تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

عاشقانه

 

چله نشین تو شدم نبض زمین تو شدم
مرده ی بی دین همه زنده به دین تو شدم

به ساعت مرگ غزل تلخ آبه ای جای عسل
بر حلقه ی نفرین شده تنها نگین تو شدم

بی بال و بی پر در سفر از هر چه سایه خسته تر
هر خط آخر پشت سر تا اولین تو شدم من بهترین تو شدم

ای حس از بر شدنی ای خط به خط نوشتنی
در زنگ از خود رد شدن صد آفرین تو شدم

به جرم بی ستارگی شب همه شب به سادگی
کشته شدم زنده شدم ستاره چین تو شدم

ای تو همیشه سفری از همه ام بی خبری
من که به کوچه می زدم خانه نشین تو شدم
خانه نشین تو شدم ...

شهریار قمبری



 



 نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  تفو چرخ گردون تفو ...

 

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.

 

درگذشت بزرگ مرد مبارزه و نویسنده ی بزرگ نادر ابراهیمی  رو به همه تسلیت میگم.

 

پ.ن : عمو سیبیلوی من تو در تمام لحظه های مبارزه ی من زنده ای. تا بودنم خواهم شورید بر پاسداران بستگی ...



 نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط مهتاب  |  عنوان ندارد !

 

یه سال دیگه هم گذشت . سال پر از بیماری و جنگ روانی !

۲-۳ تا تصمیم مهم گرفتم و امیدوارم نتیجه اش رو تو سال دیگه ببینم چون حتا نشد تو سالی که گذشت عملیشون کنم .

یکی از بدترین اتفاقهایی که برام افتاد خراب شدن گوشیم بود . شاید احمقانه به نظر بیاد ولی عاشقش بودم . تمام مدتی که داشتمش بابک و بهراد اذیتم می کردن که به درد نمی خوره ولی من عاشقش بودم . حتا رفتم دوباره عین همون بخرم همون رنگ ولی وقتی گوشی جدید رو دستم گرفتم دیدم اون نمیشه و فقط بیشتر غصه می خورم و کلن یه گوشی دیگه خریدم ... میخندین ؟ این دو هفته گوشی جدید هیچ لذتی در من ایجاد نمی کنه ، من واقعن عاشق گوشیم بودم ...  

از نظر اجتماعی هم سال مزخرفی بهم گذشت . به خاطر خیلی مسائل کار در حیطه ی زنان رو گذاشتم کنار و شدم یه تماشاچی و روزی هزار بار به این زندگی فحش دادم .

از نظر سیاسی هم که دیگه گفتن نداره ! ترماله ترمال بود ! نصف بچه های این مملکت هم که به بهانه های واهی تو زندونن ...

از زمین و آسمون هم که برامون فحش میباره چون می خوایم رای بدیم . ولی کور خوندین من یه بار خریت کردم و تحریم برای هزار سال عمرم بسه ! من رای میدم !

از نظر اقتصادی هم سال گندی بود . با این درآمد بالا بازم هشتمون گرو نهمونه ! قیمت همه چی داره مثل چی میره بالا و رئیس جمهور احمق جلوی ۵۰ میلیون بیننده ی تلویزیون میگه تورم رو ول کنید این همه چیز خوب تو این کشور هست !!!

قسمت خوبش عاشقانه های گهگاهیش بود و نقاشیهای گهگاهی ترم .

البته این بدبختیا به تولد من ربطی نداره ولی تاثیر مستقیم تو زندگیم داره !!!!!!!!!!!!!!!!

 

به هر حال از همه تون ممنونم که یه سال دیگه این وبلاگ ور تحمل کردید و از همه تون که تبریک گفتید هم ممنونم .

خیلی مخلصم ! بی بی !!!

 

پ.ن : میعاد عزیزم قطعن می دونی اون چیزی که در اولین حضورت به این وبلاگ خوندی احساسات صادقاه ی من در موردت بوده

پ.ن۲ : به یاد گوشی از دست رفته :

گوشی از دست رفته ی من

چه پستی شد !!!!

 



 نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  تعطیل شدیم رفت !

 

حرف زیاد اما حس کم . بگو هیچی !!! هی می خوام به خودم بگم حالم خوبه ولی نیست . خیلی خرابه .  بعید می دونم درست شه حالا حالا ها ! بنابراین میبندم در این غمکده رو !!!

نمی دونم دوباره کی بنویسم ولی حتمن دوشنبه می نویسم . تا قبل از اون و بعدش ... نمی دونم شاید فردا شاید سال دیگه ...

تعطیل شدیم رفت

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم دوستی داشتیم  خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

 



 نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط مهتاب  |  یک عاشقانه ی آرام

 

تمام دیروز و امروز فقط به تو فکر می کردم ... یاد شیرینیه عشق درون خانه ات بودم و ولنتاین ها و عشاق بی حسابی که مهمانت می شدند ... یاد کلمات محسور کننده ای که از ذهن و قلبت می طراوید ... یاد تعاریف بی بدیل و بی نظیرت از عشق ... عشق بی مثالی که فقط از درون تو بیرون می جست ... دلم برایت تنگ شده ... برای خنده هایت و رقص چشمان بی آرامت ... دلم برای تمام کلمات عاشقانه ات تنگ شده ... خوب شو و برگرد ... برگرد و باز از عاشقانه ها بگو ... دلم برایت تنگ شده عمو سیبیلو ...

