان آورد این :

راکت کاوشگر یک

 

و متاسف شدیم که همزمان خبر از جداسازی جنسیتی سالن های سینما میرسد ... کاش همانقدر که تکنولوژی هسته ای و فضاییمان رشد می کند شعورمان هم رشد می کرد ....

 

پ.ن : بالاخره کسی از بزرگان جرات کرد و حرفی را که ما مدتهاست بدان اعتقاد داریم به زبان آورد :

بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است. استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.

 

 اوهام عزیز بابت لینک خبر ممنون

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  جاسوس بازی !

 

دیشب تو کتابی درباره زندگی پهلون طیب چیزه جالبی دیدم . وقتی حکم اعدام براشون صادر شده ( پیش از انقلاب ) تو روزنامه ی کیهان مطلبی چاپ شده با این مضمون که این آقا جاسوس بوده و یه مصری اعتراف کرده که قرار بوده یه چمدون پول بیاره ایران و تحویل این آقا بده .

برام خیلی جالب بود . آخه کیهان هنوزم که هنوزه از فکر چمدون پول بیرون نیومده و هر چند وقت یه بار چمدون پول رو حواله میده سمت یکی .

 

چه بازیه تکراریه و مسخره ایه این بازی جاسوسی ...

 

پ.ن : مظمونمان را به مضمون تغییر دادیم !

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  10 بهمن روز همبستگی با دانشجویان در بند

 

10 بهمن روز همبستگی با دانشجویان دربند

به امید آن روز که بر اعمالمان قضاوت شویم نه بر اعتقاداتمان ...

 

وبلاگ حمایتی 10 بهمن

 



 نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  یادمان باشد سرطان علاوه بر درد هزینه هم دارد ...

 

به بهانه ی هفته ی مقابله با سرطان ، تصاویری از روبانهای آگاهی دهنده ی مربوط به سرطانها :

 

سرطان سینه :

pink ribbon 

سرطان ریه :
white ribbon

سرطان پروستات :

Blue ribbon

سرطان تخمدان :

Tear ribbon

سرطان پانکراس :

purple ribbon

سرطان کبد :

jade ribbon

 

پ.ن : به جز عکس آخر تمام عکسها از ویکی پدیا هستن و تا قبل از این پست یک پزشک من اطلاعی از این روبانها جز روبان قرمز ایدز نداشتم .

 

 



 نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  بازی !

 

بازی جدید وبلاگستان داستانی دارد ها ! ۱۰ بهمن ! از زمین و آسمان دعوتمان می کنند به بازی جدیدشان که خودشان معتقدند بازی نیست !!!!!

چرا باید در شهر کرها فریاد بزنیم ؟ کر ، کر است . هرچه قدر هم که بلند داد بزنی صدایت را نمی شنود . خیلی راست می گویی زبان اشاره بیاموز !!!!

 

 

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط مهتاب  |  آتش !

 

 

آتش جان ...

 

کاش آتشی میشدم و گرم می کردم تمام سرایم را ،

ایران را ...

 

 

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  گیریم من باشم ! صلح که نیست ...

 

من اینجام ! البته خیلی وقته اینجام ولی حس و حال پست زدن نبود ... دفعه ی اولی که اومدم خوندم علی رو گرفتن . علی کلائی . کل حسم رو از دست دادم . بی خیال شدم و رفتم . دفعه ی بعدش بی نظیر بوتو رو ترور کرده بودن و بعدش ...

 

خیلی زندگی تخمی تخیلی ای داریم . هیچ اتفاق خوبی نمیافته . نوار غزه هر روز کوبیده میشه . عراق هر روز بمب گذاریه ، تو ایران هر روز آدمها گم و گور میشن و ... مرده شور این زندگی رو ببرن که روتو به هر طرف می کنی عقت میگیره ...

گیریم من باشم صلح که نیست این بودن سخت احمقانه ست ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 توسط مهتاب  |  از ماست که بر ماست ...

 

" اینجا ، برخلاف جاهای دیگه ایران ، جیغ زدن ! سوت زدن و دست زدن آزاده "

جمله ی بالا رو مجری سیرک بزرگ ایران - ایتالیا به زبون میاره و با کف و سوت و جیغ شدید حضار هم مواجه میشه . یاد کنسرت محمد خاکپور افتادم که اومدن بهمون تذکر دادن که سر و صدا نکنیم و سوت زدن ممنوعه و به خود خواننده تذکر دادن که شیش و هشت نخونه ... ( یادمه در موردش نوشتم ولی نمی دونم کجاست !!!!!! )

نمی دونم قراره به کجا برسیم ولی داستان از ماست که بر ماست حقیقته محضه . با تلاش خیلی خیلی زیاد ( می تونم حتا دونده گی ها رو تصور کنم ) سیرک خلیل عقاب تونسته مجوز برگذاری سیرک تونی ایتالیا رو بدون حضور نیروی انتظامی بگیره . و نتیجه عدم حضور زور فکر می کنید چی بود ؟ هیچی ! ایرانیهای عزیز با فرهنگ ۲۵۰۰ ساله برای اینکه بلیط ندن دروازه ها رو شکستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

لینک :  اگر عقيده مخالف، ما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. (برتراند راسل)

 



 نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 توسط مهتاب  |  حکم دلآرام متوقف شد

 

 

هرچند هنوز به طور رسمی توقف حکم اعلام نشده ولی می تونیم نصفه نیمه شادی کنیم .

 نیناش ناش نیناش ناش  ( توقع ندارین بگردم اسمایلی رقص پیدا کنم که ؟  )

خانم ستوده ( وکیل دلآرام ) گفتن که اجرای حکم متوقف شده .

باورتون میشه ؟ حکم دلآرام علی متوقف شد

 رسمن هم اعلام شد :

دستور توقف اجرای حکم موکلم صادر شد .

 

پ.ن : سایت وارطان برای من باز نمیشه . چرا ؟

پ.ن ۲ : این اشکان منو خفه کرد ! آقا خبر اولیه رو ایشون دادن ولی چون موثق نبودن و خودشون هم نمی دونستن خبر از کجا اومده ما با آدمهای موثق تماس گرفتیم و مطمئن شدیم ( برا جلوه زنگ زدم ! )  

 



 نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  " بند " حق دلآرام نیست .

 

روزی نه چندان دور ، من و دلآرام علی دست در دست هم ، برای برابری حقوقی زن و مرد ، امضا جمع می کردیم ، روزی نه چندان دور ، که شاید خیلی هم نزدیک ، دستهامان را بهم داده بودیم چون سردمان بود ، کی بود ؟

نمایشگاه هفت نگاه بود ، نیمه ی اول اسفند ماه سال ۸۵ ، نیاوران . و ما ( من و دلآرام و سمیه ) حیاط نمایشگاه را از آن کمپین یک میلیون امضا کرده بودیم . و گهگاهی منِ سرمایی دستان گرم دلآرام را می گرفتم تا سرما به جانم نیافتد . چه حالی داشتیم آن شب و چه کیفی می کردیم از استقبال مردم ، چه کیفی داشت که خودکار کم اوردیم و بهراد راه افتاد دنبال خودکار اضافی ...