نادر ابراهیمی

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  لیلی و مجنون

 

کودکی بودم شاید ۸- ۹ ساله و فیلمی دیدم با عنوان " لیلی و مجنون " . آنچه در خاطرم مانده ست از فیلم چیز زیادی نیست ولی سکانسیش را نمی توانستم هرگز از خاطر برانم . مجنون را شلاق میزنند و پشت لیلی خون الود میشود و با هر ضربه ردی از خون پشت لیلی را زخمی می کند . هرچند کودک بودم اما نهایت عشق را میدیدم ....

حالا بزرگ شده ام ( شاید هم پیر ! ) . زندگی ای دارم معمولی ، روزی آفتابی و روزی ابری . روزی دلشاد روزی دلتنگ و ... . ولی آنچه راضیم می کند لمس آن عشق افلاطونی اینجاست . در همین نزدیکی ... شاید در خاطرم هم نمی گنجید روزی لیلی ای باشم که مجنونی دارد ...

آری، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه  نا پیداست

من به پایان نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

دوستت دارم ...

 

 

پ.ن : همین امشب به تمام کامنتهای پر مهرتان پاسخ خواهم گفت

 



 نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  چقدر دلم سکوت می خواهد ...

 

چقدر خسته ام . گویی تمام سنگینیه دنیا بر دوش من است ... چقدر محتاج چند ساعت ( فقط چند ساعت ) خواب آرام و عمیقم ... چقدر دلم سکوت ساحل را می طلبد در یک ظهر تابستانی ... چه قدر دلم خواب قیلوله می خواهد با صدای سایش برگهای تبریزی به هم ... چقدر دلم سواریه بی صدای دوچرخه می خواهد پاسی از شب گذشته ... چقدر دلم نقاشی می خواهد ... چقدر دلم تو را می خواهد ... بیا با هم برقصیم ...

رقص با تو ...

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  زن درون آینه ...

 

به آینه نگاه می کنم . به آینه که نه ... به زنی که درون آینه می گرید ، زن بیرونی به آرامی نگاهش می کند ، می خواهد این بار آرام باشد ... می خواهد اینبار صبور باشد ... می خواهد اینبار ....

به آینه نگاه می کنم . دو خط تازه کنار چشمهایم نقش بسته ، طبیعت یاد تابلوی نا تمام صورتم افتاده ، چینهای گوشه ی لبم ، چینهای دور چشمم .... سالروز تولدم نزدیک است ...

به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه هنوز می گرید و من لبخند میزنم . نتیجه صورت احمقانه ایست که از غصه تا شده ... زن درون آینه می گرید ...

به آینه نگاه می کنم . به اشکهای زن که پایین می سرند و هزار خاطره در ذهنم زنده می شوند ، یاد روزهای سخت آموزشی می افتم ، حتا ساعت ها را نیز می شمردیم ... ۴۸ روز و ۷ ساعت مانده تا برگردی ...

به آینه نگاه می کنم . رویاهای زن درون آینه برهنه اند و من می بینمشان . فقط خطوط بی حساب سنم رویاهایش را مخدوش می کند ... زن دورن آینه دیگر نمی گرید . نشسته است . صاف و بی احساس ... شاید مرده باشد ...

به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه رفته است ... گویی با اشکها جاری شد و رفت ... دیگر درون آینه زنی نیست . من نیستم ... دیگر من نیستم ....

زن درون آینه رفته است ...

 



 نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  حسی که ندارم ...

 

چی بنویسم وقتی حسی نیست ...

کلی سوژه هست برای پست زدن یا حداقل بود ولی حس و حالش نیست . دو روزه همه اش خرید می کنم ولی سر حال نیستم ... به زورکه نمیشه سرحال شد ...

 

 



 نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  گزارش !

 

هوسانه تهیه و میل شد ! بسی هم چسبید و بسی ما جایتان را خالی نمودیم دوستان

 

امروز اندکی بیمار می نمودیم دیدیم تاب منزل نشستن نداریم . راه افتادیم مین ِ کوچه خیابان ! بلکن هوای تازه و سرد به حال آوردمان !

ولیکن ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) هوای تازه میلی در ما ایجاد کرد بس زیاد برای خرید ! تا بدان جا که پول نقدمان تا ریال آخر خرج شد و ما مجبور به استفاده از کارت شدیم ! و در نهایت هم رفتیم بانک تا مقداری پول نقد جهت بازگشت به منزل ابتیاع کنیم !

حالا هم که پاسی از شب گذشته فیلمهای امروز خریداری شده بدجور به ما چشمک می زنند  برویم ببینیم سهم امشب سوئینی تاد است یا گنجینه ی ملی یا مایکل کلایتون یا ... .

جواب کامنتهای هوسانه هم بماند فردا ، فیلمها بدجور دلبری  می کنند

  



 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  هوسانه

 

هوسانه

 هوسانه را باید تهیه و سپس میل نمود ! دوستان دربندی لطفتان را از این بنده ی حقیر دریغ ننمایید

 



 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  تو می رویو باز من می مانم ...

 

تو می روی و باز من می مانم ...

 

تو می رویو باز من می مانم

غم این هجر را فقط من می دانم ...

 

باز هم ؟ تکرار روزهای سراسر غصه عادلانه نیست ... از انصاف و مردانگی هم به دور است ... سهم من از این عشق لعنتی فقط هجر شد و غصه ... این عادلانه نیست ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  ...

 

 

پشت دریاها شهریست ، قایقی خواهم ساخت ...

 

پشت دریاها ...

 



 نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  غلطهای اضافه !

 

یکی نیست بگه زنیکه تو غلط می کنی با این کمر داغونت خونه تکونی می کنی ! تو رو چه به این غلطا



 نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  اینه !

 

آبیته



 نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مهتاب  |  درد

 

باید کشیده باشیش تا بدانی بد چیزیست این درد ... امیدوارم نکشید هرگز و ندانید چیست این درد ...

 

درد

 

 

 

پ.ن : از جهنم چقدر می دونید ؟ بخونید و بیشتر بدونید

 

 



 نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 توسط مهتاب  |  خیام !

 

 

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با ماه رخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كارجهان نيستي است

انگار كه نيستي چو هستي خوش باش ...

 

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط مهتاب  |  بی خوابی در تهران !

 

ساعت از ۲ گذشته و من هنوز بی خواب کنار پنجره نشستم یکی دوساعته اینجا نشستم و تهران رو نگاه می کنم . برف بند اومده و تا جایی که میشه دید همه چیز سپیده . آسمون شب اما سرخه . از سپیدیه برفه ؟!!!

یه ماشین داره از تو کوچه خیلی خیلی آروم میگذره . گیر میکنه و می مونه . هی گاز و گاز و گاز ... گویا دو نفرن . یکی پیدا میشه و سعی می کنه هل بده و من دارم فکر می کنم دیوونه بودن که تو این هوا و این موقع شب اومدن بیرون ؟! نمی تونن ماشین رو دربیارن . ولش می کنن و میرن ... و من همچنان بی خواب .

کنار شوفاژ میشینم و پشتم رو می چسبونم بهش . چه گرمای دلپذیری ... چرا من تو این یه هفته ۱۰ شب گذشته حتا یه شب خوب و کامل نخوابیدم ؟! زانوهام رو بغل می کنم . سرم رو میذارم روشون و خوابم میبره ...

از خواب میپرم یهووو . هیچ خبری نیست و همه جا ساکته . رو زمین خوابیدم . پا میشم میرم رو تخت خوابم و چشمام رو می بندم . می چرخم اونوری میشم . بی فایده ست لحاف رو می کشم رو سرم . بی فایده ست ! بلند میشم ساعت نزدیک پنجه . میشینم کنار پنجره . دوباره داره برف میاد و من باز بی خوابم ...  

 

 



 نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  شکستن ...

 

برفها زیر پایم می شکنند و از صدای شکستنشان جانی تازه میگیرم ... چه دردناک است که شکستشان جانی تازه ست برای من ولی باید بپذیرم که خودخواه تر از آنم که بگذارم برفها تمیز و دست نخورده خودنمایی کنند بی آنکه زندگی را به من سپرده باشند ...

 

 

 

پ.ن : جمهور عزیز حرفی زد و عمل نکرد و دستم رو گذاشت مین پوست گردو ! یه مدت دیگه هم به خاطر گیس سپید بی بی این قالب بی رنگ و رو را تحمل کنید تا شاید حسی پیدا کنم و رنگ و رو و شادی بهش تزریق کنم.

 

 

یه پ.ن دیگه : البته دست جمهور درد نکنه ولی از قدیم گفتن : کار را که کرد ؟ آنکه تمام کرد !!!

 



 نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 توسط مهتاب  |  برف

 

برف برف برف برف ...

 

امروز حالی کردم اساسی . آدم برفی درست کردیم ، با دخترهامون برف بازی کردیم . من با بچه های محلمون یه دور کامل جنگ برفی انجام دادم و ...

چیزی لذت بخشتر از برف و زمستون هم هست ؟

 



 نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مهتاب  |  نقاشی های استاد

 

همه ی شما می دونید که من نقاشی می کنم .

 

 

همه ی شما می دونید که من آدم خودخواه و از خود متشکری هستم و بنابراین جز خودم هیچ کس رو قبول ندارم ولی باید اعتراف کنم کسی هست که از من بهتره .

 

 

می تونم بهش بگم استاد !

 

 

 

پیش از این استاد رو بهتون معرفی کرده بودم تو مطلب " گزارشی از عملکرد بانوان هنرمند در ایران ! " . و اگر یادتون باشه یکی از نقاشیهای دیواری استاد رو گذاشته بودم که خیلی مورد توجه قرار گرفت . در ادامه ی این پست هم تعدادی از تابلو های استاد رو میگذارم تا چشمهاتون لذت ببرن . تقدیم به شما :

 

 

 

 

نقاشی - هستی

تابلوی " رنگها چقدر قشنگند !"

 

 

 

 

 

نقاشی - هستی

تابلوی " ببین چقدر قشنگه ! "

 

 

 

 

 

نقاشی - هستی

تابلوی " باغچه ! "

 

 

 

 

 

نقاشی - هستی

تابلوی " نقاشیه دیگه !!! "

 

 

 

 

 

 

 پ.ن۱ : مطمئنم که اگر امکان نقاش شدن رو از هستی نگیرم نقاش بزرگی میشه و مثل روز برام روشنه که بر خلاف من هیچ وقت رئالیسم رو به عنوان سبک اصلی انتخاب نمی کنه . تصور کنید کسی که رو دست پیکاسو بلند میشه دختر بی بی مهتابه !!!