از آن روز خیلی نگذشته ولی من و دلآرام هر کدام راهی رفتیم . هر کدام راهی میرویم . آنچه خواستیم آنچنان کوچک و پیش پا افتاده بود که گاهی خنده ام میگیرد ... ولی دلارام به خاطر آنچه خواست به زندان میرود و من به غربت ... شاید دلارام زن بزرگی باشد و من یک فراری ولی آنچه فرق بین ما را می سازد این نیست . دلارام امید دارد و من ندارم .

دلآرام صبورانه ایمان به تغییر دارد و من دیگر ندارم ... ولی حالا ، همین حالا که امیدی به هیچ تغییری و بهبودی ندارم ، می دانم که حق دلآرام که صبورانه ایمان دارد به ساختن ایران زمین ، میله های زندان نیست .

کاش من جای دلآرام بودم ، مبارز و شجاع و صبور . مبارز بودن هم توان می خواهد که من ندارم ولی هنوز هم آنقدر تاب در جانم مانده که فریاد کنم : " بند " حق دلآرام نیست .

 



 نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ساپورت عاطفی 2

 

گفته شد که از دست دادن عزیزان حادترین شکلیه که کسی نیاز به ساپورت عاطفی داره ، بنابراین تاثیرش کاملن توی رابطه نمود پیدا می کنه وگرنه در طول روز هم اتفاقات کوچیکی برای همه ی ما میافته که نیاز به دلگرمی ، تایید شدن ، مورد توجه قرار گرفتن ، شنیده شدن و دیده شدن و ... داریم .

این اتفاقات گاهی اینقدر کوچیکن که ما اهمیتشون رو نادیده میگیرم و بنابراین توجهی رو که باید به پارتنرمون نمیدیم . فرض کنید من برنامه رفتن به یه محفل هنری دارم. ( بزرگداشت مشیری مثلن ) زمانی که کارهام توی خونه تموم میشه و من می تونم راه بیافتم خیلی دیرتر از اون چیزیه که پیش بینی کرده بودم ، بنابراین با توجه به وقتی که توی ترافیک تلف میشه دیر میرسم و درها بسته هستن .

این اتفاق برای من و پارتنرم یک معنی واحد نمیده . برای اون من یه بزرگداشت رو از دست دادم همین ، حلا می تونیم شام بریم بیرون ! ولی برای من از دست دادن زمانیه که مطلقن به مشیری اختصاص داشته ، زمانیه که می تونستم خیلی از بزرگانی که دوست میداشتم از نزدیک ببینم . زمانیه که شاید تا پایان عمرم دیگه برام اتفاق نیافته ( چه بسا که سال بعد غیر ممکنه مثل سال قبل بشه ) .

حالا رفتار پارتنر من نشون دهنده ی تواناییش در ساپورت عاطفیه . می تونه شماتتم کنه که تاخیر داشتم ، می تونه باهام همدردی کنه و می تونه منو شام ببره بیرون ولی من ترجیح میدم بشینیم و شعرهای مشیری رو بخونیم ...

میبینید ؟ تو اتفاقی به همین سادگی و پیش پا افتادگی هم ، آدمها تواناییهاشون رو به هم نشون میدن . از دست دادن قرار یا دیر رسیدن ، یا تو امتحان قبول نشدن و صدها مورد دیگه ، اتفاقات پیش پا افتاده ای هستن که هر روز تو زندگی ما و پارتنر ما تکرار میشن و ما بی تفاوت از تاثیری که نوع برخورد ما با این مسائل روزمره می تونه تو رابطمون بگذاره از کنارشون رد میشیم و یا شاید هم دم دست ترین راه حل ممکن رو برای در اومدن از شرایط خاص انتخاب می کنیم ، بنابراین روابط ما پر تنش میشن و گاهی به جدایی منجر میشن .

از این هم پیش پا افتاده تر می تونم به توجهی اشاره کنم که در طول روز به هم میدیم . مثل تماس گرفتن و تلفنی حرف زدن . خیلی ها رو دیدم که در طول روز با پارتنرشون هیچ تماسی ندارن ، چون معتقدن وقت کار فقط مال کاره . ولی من به شخصه خلاف این رو معتقدم . چون زمانی که سر کار میرفتم و سخت درگیر بودم و فکرم مشغول ، وقتی بابک زنگ میزد بهترین زمان برای استراحت دادن به ذهنم بود ، حداقل ۵ دقیقه باهاش حرف میزدم و توی این ۵ دقیقه مطلقن به کارم فکر نمی کردم و وقتی دوباره برمیگشتم سر کاری که حسابی کلافه ام کرده بود ، خیلی شارژتر از اون بودم که کار بتونه باز رو اعصابم راه بره .

علاوه بر توجهی که به خودتون و لذت بردن خودتون می دید تو تماس با پارتنرتون ، مطمئنن توجهی هم به اون داده شده . من واقعن لذت می برم از اینکه بابک حتا تو مهمترین جلساتش تلفنش رو برای من باز میذاره . غیر ممکنه من رو ریجکت کنه ، حتا اگه مشغله ی زیادی داشته باشه حتمن به تلفنش جواب میده و وقتی مطمئن میشه که من کار مهمی نداشتم و فقط حال و احوال بوده ، یه زمانی بهم اعلام می کنه که بهم زنگ میزنه و بعد قطع می کنه . نتیجه اش اینکه من با این کارش احساس رضایت از مهم بودن و عزیز بودن دارم . علاوه بر اینکه صحبت کردن با من ، تنش کار رو از اون دور میکنه ، توجه اش رو به من نشون میده . بنابراین با این ارتباط ساده هر دوی ما احساس رضایت از وجود و حضور شخص مقابلمون داریم .

از پست های طولانی که کسی وقتی برای خوندنشون نمیذاره خوشم نمیاد پس بقیه اش برای ساپورت عاطفی ۳ .

 



 نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  ساپورت عاطفی

 

مصیبتها روی زندگی مشترک آدمها تاثیرات عجیب و غریبی میذارن . این مصیبتها رو من می تونم دقیقن تو یه عبارت خلاصه کنم " مرگ عزیزان ". مردن عزیزان یکی از دو طرف ، تاثیر غیر قابل پیش بینی ای تو روند یه رابطه داره .

شاید خیلی از ما برخورد کرده باشیم با زوج خوشبخت و زبانزدی که بچه شون رو از دست دادن و کمتر از یک سال از هم جدا شدن ، یا زوجی که در آستانه ی جدایی بودن ولی با مرگ یکی از عزیزانشون ( مثلن پدر یا مادر یکیشون ) رابطه شون تبدیل به یه رابطه ی محکم و تزلزل ناپذیر شده .