 

 

پ.ن۲ : چرا فکر می کنید چون وبلاگم روزنوشته هرچی که می نویسم مستقیمن مربوط به زندگی خودم و مال همون ایامه ؟ ممکنه من الان خیلی خوشحال باشم ولی پستم غمگین باشه و یا برعکس . عجیبه برام کامنت هاتون . مخصوصن اونایی که منو میشناسن ...

 

 

 

 



 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 توسط مهتاب  |  بدترین قسمت !

 

می دانی بدترین قسمتش کجاست ؟

آنجا که بدانی رو دست خورده ای ! بازی بود تمام گذشته !

آنجا که باور کنی ناقص العقلی !!!

 

باور کنید باور کرده ام ! زنها ناقص العقلند !

اگر عقل کاملی داشتند هیچ مردی را به هیچ شکلی در زندگیشان نمی پذیرفتند !!!

 

 

 

 

پ.ن : با جد تصمیم گرفته ام عاقل شوم و از تمام مغزم استفاده کنم !

 



 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 توسط مهتاب  |  زمستان

 

 

و به همین سادگی فصل من فرا رسید ...

اولین برف بر تهران مبارک !

 

 

برف

 



 نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 توسط مهتاب  |  رنگ بپاشید بر این پنجره ی من ...

 

چشم می گردانم شهر را ، خاکستریست .

از آن روزهای عجیب خاکستریست امروز ...

به آینه می نگرم و زنی میبینم بس خاکستری .

بی تفاوت به دنیای مجازی سرکی می کشم

نمی خواهم خاکستری دنیای واقعی بی رنگم کند .

اما اینجا هم عجیب خاکستریست ... شاید هم سیاه است .

باید بروم چشم پزشک !

شاید این خاکستری ایراد دیدگان من است .

خسته شدن از این بی رنگی

رنگ بپاشید بر این پنجره ی من

که من

تهران خاکستری را دوست ندارم ...

جلوه جواهری " هم "بازداشت شد !

 

پ.ن : آنکه باید می دانست من شوخی ندارم و از کامنتهای خصوصی احمقانه ی بی اسم خوشم نمی آید دانست ! ولی اینقدر جنم نداشت که خودش از خودش بگوید ! خدا نگه دارد این سیستم آی پی را که بد جور آدم را لو می دهد ! خدا حفظ کند این وبگذر را که آبرو می برد که چه کسی ، کی و از کجا آمده است !

 



 نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 توسط مهتاب  |  ...

 

دستانت کجایند پس

در آغوشم بگیر

از دستانم دور ...

در آغوشم بگیر

از چشمانم دور ...

کجایی پس ؟

 

 پ.ن : من مطلقن با کسی شوخی ندارم ! هرچی خوندی از من ۱۰۰٪ جدی بوده ! تو هم وجود ( جنم !!! ) داشته باش ! خوب ؟

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 توسط مهتاب  |  بی سرو

 

ماه می آید

ولی نه برای دلتنگی سرو

که

مدتیست سرو را با تبر گردن زده اند ...

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 توسط مهتاب  |  پاییزانه

 

باز باران ...

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها راه افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا

 

" گلچین گیلانی "

 



 نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 توسط مهتاب  |  آرزوی آخر ...

 

آرزوی آخر ...

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  عاشقانه

 

من از چشمان تو آویزان

برای نیافتادن !

پاییز را انتظار می کشم

شاید که عاشق شوی ...

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط مهتاب  |  وقتی بی بی قاط زده بود !

 

این بی بی خانوم ( که خودم باشم ) گهگاهی خیلی خیلی قاطه ! اعصاب مصاب نداره دیگه طفلی  ، پیریه و هزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار درد ! دیگه نمیشه ازش انتظار داشت که مثل جوونیاش خوش اخلاق  و با صبر و حوصله  باشه . تند تند قاط میزنه  و حسابی حال برو بچز رو میگیره  . ولی با همه ی این اوصاف دلیل نمیشه که احترامش نکنید که  ! بی بیه بالاخره  !

این عکس پایین رو یکی از دوستام کشیده ! در وصف حالو روزه بی بی و آدمهای بدبخت اطرافش !

طفلی نقاش نیست ، وقتیم سوژه به سرش کوفته شده ، امکانات هم در دسترسش نبوده که شاهکارش اینجوریه از آب در اومده  وگرنه من خیلی خوشگلترم

وقتی بی بی قاط می زند !

دقت داشته باشید که من خیلی خوشگلتر از اینیم که رفیقم کشیده و بعدشم بیشتر دقت داشته باشید که برای دوستام - حتا وقتی که قاطی کردمو بد اخلاقمو سوژه نقاشیشون شدمو به اخلاق سگیم می خندن - من همیشه فرشته می مونم ( به بالها دقت کنید  )

 

 

پ.ن : برادر عزیزم گفت : " جیگملی ! من داداشتم تو برا هارد غصه می خوری ؟! تیکه هاشم بیاری حسابه ! همه ش ۳-۴ روز دیگه تو دی وی دی تحویلت " داداش گلم مخلصتم

پ.ن : من پینگ نمیشم ، دست خودم هم نیست ، با هیچ پینگری نمیام بالا ! شرمنده همه تون

 



 نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط مهتاب  |  :(

 

یکی از هاردهای کامپیوترم که توش ۳۰ گیگ اطلاعات داشتم نابود شد . تمام عکسهای هستی ، فایلهای کارهام ، فیلمهای خانوادگی و .... توی اون ۳۰ گیگ لعنتی بود و من از هیچ کدوم بک آپ ندارم .

حتا نمی تونید تصور کنید چه حال روزی دارم ... عکسهای هستی ... دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار ...

برام یه مصیبت کامله ... اصلن نمی تونم بگم چه احساسی دارم به خاطر از دست دادن عکسهای هستی ... احساس می کنم تمام وجودم درد می کنه ...

 

 



 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 توسط مهتاب  |  عاشقانه

 

تعبیر کن عاشقانه اشکال را

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق ،

تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس ...

 



 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط مهتاب  |  من معتادم . جرم که نیست ! بیماریه !

 

برادرا ، خواهرا امروز روز اعترافه ! من معتادم . آقا جان من معتاااادم ! چیه خوب ؟ جرم که نیست ! بیماریه ! چرا اینجوری نیگام می کنید ؟! 

خودم که معتااااااد نشدم که ! معتادم کردن . رفیق بد و اینا ! من خیلی خوب بودم یعنی الانم هستم ! جرم که نکردم فقط مریضم  چند بارم خواستم ترک کنم ولی نمیشه . ای بگم چی بشه کسی که اولین بار منو معتاد کرد . اصلن نمی دونم کدوم از خدا بی خبری بود اصلن نمی دونم از کجا پیداش شد ولی یه روز ییهویی رفتم تو سایت یک پزشک ، بعدش معتاد شدم . به خدا من اصلن علیرضا رو نمیشناختم  من که نمی خواستم معتاد شم . تقصیر اون شد . هی تو وبلاگش چیزای باحال نوشت ، هی اطلاعات مشدی داد خوب من معتاااد شدم  حالا پینگ بکنه یا نکنه من باید برم یه سر و گوشی اب بدم . آخه معتاااااااااااااااااد شدم به یک پزشک . خوندینش ؟ نه ؟! پس نگید اعتیاد نداره به خدا داره . لامصب همیشه آخرین خبرهای فضایی ، زمینی ، دریایی ، عکسی ، نوشتاری ، فیلمی ، کتابی ، و ... تو وبلاگش هست . اونم نه تیریپ کپی پیست ها ! پست حسابی که حال می کنی باهاش . خوب منم معتااااد شدم ! چیه ؟ نیگا داره ؟ خوب بیمارم ! مجرم که نیستم

چندی پیش من نمی تونستم وبلاگشو ببینم بش گفتم . خدا خیرش بده ، درستش کرد . ولی به وارطان چه جوری بگم ؟ آخه می دونید به جمهور هم اعتیاد دارم  چی کار کنم خوب ؟ اعتیاده دیگه ! نه وبلاگ بی ف ی ل ت رشو و نه وبلاگ با ف ی ل تر شو نمی تونم باز کنم   اصلن فکر کنم بدن دردم واسه همینه ! سرما خوردگی بهانه ست  من جمهور  می خوام

البته فقط این دو تا نیستن ها  35 درجه  رو خوندین ؟ نخوندین ؟   جدن که ! می نویسه عین هلو  . یعنی هلو پوست کنده ها ! به قول یارو همچین با لب و دهنت بازی می کنه ! آخ که هر دفعه می خونم نوشته هاشو در عجب می مونم که نکنه من دوتام !!! یعنی یا اون منه یا من اونم ! البته کیوان پسره

نمی زنید ؟ قول میدید ؟ بقیه رم بگم ؟ پا برهنه بر خط  رو خیلی دوست دارم ولی نمی تونم براش کامنت بذارم . بیچاره سید اینقدر سرش غر زدم و آه و ناله کردم برام دوتا ف ی ل ت ر شکن خفن فرستاده که با اونا میرم می تونم صفحه ی کامنت دونیشو باز کنم ولی اینقدر سرعتم میاد پایین که دیگه ارسال نمیشه  

عاشق نوشته های نقطه ته خط ام . اصلن این آقای خالدیان تحلیلاش و طنزاشو بقیه نوشته هاش محشره . دوستش میدارم . موج رو بگو ! هر روزی هی میرم ببینم چی نوشته . وبلاگ فرنازم دوست دارم  امشاسپندان رو میگم . حالی می کنم با نوشته های احساسیش . اوه اوه ! اون دختر شیطونه رو یادم رفت ! می دونید که ! عالیه رو میگم !  با اون جامدادی ش . ریسه میرم وقتی میرم اونجا  ها ؟ نگم دیگه ؟ بگم ها ؟ یه چند تا دیگه ام بگم ؟

چقدر بدید  خوب معتاااااااااااااااااااادم ! جرم که نیست . بیماریه . تازه مگه خودتون نیستید ؟ به جون خودم همه تون معتاااااااااااااااادین ! من می دونم که هستین !