وقتی به این موارد بر می خورم فقط به یه نتیجه میرسم و اون اینه که تنها چیزی که واقعن برای تداوم یه رابطه و یا یه زندگی مهمه ساپورت عاطفیه .

شاید هر کدوم از ما قبل از شروع یه رابطه و یا شروع یه زندگی مشترک چندین و چند معیار داشته باشیم و پارتنرمون رو طبق معیارهامون انتخاب کنیم ولی چیزی که بعدها باعث گرمی زندگی و یا پایداری رابطه مون میشه عملن هیچ کدوم از معیارهامون نیست . فقط ساپورت شدن عاطفی از طرف مقابلمونه که ما رو به ادامه دادن اون رابطه ترغیب می کنه .

فرض کنید من یه آدم خیلی مادی باشم . و با مرد پولداری هم ازدواج کنم . همه چیز خوب و جذابه تا وقتی که یه مصیبت برای من اتفاق میافته . تو بحران روحی ای که من دچارش میشم تنها چیزی که می تونه آرومم کنه همسرمه . حالا تصور کنید اگر ساپورت عاطفی بشم تو اون شرایط خاص ، دیگه حتا اگر اون مرد ۲ زار هم پول نداشته باشه غیر ممکنه ولش کنم و بر عکس اگر نتونه من رو ساپورت عاطفی کنه مطمئنن کرور کرور پولش رو برای خودش میذارم و میرم ...

البته از دست دادن عزیزان حادترین شکلیه که کسی نیاز به ساپورت عاطفی داره ، بنابراین تاثیرش کاملن توی رابطه نمود پیدا می کنه وگرنه در طول روز هم اتفاقات کوچیکی برای همه ی ما میافته که نیاز به دلگرمی ، تایید شدن ، مورد توجه قرار گرفتن ، شنیده شدن و دیده شدن و ... داریم . و جمع همه ی اینها میشه ساپورت عاطفی . و وقتی که خوب نگاه می کنی تمام جدایی ها نتیجه ی همین ساپورت عاطفی نشدنه .

اگر ما تو شرایطی قرار بگیریم که طرف مقابلمون نیاز به ساپورت عاطفی از طرف ما داشته باشه ، چی کار می کنیم ؟ آیا اصلن بلدیم کسی رو ساپورت عاطفی کنیم ؟ چقدر از دیگران توجه میگیرم ؟ چقدر به دیگران توجه میدیم ؟ چقدر به دیگران ، احساساتشون و نیازهاشون اهمیت میدیم ؟ کجای این گود وایسادیم و الان رابطه مون در چه وضعیه ؟

 

پ.ن : یه غلط املایی تو این پستم داشتم . آیدین بهم گوشزد کرد و درستش کردم . باعث خجالت و شرمندگیم بود ، بنابراین بهتون نمیگم چی بود . فقط بدونید غلط املایی داشتم ...

 

 



 نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  زن : خروج ممنوع !

 

چند روزه گذشته رو در حال دویدن از این اداره به اون اداره بودم ! ( چقدر دلتون خوش بود فکر کردید من هنوز در حال خریدم !؟ )

حدس میزنید جریان چی بود ؟ هیچی به خدا ! می خواستم برای خودم پاسپورت بگیرم ! تازه یه سند محضری هم دارم که توش اجازه ی خروج از طرف همسر بهم داده شده ها ! ولی با اونم نمیشه . باحالیش اینه که من می تونم برای بابک پاسپورت بگیرم ولی برای خودم نه !!!

خلاصه اینکه تو این چند روز گذشته همش داشتم می دوییدم اینور و اونور جهت اخذ پاسپورت ! که به حمداله تا اومدن بابک به تاخیر افتاد ( شانس آوردن بابک فردا میاد وگرنه تهران رو به آتیش می کشیدم !!! )

از اون طرف بابک خان پیش کارت ملیش رو گم کرده و شماره ی ملیش رو هم نمی دونه و بدون اون هیچ کاری نمی تونیم بکنیم ! خفه شدم بین پست و اداره ی ثبت احوال ! آخرشم هیچی به هیچی !!! تا فردا چی بشه ...

بعد از اونم ، یه از خدا بی خبری یهو ویرش گرفته تو این هیری ویریه برنامه های ما که وقت سرخاروندن نداریم تو رست بابک ، عروسی کنه . اونم تا همین لحظه هنوز خبر نداده ۵ شنبه ست ؟ جمعه ست ؟ یا یک شنبه ؟ دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار از دست این ملتی که فکر می کنن چون خودشون هردم بیل زندگی می کنن همه مثل اونان !

خلاصه اینکه کیف خرید کردن حسابی کور شد ! نمی دونم تو این قاطی بازار دوباره کی میام آپ می کنم . فردا یا هفته ی دیگه !

بابت اظهار لطف همه هم سپاسگذار

 

 پ.ن : نمی دونم نظر خواهی بلاگفا چه مرگیشه . نمی تونم برای بلاگفایی ها کامنت بذارم

 

 پس از ارسال : خیلی بی انصافین به خدا ، برای اینکه کامنت نذارم براتون اصلن نیازی به بهونه و توجیه و غیره ندارم . سیستم نظرات بلاگفا برای من باز نمیشه . وبلاگ های پرشین بلاگ که به کل برام باز نمیشن . از همه بدتر وبلاگ یک پزشک ! اون دیگه نمی دونم چه مرگشه . اونم باز نمیشه . شکر خدا نه نیلزی به توجیه دارم نه نیازی به دروغ گفتن و بهونه آوردن . بقیه اش با خودتون و پای خودتون .

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  کودک و کبیری و جنگ !

 

۱: روز جهانی کودک مبارک . امیدوارم بتونیم نسل پرورش دهنده ای باشیم . بسه اینقدر گرفتیم ...

روز جهانی کودک

۲: امروز که هستی رو میبردم مهد کودک ، چشمم خورد به تابلوی سفید جهت نما که اسم غریبه ای روش نوشته شده بود ، مسیر فلش همون خیابون مهد هستی بودها ، اما روی فلش چیز دیگه ای نوشته بود ، غریبه و نا آشنا و من در عجب که این بلواری که فلش نشون میده کجاست !

وقتی پیچیدم تو خیابون و سر تک تک کوچه ها تابلوهای جدید رو دیدم جدن بهت زده شدم . اینقدر عوض کردن اسم خیابونها راحته ؟ یک شبه تمام تابلو های راهنما رو هم تغییر دادن ؟ و حدس میزنید اسم جدید خیابون قدیمی چیه ؟

" بلوار سردار شهید سرتیپ دوم خلبان کامران کبیری طامه "

به نظرتون یکی می خواد برای این خیابون سوار ماشین شه باید به راننده چی بگه ؟ راننده ای که مثل برق از کنارش میگذره ؟

ای خدا از دست مسئولین این کشور منو بکش که دیگه طاقتم طاق شده بسکی خر و نفهم و بی فکرن ! برای اسم یه خیابون نمی تونن درست تصمیم بگیرن ما صلاح زندگیمونو دادیم دستشون ...