وجود داشته باشین  شمام اعتراف کنید به کدوم وبلاگها و سایتها معتاااااااااادین . نترسین ! جرم که نیست . بیماریه

 

پ.ن : هر کی میتونه بره وبلاگ جمهور یا ایملش رو برام سوغاتی بیاره یا بهش بگه بی بی ، بی مواد مونده داداش . یه کاری کن

پ.ن دوباره : یه لطفی بکنید بگید قالب بد میاد بالا یا نه . اگه بد میاد بالا و طول می کشه بگید که قالب رو عوض کنم

 پس از ارسال : به لطف سید که ایمیل وارطان رو برام گذاشت تونستم باهاش تماس بگیرم . گویا آدرسش مشکل داره

 



 نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 توسط مهتاب  |  اوخ !

 

آمپول ، دارو ، سر درد ، تن درد ، تب !

 

مهتاب مریض است !!!

 

پ.ن : مث که بدون سر مربی شرایط استقلال بهتره !



 نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  در قیر شب

 

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است .

سهراب سپهری

 

پ.ن : ایران خودرو یه ماشین جدید تبلیغ می کنه ، مطمئن بودم آهنگی که رو تبلیغه ماله سه گانه ی کیشلوفسکیه ، آهنگهارو نداشتم ، از نت دانلود کردم ولی هیچ کدوم نبود . یعنی من اشتباه می کنم ؟ کسی دیده این تبلیغ رو ؟

 پی نوشت پس از ارسال : آهنگه فیلم سفید بود . می دونستم محاله موسیقیه سه گانه یادم بره . می تونید از اینجا دانلودش کنید .

 



 نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  احسان اومد برید کنار !

 

یادتونه تو یه پست از دوستام گفتم ؟ که توشون دو تا احسانم بودن که داداشیه هم بودن و مدام در حال تخمه شکستن ؟

آها ! حالا یکیشون که معروف بود به اسی جونور یه آهنگ رپ خونده ( خبرهای واصله حاکی از اونه که این روند ادامه خواهد داشت )

خداوند عالمه به اینکه من اصلن رپ گوش نمیدم و هیچیم ازش حالیم نمیشه ولی وقتی آهنگ رو احسان بخونه می تونم بگم بده یا رپ چرته ؟  مجبورم بگم خیلی باحال بود

خلاصه کلوم امروز لینک آهنگی رو براتون میذارم که اسی جونور خونده و یه چیزهای بدی و زننده ای تو این آهنگ در مورد خودش گفته  که من همین جا اعلام می کنم همش حقیقته و این پسر یه کله خر واقعیه و من هر وقت تو ماشینش نشستم مرگ رو به چشم دیدم و هر دفعه با خودم گفتم دیگه من ... بخورم بشینم تو ماشینی که احسان رانندشه ولی آدم نشدم و به این کار احمقانه ادامه دادم !

خلاصه اینکه این پسر مارو دریابید ، آهنگشو دانلود کنید و تو ماشینتون گوش بدید باشد که رستگار شوید  ( خیلی حیفه که من خواننده ی دبیرستانی ندارم  )

رپ احسان جونور رو از اینجا دانلود کنید و اینم عکس این جونور خان :

اسی جونور

اسی جونور

 

پ.ن : به یاد روزهای خوش گذشته افتادم ، چقدر خشوحال بودیم ، واقعن نمی دونم چی شد یه دفعه همه چی ریخت به هم ...

 



 نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 توسط مهتاب  |  خودی از خودم !

 

بوی رنگ و مستی تمام شدن تابلویی دیگر ...

دور می ایستم و نگاه می کنم

به خودم .

به گوشه ای از خودم که

از عشق بازی رنگ و قلم

زاییده شده ...

و

من

دوستش دارم .

 



 نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مهتاب  |  استقلال سرور پرسپولیسه البته تا ابد !

 

فردا دربی ۶۳ دوم پایتخت اتفاق میافته . از ۶۲ بازی که بین دو تا تیم معروف ایرانی انجام شده تا حالا ۲۰ تاش رو استقلال برده و ۱۵ تاشو پرسپولیس . وضعیت فعلی جدول و بازیهایی که تو هفته های پیش انجام شده بیشتر حکایت از این دارن که برنده ی بازی فردا پرسپولیسه  و شاید خیلی از طرفدارهای استقلال حتا امیدی به تساوی نداشته باشن اما ...

اما چیزی که این وسط برای من جالبه اینه که تلویزیون برای اولین بار در تمام زمانهایی که من به یاد میارم شدیدن داره برای بازی فردا تبلیغ می کنه و تبلیغ به جهنم ! اکثر مجریهای تلویزیون خیلی علنی طرفدار پرسپولیس بودن رو عنوان می کنن و برای تیم مورد علاقه شون آرزوی برد . تو همه ی این سالها هیچوقت ندیده بودم که مجری یه برنامه ورزشی از هیچ کدوم از این دو تیم اینطور علنی طرفداری کنه . شکم برد که نکنه چون دولت لمپنه و تلویزیون هم ابزار دستش داره رسمن از تیم لمپنها طرفداری می کنه  ؟! بی خود قیافتونو این شکلی نکنید ! همه می دونن پرسپولیس تیم لمپنیه

خلاصه اینکه من استقلالیم اونم از نوع دو آتیشه  ، چه ببره و چه ببازه من استقلالیم و چه صدر جدول باشه و چه تو دسته ی ۲ بازم سرور پرسپولیسه !

 

پ.ن۱ : این جواب کس یا کسانی بود که مدام برام آف لاین میذارن و دری وری میگن . هرچند بعید می دونم که از دوستان پرسپولیسه تو لیستم باشن ولی می دونم این وبلاگ رو می خونن .