۳: به هر طرف رو می کنی بوی نا امنی و جنگ به مشامت می خوره ، می ترسم ...

 



 نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  پیش داوری

 

۱

فرض کنید به شما این امکان را می دهند که یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید تا بتواند صلح و آرامش و ترقی را به جهان هدیه نماید .

اما شما فقط ۳ کاندید دارید.

۲

قبلش یه سئوال:شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید. زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا ، دو فرزند نابینا و یک فرزندش عقب مانده ذهنی میباشند. او از شما مشاوره میخواهد که آیا سقط جنین کند یا خیر؟

۳

بریم به سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول: او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار میکند ، از فالگیر ، غیبگو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دیگر دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی ده لیوان مشروب (مارتینی) میخورد.

شخص دوم: از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت ۱۲ ظهر میخوابد، در مدرسه چندبار رفوزه شده، در زمان جوانی معتاد بوده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

شخص سوم: دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده. گیاه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند و در گذشته هیچگونه رسوائی ببار نیاورده است.

به چه کسی رای میدادید؟

.

.

.

۴

کاندید اول: فرانکلین روزولت بود

کاندید دوم: وینستون چرچیل بود

کاندید سوم: آدولف هیتلر بود

۵

درسی گرفته شد ؟؟؟

راستی خانم حامله فراموش نشود!

۶

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!!!

۷

درسی گرفته شد ؟؟؟

پیش داوری(خوراک روزمره ما انسانها ...) از بزرگترین اشتباهات بشر است.

 

پ.ن : منبع نامعلوم

 



 نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 توسط مهتاب  |  افشین قطبی و گوگل سرچ !

 

به نظرم افشین قطبی مربی خوبیه . با سیستم فوتبال غربی آموزش دیده ولی جون به جونش کنن ایرانیه پس به نظرم گذینه ی مناسبی میشه برای پیشرفت فوتبال ایران . می تونه سبک فوتبال اروپا رو ترجمه کنه برای تیمهای ایرانی و شاید فوتبال ما یه تکونی بخوره ...

افشین قطبی

ولی خیلی متاسفم که با کج اندیشی  مربی پرسپولیس شده  و اینکه پرسپولیس سوراخه

 

پ.ن : اصلن باورتون نمیشه . تو تصاویر گوگل افشین قطبی رو سرچ کردم که عکسشو تو پستم بذارم . حال کنید با عکسهایی که سرچ گوگل برای افشین قطبی چید جلوم :

داماد فراری !

چوبه ی دار !!!

یادداشت !!!

و غیره !

 



 نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  درود بر شما که تلخ کامیه من رو تحمل کردید .

 

فکر کنم به زندگی برگشتم  بالاخره این جشنهای نیمه شعبان کارخودشونو کردن  باورتون نمیشه محله ی ما بلانسبت شده بود بلاد کفر ! جماعت آواز سر داده بودن که :

تولد تولد تولدت مبارک    مبارک مبارک تولد مبارک

آقا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی ....

اصلن نمی تونید تصور کنید ها ! یه دو روز و دو شبی اینجا رو گذاشته بودن رو سرشون  از شاهکارهای اینا جالبتر ، دعوت من به یه جشن مولودی بود !   از اون جالبتر این بود که من رفتم   خدا از تقصیراته من بگذره که قبول کردم تو جمع مومنین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بشینم  بگذریم از اینکه به غیر از ۲۰ دقیقه ی که برق قطع شد و ما هر کاری دلمون می خواست کردیم  مزخرفت ترین جشنی بود که به عمرم دیده بودم ، یه چی تو مایه های مراسم عاشورا ، فقط پارچه های در و دیوار رنگی بود و ملت به جای سینه زدن دست میزدن !!!

چیزی که برام عجیب بود مزخرف بودن مراسم نبود ( چون حدس میزدم  ) برام عجیب بود که مسابقه ی آقای مداح برنده نداشت !  سوال مسابقه سال شروع غیبت کبرا ی امام زمان بود و در کمال تعجب علاوه بر اینکه هیچ کدوم از حضار مومن و منتظر ظهور جواب رو نمی دونستن خود آقای مداح هم نمی دونست !  یکی از حضار اصرار داشت سالی که به عنوان جواب ارائه میده درسته و آقای مداح در کمال وقاحت پشت میکروفن گفت : " منم نمی دونم چه سالیه باید اینی که تو کاغذ نوشته رو بگید ."  

خلاصه اینکه یه چند روزی اساسی حال کردیم با منتظران مهدی !!!

 

پ.ن۱ :کسی که ساکن استرالیا باشه داریم تو بر و بچی که به ما سر میزنن ؟

پ.ن۲ : بلاگرولینگ که مدتها قبل به دست ف ی ل ت ر ینگ نابود شد ، بلاگرد هم که به لطف پروردگار به رحمت ایزدی رفت . التفات کنید بنده از کجا می تونم شماها رو پیدا کنم ؟ یه سیستم دیگه بهم مرحمت کنید لطفن ! ( رو نیست که  )

پ.ن۳ : درود بر شما که تلخ کامیه من رو تحمل کردید و من رو تنها نگذاشتید

 

 



 نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  روز پزشک

تو دنیای واقعی و دنیای مجازی تعداد زیادی از دوستانم پزشک هستن . خودشون و کارشون رو واقعن دوست دارم و از صمیم قلب روز پزشک رو بهشون تبریک میگم .

روز آرزو های من مبارکتون

 

پ.ن : نخواین به کامنتها جواب بدم . اگر حالا جوابی بدم فقط به نوشته های وبلاگهاتون بی احترامی کردم . چون نمی خونمشون . دلگیر نشید ، حوصله ی خودمم ندارم ...

 



 نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  زندگی سگی

 

من برگشتم خونه . مسافرت بدی نبود ولی درمان به کل منتفی شد . شاید دکتر بعدی کاری کنه . اصلن سر حال نیستم ...

عزیزِ عزیزی رو از دست دادیم ، این داستان خودش برای اعصاب خوردی کافی بود ولی بازم تو همه ی بی اعصابیم وقتی داشتم با بابک حرف میزدم گفت که احتمالن قسمت بعدی هری اتر اجازه ی چاپ نمیگیره . شروع کردم فحش دادن به زمین و زمان ولی مث که اونم کافی نبود . الان تو شهرزاد نیوز در مورد اعدام این آقا که حتمن همتون تو بلبشوی برخورد با اراذل عکسش رو دیده بودید مطلبی خوندم .

میثم لطفی

دیگه حالم داره از این زندگی سگی تو این خراب شده بهم می خوره ... اگه تا امروز تردید داشتم حالا دیگه محکم میرم . اسمشو چی گذاشته بودین ؟ فرار ؟ آره . از این خراب شده که حتا تصیمیم میگیرن چه داستانیو بخونیو چه داستانیو نخونی ، جایی که مریضش رو ول می کنن که بمیره ، جایی که برای شرارت !!!! اعدامت می کنن ، جایی که ... باید فرار کرد !

اگر شما هم می خواید داستان اعدام میثم لطفی رو بخونید بفرمایید اینجا .

 



 نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |  من این ویران سرا را دوست دارم ...

 

اگر ايران بجز ويران سرا نيست من اين ويران سرا را دوست دارم

اگر تاريخ ما افسانه رنگ است من اين افسانه ها را دوست دارم

نواي ناي ما گر جانگدازست من اين ناي و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوايش دلنشين نيست من اين آب و هوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهاي خشكش من اين فرسوده پا را دوست دارم

من اين دلكش زمين را مي پرستم من اين روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ايراني رَوَد زور من اين زورآزما را دوست دارم

اگر آلوده دامانيد اگر پاك من اي مردم شما را دوست دارم

 

چه طوری برم ؟ چقدر تصمیم گرفتن سخته

من این شعر رو دوست دارم چون به غیر از زورآما رو که اصلن دوست ندارم بقیه ی شعر انگار از زبون خودمه . من جدن این خاک رو می پرستم . ( الان سیاوش میاد بهم گیر میده  ) ولی دیگه شوقی ندارم ... نمی تونم شرایط زندگی تو این خاک رو تغییر بدم ... اگر هم تغییر نکنه دیگه دل خوشی برای پرستیدنش نمی مونه ... ولی بی دل خوش دیگه نمیشه پرستید ؟

 

پ.ن : به نظرم یه مشکلی پیدا کردم . توی سرم مدام یه صداهایی هست . یه صدای مداوم که قبلن برام جالب بود ولی الان دیگه نیست . انگار همیشه دارم موسیقی گوش میدم . داره عصبیم می کنه و دیگه اینکه خیلی بد می نویسم . علاوه بر داشتن کلی غلط املایی ( لغتهای ساده ای که خیلی پیش پا افتاده هستن رو اشتباه می نویسم ) کلمه ها رو جا به جا می نویسم . جمله ی توی ذهنم با چیزی که میاد رو کاغذ فرق داره . مثلن می خوام بنویسم :" من گرسنه هستم " می نویسم : " هم گرسنه هست " . حتا یه متن ساده رو هم چند بار باید غلط گیری کنم . حتا بعد از غلط گیری می بینم کلی کلمه رو اشتباه خونده بودم . یا دیوونه شدم یا یه مرض جسمیه دیگه به کلکسیون درد و مرضهام اضافه شد !

یکی از دلایل تاخیر تو کامنت گذاشتن هام همینه . یه کامنت ساده خیلی وقتمو میگیره . چون ۵-۶ بار می خونمش تازه بازم بعد از ارسال میبینم تو یه خط نوشته ۴ تا غلط دارم . خلاصه اینکه کوتاهی و کمکاریمو ببخشید . تمام تلاشمو می کنم به همه سر بزنم

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 توسط مهتاب  |  آمدنش آتش به جانم میزند ...

وارد ۱۸ تیر شدیم . این روز برای من یادآور خاطرات متعددیه . خاطرات ضد و نقیض . ترس و شجاعت. میل به فریاد و میل به پنهان شدن ...

یادآور شور دانشجوییه . یادآور ترس یه جوونه . یادآور صدای هماهنگ دانشجوهاست ، یادآور صدای ضجه های بی پنهاهشونه ...

حالا که از اون روز گذشته و من جور دیگه ای میبینم دنیا رو ، به این نتیجه رسیدم که ۱۸ تیر نباید اتفاق می افتاد ، احساس می کنم میانگین سنی کسانی که تو اون واقعه درگیر بودن عامل مهمی بود برای اینکه کار به اونجا بکشه ، شاید اگر باد کله ی دانشجو ها و ترس حکومت از قدرت جوانی نبود حالا ما ۱۸ تیری نداشتیم ...

ولی حالا که داریم! حالا خاطره ای داریم از روزی که کوی دانشگاه ویران شد ، خاطره ای داریم از بچه هایی که زیر دست و پای حکومت لت و پار شدند و خاطره ای داریم از یک شکست ...

روزی که رهبری دستور داد مردم بریزند تو خیابان و مشت محکمی بزنند بر دهان استکبار ، و تلویزیون تصویر مردی رو نشون داد که مسئولیت جاسوسی و راه انداختن اعتراضات دانشجویی رو به عهده گرفته بود  ، با خودم فکر کردم کور خوانده اند ، این مردم که مردم سال ۶۴ نیستند این مزخرفات را باور کنند ! ولی کور خوانده بودم بد !!! در آن چهار شنبه ی کذایی میدان آزادی مالامال از جمعیت بود و من فاتحه ی آزادی مردم ایران را خواندم . چه چیز بیشتری از این که هست قرار است گیر احمقها بیاید ؟ هیچ ! همین را هم می بازند .

واقعیت این است . من امیدی به آزادی ایران ندارم ، حتا امیدی به نتیجه دادن کمپین هم ندارم ( دیگر از این کمتر ؟ ) ولی حرف زور هم برای من میخ در سنگ است ! تا جایی که بشود برای آزادی می جنگم ...

 

پ.ن۱ : مکال از خاطرات 18 هم گفته ، بخوانید تا بدانید بر کوی چه گذشت ... . آریا دجال نیز از تیری متفاوت گفته و ارمین از تولدش در ۱۸ تیر و این هم وبلاگی برای اکبر محمدی و این وبلاگی برای عزت ابراهیم نژاد شهدای کوی دانشگاه . بیتا از چگونگی ۱۸ تیر گفته.  ( حتمن دوستان دیگری هم در مورد ۱۸ تیر نوشتن ، وقتم برای وبگردی خیلی محدوده ، لینکها رو اگر بشه حتمن اضافه می کنم )

پ.۲ : احتمال میدم چند روزی نباشم . خدا بخواد قراره برای پای داغونم یه کار اساسی کنم . امیدوارم با پا برگردم . دیشب بلالگفا خیلی خیلی اذیتم کرد . نتونستم کامنتهام رو ببینم که جواب بدم . امشب تا جایی که بتونم جواب میدم ، لطفن اگر جوابی نگرفتید دلخور نشید ، نمی دونید چقدر پام درد می کنه و چقدر خسته ام برای مهیا کردن این سفر چند روزه ( که امیدوارم به درمان بیانجامه ! )اینه که من رو به بزرگی خودتون ببخشید . وقتی برگردم حتمن از روشن کردن چراغ دل آقایون می نویسم ، قول میدم . و تا وقتی برگردم شما برید و پسرم رو بشناسید و البته متعجب شید که من به این گلی چه طوری یه همچین دوستی دارم !

 



 نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط مهتاب  |  و اما مسافرت درون شهری !