پ.ن۲ : کور کوری بهترین قسمت فوتبال برای طرفدارهاست  . پس پرسپولیسهای عزیز با خیال راحت کوری بخونید ولی با اسم و آدرس . داداش من ( شایدم خواهرم ) اینقدر مرد باش که با معرفی کردن خودت از تیمت طرفداری کنی ! کار سیاسی که نیست می ترسی اسمتو بگی !!! 

بردید که کوفتتون بشه  ولی اگه ما بردیم ( به قول یارو اگر رو کاشتم در نیومد ! ) نوش جونمون

پ.ن۳ : نه تب قطع شده و نه سردردم خوب ولی این پست و زدم که فکر نکنید چون مریضم فردا جیغ و داد نمی کنم واسه تیمم .

پس  : استقلال سروره پرسپولیسه البته تا ابد !

 



 نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386 توسط مهتاب  |  دلم می خواهد بروم ...

 

دلم می خواهد بروم

دلم می خواهد بروم

بروم آنجا که نیلوفرها به نوازش پلکهایم می آیند

بروم و در بوی محبوبه های شب گم شوم

بروم

تا همیشه ی نبودن بروم ...

دلم خواب می خواهد و سکوت

ترانه می خواهد و نفس های به شماره افتاده

دلم

بولهوس شده است

دلم می خواهد بروم و رها شوم از همه ی بودن ...

 



 نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 توسط مهتاب  |  آتش بدون دود و دل تنگ من ...

 

آتش بدون دود

 هرگز هیچ لحظه ای ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست . لحظه های بزرگ می آیند اما به گذشته نمیروند . لحظه ها به ما میرسند ، ما را در میان می گیرند ، اندکی نزد ما درنگ می کنند ، اگر لیاقت  بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند ، و اگر نداشته باشیم ، طبق قانون طبیعیِ  لحظه های بزرگ ، واپس می نشینند ـ برای مدتها .

لحظه های تنومندِ پربار و بر ، نمیگذرند تا نابود شوند . آنها در ظلمت تفاخر ما ـ که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم ــ مومیایی نمی شوند ، و همچون سکه یی عتیقه در صندوقی کهنه و بد قفل نمی مانند .

آنها عقب گرد میکنند ، شتابان ، و در انتظار انسان لایق می مانند ...

 

 

دلم می خواست موسیقی متن سریال رو هم میذاشتم ولی نشد ، پیداش نکردم . بنابراین به قسمت کوچکی از کتاب " آتش بدون دود " اثر نویسنده ی بزرگ و البته محبوب من " نادر ابراهیمی " - که دلم سخت براش تنگ شده - بسنده کردم . به امید روزی که کتاب تازه نوشته شده ای از مرد بزرگ بخونم ...

 عکس از سها تفرشی ست . انتخابش کردم چون عنوان عکس و کتاب یکی بود ...

 

 



 نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ای بابا ...

 

امروز تلفنی با دکتر دندونپزشکم حرف زدم . گفت فعلن جراحی بی جراحی . گفت تو خیلی تو این سرماخوردیگ ضعیف شدی . تا بهتر نشی و جون نگیری خبر از جراحی نیست .

البته در جای خودش خبر خوبی بود . من از دندون پزشکی خوشم نمیاد ولی رفع که نشده ، عقب افتاده و این باعث مسرت نیست ...

سرفه و تب و سردرد و سرگیجه و ضعف و ... . خسته شدم . مریضیه سخت و داغون کننده ایه . تمام قوای جسمانیم تحلیل رفته . میگرنمم زده بالا داره قوای روحانیم رو هم نابود می کنه . اعصاب معصاب یخدی خلاصه

خدایا خیلی از دستت شاکیم ، خیلی ...

 



 نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  بیبی جون نرو !

 

آی سرما خوردم ! آی سرما خوردم بی بدیل و بی نظیر ! یعنی تریپ رو به موتو اینا ! خلاصه اگر بار گران بودیم شما ببخشید .

شماها که هی گیر میدید چرا مثل سابق نمی نویسم ، دارم میمیرم دیگه نمی نویسم خیالتون راحت شد ؟  همین رو می خواستید ؟

جماعت خواننده ی وبلاگ :

بیبی میمیره          هی هی

بیبی جون نرو        هی هی

پیش ما بمون         هی هی

 بیبی مهتاب :

نمیشه ننه           هی هی

خدا طلبید            هی هی

من میمیرم          هی هی

شما شاد باشید   هی هی

 

و الا آخر !

 



 نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ویروس بازار !

 

دکی لطف کرد پینی سیلین داد ! داروخانه هم لطف کرد گفت بدون نسخه نمیدیم ! دکی هم لطف کرد زنگ زد داروخانه و شماره نظام پزشکی شو گفت و یه وانت بار دوا سفارش داد به داروخانه ! بنده به شخصه سوراخ سوراخ شدم و هستی هم در نقش تانکر داره دارو مصرف میکنه . تازه با این همه دوا درمون هنوز نمی تونم آب دهنم رو قورت بدم و با مکافات تمام غذا کوفت می کنم و رسمن دارم میمیرم !

امروز بالاخره برای دندونم قسمت شد و رفتیم دکتر ! جناب دکتر عکس نوشتن و فرمودند باید جراحی بشه . بنده هم همونجا ۲ کیلو وزن کم کردم ! چقدر ترسناک این یونیت دندونپزشکی ...