من امروز از وسایل نقلیه عمومی استفاده کردم  می دونم باورش برای کسایی که منو میشناسن سخته ولی من امروز سوار اتوبوس شدم  اصلن نمی دونم آخرین بار کی بود ولی حداقل ۱۰-۱۲ سال بود که برای مسافرت های درون شهری  از وسایل نقلیه عمومی استفاده نکرده بودم .

امروز در راستای احترام گذاشتن به تصمیمات دولت فخیمه ؟!!!!  من مسیر منزل تا بازار رو در دو کورس و توسط یک اتوبوس و یک تاکسی ون طی کردم !  البته در طول اتوبوس سواری ، دائمن به این قضیه فکر می کردم که طی کردن این مسیر با اتومبیل شخصی و یا آژانس چقدر کوتاه تر بود و سعی می کردم فشارهای وارده از تمام شونصد طرف رو نادیده بگیرم

در قسمت دوم مسافرت قید اتوبوس سواری رو زدیم و به تاکسی پناه بردیم و چه شانسی که سوار ون شدیم . کولر داشت و روشنشم کرد  خدا بهش اجر دنیوی و اخروی بده

در قسمت سوم یعنی بازگشت هم که به کل قید این نوع مسافرت رو زدیم و به محض خروج از بازار فریاد زدیم دربست  

بنده نه سوسولم و نه غیره !  من یه فرشته ی آسمونیم که به خاطر لطف پروردگار به شماها ، اومدم زمین  و چون به بهشت عادت دارم ، نمی تونم گرمای هوای اینجا رو تحمل کنم . اینه که حفاظت از منابع سوختی - زیر زمینی بمونه برای فصل سرما .

 



 نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 توسط مهتاب  |  من - زن

اینجا ایران است . ایران ۱۳۸۶. امروز هر که از راه رسید روز " زن " را به من تبریک گفت اما ... اما تبریکش گویی بدترین فحشها بود . چرا ؟

روز " زن " برای ایرانها حرام است، روز زن بر من حرام است ، وقتی حکومت با زیرکی و به هزار شیوه ی واضح و غیر واضح زن را از جامعه حذف می کند ، وقتی در دنیای مجازی " زن " فیل تر است . وای بر من اگر روز زن در این سرزمین روز جشن و شادیم باشد .

فردا روز " زن " است ، روز " مادر " . فردا در جامعه ای روز زن است که دیروزش دلآرام علی به خاطر "زن "بودنش و به جرم خواستن برابری "مادر" و پدرش محکوم به دو سال و نیم زندان و ۱۰ ضربه ی شلاق شد .

مادرم را دوست دارم ولی ... ولی چه هدیه ای می توانم به پاس زحماتش به او بدهم وقتی حتا حقوق اولیه انسانی را ندارد ، برایش روسری بخرم ؟ ظروف آشپزخانه ؟ لوازم آرایش ؟ لباس ؟ کدامش دلش را شاد می کند وقتی می داند قانونن انسان کاملی نیست ؟ 

نه ، من برایش هیچ نمی خرم ولی شرمندگیم را هم پنهان نمی کنم ، می گویمش که چقدر شرمنده ام که هنوز نتوانسته ام حق اش را از قانونی که فردا را به اسمش کرده بگیرم .

  شاید روزی بتوانیم واقعن روز " زن " داشته باشیم .

به امید رسیدن به روزی که " زن " در پستوی تحجر حکوت مردسالارانه نپوسد .

 



 نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط مهتاب  |  پزشک !

 

اگر به خاطر داشتن رئیس جمهوری مثل احمدی نژاد از ایران نرم ، اگر به خاطر نبودن حقوق بشر در ایران از ایران نرم ، اگر به خاطر تورم لجام گسیخته از ایران نرم ، اگر به خاطر فرار از جنگ از ایران نرم ، اگر به خاطر حماقتهای دولت از ایران نرم ، حتمن به خاطر نبودن پزشکِ در دسترس از ایران میرم .

 

پ.ن : بلاگرولم برام لود نمیشه . نمی تونم به کسی سر بزنم چون آدرس ها رو حفظ نیستم . از همه ی دوستاییم که برای پست قبل کامنت گذاشتن ممنونم . تا جایی که وقت و حوصله ام جواب بده به همه شون جواب میدم و اگر جواب ندادم بنویسید به پای مادری که اصلن حوصله نداره و می خواد بیشتر از نصف دوستاشو تیکه تیکه کنه چون پزشکن !

 



 نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 توسط مهتاب  |  امروز و من و کمپین

 

امروز تجدید دیداری شد با دوستان کمپینی ، چند ساعتی کنار هم نشستیم و گپ زدیم و از هم چیز یاد گرفتیم ، از تجربه هامان گفتیم و از توانایی هایمان ، از مشکلاتمان گفتیم و از ناتوانی هایمان .

کمپین را دوست دارم و کمپینیها را ، که هر کدام از جایی هستند و سنی و طبقه ای . چیزی که بیشتر جلبم می کند حس وحدت عجیبیست که در کمپین تجربه می کنم . هر کس هرچه در چنته دارد برای همه ست ، کسی چیزی را دریغ نمی کند ، چه آموخته هایشان و چه داشته هایشان ، مادرهایی که به خاطر دخترهایی که نمی شناسند ساعتها جلوی زندان می ایستند و پدرهایی که برای دخترهایی که نمی شناسند وثیقه آزادی می دهند ...

کمپین را دوست دارم چون همه با همند و از هم . کسی غریبه نیست . کسی رئیس نیست ، کسی بزرگتری نمی کند ، همه تجربه هاشان را به اشتراک می گذارند ، همه درس میگیرند و همه کنار هم بزرگ می شوند ، کنار هم مقاوم می شوند ، کنار هم می ایستند ، کنار هم می خواهند ...

کمپین را دوست دارم ، همه همراهند و کسی به دردش تنها نمی ماند . کمپین را دوست دارم و کمپینیها را که با سعی مشترک در فکر حل مشکلند و نه پاک کردن صورت مسئله .

کمپین را دوست دارم چون برای همه است ، کمپینیها را می شناسم بی اینکه بشناسمشان ...

 



 نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 توسط مهتاب  |  دلمان خوش است یا گول می خوریم ؟

چند هفته است که پنج شنبه شبها شبکه ی دو مهمانمان می کند به گذری در شاهنامه با " چهل سرباز " . گشتی در وبلاگستان زدم و دیدم هر که هر چه نوشته به به و چه چه بوده و احساس خوشایند از دیدن رستم در تلویزیون ایران .

ولی براستی ما اینقدر سطحی نگریم ؟ و نفهمیدیم " چهل سرباز " هدفی دارد جز آشنا کردن مردم با شاهنامه ؟!

 

سریال به چهار عصر تقسیم شده :

۱- عصر اساطیر ( داستان رستم و اسفندیار )

۲- عصر صدر اسلام

۳- عصر فردوسی

۴- عصر حاضر

تنها قسمتی از این سریال که به اصل شاهنامه پرداخته همان قسمت اول است . داستان رستم و اسفندیار .

کداممان فکر کردیم که چرا این داستان ؟ شاید هم فکر کرده ایم و خود را فریب داده ایم ؟ در شاهنامه داستانهایی به مراتب پندآموزتر و مهیج تری هم هست پس چرا این یکی ؟!

من بهتان می گویم . این داستان نهایت همان چیزیست که حکومت می خواهد : " بردن آبروی ایران باستان " .

"گشتاسب" پادشاه ایران است . فخر ایران زمین . ولی آنچنان به تاج و تختش وابسته است که پسر بزرگش را با علم به بازنده بودنش و مرگش ، به جنگ با رستم می فرستد .

"اسفندیار " شهریار ایران است ، وارث تاج و تخت ، قهرمان عدالت گستر آیین زرتشت ، ولی برای رسیدن به تاج و تخت پدر عجله دارد آنقدر که حاضر است ادب و احترام به کهنه سرباز ایران را زیر پا بگذارد . می آید که به بند کشدش و کشان کشان به پابوس گشتاسب بردش .

و رستم !                  

پهلوان ایران زمین ، قهرمان جاودانه ، اسطوره ی همه زمانهای ایران ، ننگ کشتن شهریار ایران را می پذیرد که زنده بماند و از آن هم بدتر زورش نمی رسد و تقلب می کند !

این همه رذالت ؟ این همه پستی در کدام یک از داستانهای شاهنامه جز همین به ایرانیان نسبت داده شده ؟ چرا رستم به جنگ دیو سپید نرفته ؟ چرا آتش سیاوش گلستان نشده ؟ چرا کاوه دادگستری نمی کند ؟ چرا داستان منتخب ، داستان ضعفهای قهرمانان ماست ؟ چرا ؟ بعله ! قهرمانها هم ضعفهایی داشته اند و خطاهایی کرده اند ولی رسم معرفی رستم این است ؟ از آن همه بزرگی و یال و کوپال رستم ، از فریاد رسی هایش ، فقط ضعف پیریش به چشم سازندگان سریال آمد ؟ از اسفندیار همین بس که به دنبال تخت پادشاهی بود ؟ جنگآوری هایش ، مرز گستریهایش ، خداباوریهایش ، عدالت شمشیرش ؟ پس اینها چه شد ؟ زال در همه ی داستانها به پسرش درس نامردی میداد و حفظ جان به هر قیمتی ؟

به نظر شما راهی بهتر از این برای به گند کشیدن ایران باستان و قهرمانانش وجود داشت ؟ با استناد به خود شاهنامه به همه ی باورهای مردم لگدی می زنند و خلاص .

*

از آن هم جالبتر اسامی مشاورین سریال است . در تیتراژ پایانی سریال ۷-۸ اسم به عنوان مشاور آورده میشود که جز ۲ تای آنها که دکترند ( و نخواهید که بدانم دکتر چی ) بقیه همه حجت الاسلام هستند !

شاید من بدبینم ، شاید انتخاب این داستان تصادفی بوده ، شاید تمام حجت الاسلام ها کارشناس شاهنامه اند و فردوسی شناس ، شاید ...

شاید اینقدر سرمان کلاه رفته که من مدام در فکر این که کی و چه کسی قصد بازی دادمان را دارد ولی یک چیز را خوب می دانم ، ترجیح میدهم دخترم رستم را نشناسد تا اینکه اورا پیرمردی ببیند که حاضر  پست باشد ولی نمیرد ...

 



 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  قاطی پاطی

 

خیلی خسته تر از اونم که بشینم و پست جدید بنویسم پس امشب از شر خوندن نوشته های من راحتید ولی در عوض براتون ۲ تا لینک میذارم .

22 خرداد روز همبستگی زنان ایران است ( برنامه جنبش در سالگرد ۲۲ خرداد )

فلش - کمپین ۱ میلیون امضا  ( معرفی کمپین ۱ میلیون امضا )

 

متاسفانه نمی تونم برای دوستان بلاگ اسپاتی کامنت بذارم . امیدوارم من رو ببخشن . من به وبلاگهاشون سر میزنم ولی متاسفانه نمی تونم نظر بدم . بعضی از دوستان میگن گوگل داره بهمون حال میده ! ولی فکر نکنم ایراد از گوگل باشه . چون من برای یه بلاگ اسپاتی می تونم کامنت بذارم ! ( راستی امیر جان بازم تولدت مبارک )

خلاصه اینکه بگردید ببینید مشکل از کجاست ما رو هم در جریان بگذارید ! اینجوری نمیشه که !

 



 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  سریال پرستاران یا All Saints

 

بیشتر از سه ساله مشتریه پر و پا قرص سریال پرستاران هستم . دونه دونه ی شخصیتهای سریال رو دوست دارم . می تونم خودم رو جای تک تکشون فرض کنم و حسشون کنم . می تونم غم یا شادیشون رو احساس کنم و می تونم از پرسنل بخش ۱۷ بیمارستان آل سینت سیدنی باشم ...

امشب قسمت ۲۲۰ ام این سریال رو هم دیدم ، هرچند که این وسط مسطها کلی قسمت هاپولی شد توسط قیچی های تیز سانسور ولی از محبوبیت سریال کم نشد .

خیایلم راحته که اگر تلویزین ما خریدن ادامه سریال رو متوقف نکنه یه چند ساله دیگه هم می تونم ازش لذت ببرم . ما سریه شیشم هستیم و مردم استرالیا سریه ده رو می بینن.

۸ سال استرالیاییها هر سه شنبه ساعت ۹ شب سریال All Saints رو از شبکه ی ۷ میبینن و فکر می کنم خدا بخواد منم بتونم چند سال دیگه سریال مورد علاقه ام رو سه شنبه شبها ساعت ۱۰ از شبکه ی ۱ ببینم .

دلم برای میچ استیونس دکتر عمومی ای که نمی تونستی دوستش نداشته باشی تنگ میشه ...

پرستاران

پرستاران

پرستاران

 پرستاران

این قسمت رو یادتون میاد ؟ ما فقط کله دیدیم !

پ.ن ۱: امشب می خواستم از چیزه دیگه حرف بزنم ولی مرگ میچ استیونس دکتر عمومی دوستداشتنی بخش ۱۷ نظرم رو عوض کرد . باید از این گروه تشکر می کردم بابت خلق این سریال .

پ.ن ۲ : مشکل بلاگ اسپات من حل نشده . جز امیر برای هیچ بلاگ اسپاتی نمی تونم کامنت بذارم .

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  به بهانه ی سوم خرداد

 

کوچک بودم , خیلی ! نه جنگ میفهمیدم و نه کمبود . تنها چیز غیر عادی زندگیمان حضور مهمانهایی بود که بی دعوت می آمدند و می ماندند . کوچک بودم , خیلی ! تصویری و تصوری از جنگ و کشتار نداشتم . همه چیز به کامم بود . نه کمبودی و نه ترسی و نه جنگی . کوچک بودم , خیلی ! از آزادی خرمشهر هیچ یادم نمی آید ولی پایان جنگ را خوب به خاطر دارم . لباس صورتی تنم بود و همه از ته دل می خندیدند . فقط پدر نبود که بخندد . دیر تر آمد . هرچند باز می خندید ولی در خنده ی ما شریک نبود ...

کوچک بودنم تمام شد . فیلمهایی از جنگ که نشان میدادند غر میزدم : " بس کنید ! تمام شد رفت ! فیلم حسابی نشان مردم بدهید ! " کوچک بودنم تمام شد ولی هنوز کودک بودم ...

بزرگ شدم , " آدم " شدم . رای و تبلیغ و کشور و فریاد . گذر زمان و دست تقدیر کشاندتم به خیابان امیر آباد , در میان درگیری . جایی که مردمی از ایران به جان مردم دیگری از ایران افتاده بودند . ترسیدم . از جانم ترسیدم . کتک خوردم . فرار کردم . از دست مردمی از کشورم  فرار کردم .

تازه بعد از آن کودک بودنم تمام شد . فکر کردم چقدر  شجاعت لازم است  رو در روی مردمی از کشوری دیگر که متخاصم است بایستی ؟ چقدر بزرگی می خواهد بروی جنگ ؟ چقدر کرامت می خواهد بدانی میروی که برنگردی ؟ چقدر همه چی می خواهد که دست خالی جلوی در خانه ات بایستی و نگذاری غریبه ای از کشوری دیگر واردش شود ؟

من ؟ من فراری از دست هم میهن چگونه از بزرگی کسانی بگویم که ایستادند ؟ من ؟ من که نبودم , من که ندیدم , من کودک بودم , من کوچک بودم و حالا , حالا که کودک نیستم جز کوچکی چیزی ندارم که کنار بزرگیشان بگذارم ...

من فقط اشکهایی دارم که میریزند , دلی دارم که پر می کشد برای فهمشان و کوچکیم که کنار بزرگیشان است .

 

خدایا به ما توان بده همه چیز را با هم نیامیزیم , آنکه شجاعانه جنگید و رفت سهمی در نکبت امروز ندارد ...

 

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارم دوردی کش میخانه
هر سویی نظر کردم هر کویی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی تا مویه کند شانه

لبخندو سروری کو سرمستیو شوری کو

چون کوزه نگون گشته بشکسته چو پیمانه

تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه

آتش شده در خرمن آی منو وای من

هر خانه نشان دارد خاکستر کاشانه

از زخم جفاکاران خونین شده کاشانه

و ز داد ستم کاران خانه شده ویرانه

هر سو نظر اندازی در یاد کسی افتی

آنها که سبک رفتند زین جا سوی جانانه

آنجا پسری افتاد وآنجا پدری دیگر

آمیخته شده خونها ای وای چه غریبانه

هر سنگ خیابانی پاک از دم یاران است

داده به چنین پاکی چون در ره جانانه

شط می رود آهسته با خاطره ی یاران

آنها که سفر کردند دلشاد از این خانه

خونین شده خرمشهر از خون جوانانش

تا باز شود خرم با همت مردانه

دانلود یاران چه غریبانه

 

پ . ن : اگر به خودم اجازه نوشتن دادم به خاطر متوترکسات بود

 



 نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط مهتاب  |  او رفت و من نیز ...

 

امشب خیلی حرف بود واسه گفتن ، دوچرخه اسلامی ، لباس اسلامی ، جنگ اسلامی و خلاصه کلی چیزهای اسلامیه مسئله دار ولی حسش نیست بگم .

فکر می کنم این همه ، همه گفتن چی شد ؟! هیچی . هر روزم بیشتر فرو میریم تو بدبختی . ذهنم مغشوشه . احساس می کنم همه فقط دارن ادا در میارن که اوضاع خوب نیست ، احساس می کنم تب روشنفکری همه رو گرفته ، هیچ کس دیگه اهل عمل نیست . هر کس ۴ تا کتاب گذاشته جلوش ، ۴ تا جمله از ۴ تا فیلسوف از بر کرده و می خواد با فکرش ! وضع رو عوض کنه ...

غصه ام میگیره . به نسل پیش از خودمون نگاه می کنم . میبینم همه شاکین ولی اینقدر اسیر زندگی شدن که بی خیال وضع مملکتن ( نمی تونی هم بهشون حالی کنی با تغییر وضع مملکت زندگی شمام تغییر می کنه ) . نسل خودمون هم که تو کوی دانشگاه و سر انتظاراتشون از اطلاحات حسابی رفتن تو لک ، وا دادن ، جا زدن . از اون نسل فقط اونایی موندن که تریپ روشنفکری برداشتن . اما نسل بعد از ما ... یه مشت یاقین که نمی تونی باهاشون دو کلمه حرف بزنی . فقط می خوام اعتراض کنن و هوار بکشن ولی نمی تونی این اعتراضشون رو جهت بدی . معترضن فقط همین . و من دیگه امیدی ندارم ... دیگه به آینده ی ایران هیچ امیدی ندارم ...

از امروز ترانه ی تنهاییم این خواهد بود :

خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ... خداحافظ ای ایران ...

 

پ . ن : چلسی ، منچستر رو یک بر صفر برد ... طفلکی فرگوسن عزیز من

 



 نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  جنگ

 

از جنگ متنفرم ، به هر بهانه که می خواهد باشد باشد ، به نام ایزد یا به نام اهریمن . از جنگ متنفرم . در جنگ نه ایزد نقشی دارد و نه اهریمن . جنگ به حقیقت پیوستن رویاهای آدمهای روانی و سیری ناپذیرست که بر مسند قدرت نشسته اند و مردم قربانی این رویای شومند . از جنگ متنفرم ...

بی پناهیت را در بی پناهیم بیاویز ...

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب  |  روز بزرگداشت شاعر یا پاسداشت حافظ ایران زمین ( فردوسی بزرگ )

 

 همه ی ما می دانیم فردوسی که بود ، اینکه در سال ۳۲۹ در روستایی نزدیک شهر طوس به دنیا آمد ، اینکه شاهنامه نزدیک به ۵۰ هزار بیت دارد ، اینکه سلطان محمود عهد شکنی کرد و ... چیزهایی ست که همه مان می دانیم .

همه ی ما کم و بیش به این باور رسیده ایم که شاهنامه تلفیقیست از تاریخ ، افسانه و تخیل شاعرش . ولی باز هم تنها مرجع ما برای شناختن گذشته ی ایران است و صد افسوس و صد نفرین بر بانیانش ...

نمی خواهم صحبت از شخص فردوسی کنم . می خواهم از تفکری حرف بزنم که این شاعر با سحر کلامش توانست حفظش کند . می خواهم از یکسانی انسانها در ایران باستان سخن بگویم. می خواهم خودم را دلداری بدهم با گذشته وقتی به  آینده امیدی نیست ...

زن ناقص العقل امروزی در ایران باستان چنین بود :