خلاصه اینکه اینجا ویروس بی داد می کنه . ماسک بزنید داخل شید

 

پ.ن۱ : کلاس زبان ما چی شد یاران غار ؟!  جدن باید زبان یاد بگیرم . اصلن پول اضافی برای دادن جریمه ندارم . صبرم هم کمه می خوام فشرده یاد بگیرم ولی حداقل تا عید وقت دارم .

 پ.ن۲ : برگشتم به سیستم دوستان سابق ! لطفن هرکسی تو لیست نیست بگه اضافه اش کنم

 



 نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  صدا کن مرا

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ...

تنهایی من

 

 

پ.ن : دیار آرزوها ...

دیار آرزوها

 



 نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  ای بابا ...

 

نوشتم . سطرهای متوالی نوشتم . از پی هم و بی انقطاع . ولی همه را پاک کردم . بنویسم که چه بشود ؟ اگر قرار بود اتفاقی بیافتد تا به حال افتاده بود . در خانه اگر کس است یک حرف بس است . از همه ی بی معرفتی ها خسته شدم . دوستی بده بستان است . تاجر خوبی هم نیستی ...

بنا را بگذاریم روی نبودنم . به خدا که اگر بفهمی نیستم ، به خدا اگر بفهمی ...

شب بی مهتاب هرچند ظُلَمات است ولی باز هم شب است.

 

پ.ن : دیروز و امروز روزهای بدی بودند . از درد تا شدم ، نپرسید درد کجا ! که تمام درد و مرضهای موجود در این ۶۰ کیلو ! با هم نزول اجلال فرمودند و بنده از ناحیه قلب ! کمر ! زانو ! ساق پا و البته به لطف پروردگار فک !!! بسیار مورد عنایت قرار گرفتم . برای اولین بار تو عمرم واقعن گشنمه ولی نمی تونم هیچی بخورم . هیچی هیچی هیچی ....

 



 نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 توسط مهتاب  |  خواندن یا دیدن ؟

 

کتاب را سطر به سطر جلو میروم و شخصیتهای داستان را در ذهنم شکل میدهم ، لوکیشنها واقعی میشوند و مزانسنها دقیقن اجرا . در ذهنم  سینمای کاملی میسازم و این سینما را بسیار دوست دارم ...

تصویرسازی برای کتابهایی که می خوانم از اولین کتاب با من بوده ، تخیل و تجسم من در کنار تبحر نویسنده ، تصویری واقعی از چیزی می ساخت که می خواندم و این بازی لذت بخشی بود تا روزی که فیلم نیز به لیست علایق من پیوست و لذت ها چند برابر شد ، حالا ذهنم و چشمم ، هر دو موضوعی برای لذت بردن داشتند و ...

صحبت از کتابی شد در جمع دوستان ، و من سطور کتاب را به خاطر نمی آوردم ولی به وضوح صحنه های فیلم جلوی چشمانم بود ، اصرار داشتم که این کتاب فیلم شده و من کتاب را نخوانده ام و فیلم اش رو دیده ام و ... فکر می کنید چی شد ؟ کتاب را جلوی چشمانم گرفتند و ... من آن کتاب را خوانده بودم و هیچ فیلمی از روی آن کتاب ساخته نشده بود . ذهن و چشمم به هم پیوسته بودند و من در برزخ بی انتها دست و پا میزدم ... خوانده بودم یا دیده بودم ؟

تصویر سازی ذهنم را دوست دارم ولی اصولن درباره انسانهای واقعی اشتباه می کنم ...

 

پ.ن :

هنوز که هنوز است گاهگاهی در میان صحبتهایم شک می کنم چه چیز را دیده ام و چه چیز را خوانده ام ولی بهترین خاطره ام از این تصویر سازی هری پاتر است .

روزی که قرار شد فیلم اش را بسازند ( اولین فیلمش را ) دستانم را گره کردم به هم و گفتم : " خدایا اگه هری همونی نباشه که من دیدم همه چی کیفشو از دست میده  بیا و یه کاریش کن  " و خداوند کاری اش کرد و هنگام دیدن فیلم من دچر لذتی بس عظیم بودم . هری خودش بود ! خود خودش ...

 



 نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط مهتاب  |  گیج و منگ

 

جدن نمی دونم چی کار کنم که شادی برگرده ... فکر کنم به یه تنوع یا یه مسئولیت نیاز دارم ... شاید برم سر کار ... شاید برم کلاس زبان ... شاید برم صبحا بدو ام ... نمی دونم باید یه کاری بکنم خلاصه ، قبل از اینکه زمینگیر این ناشادی بشم ...

کسی کار به درد بخوری به فکرش میرسه ؟

یه کم این بی بی رو راهنمایی کنید ! جای دوری نمیره که ! بالاخره یه روزی واقعن بی بی میشه و به بچه های شما کمک میده

 

پ.ن : تازه از مسافرت برگشتم ، پیشنهاد مسافرت کارایی نداره

 



 نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 توسط مهتاب  |  دل تنگم ...

 

امشب می خواستم کلی ترانه بذارم ولی گذشتم . عوضش از تجدید دیدار با دوستانی میگم که قدیمی و جدیدن ، نمی دونم باید بگم دوستان اینترنتی منن یا نه ، ما ۴ سال و اندی پیش با هم دوست شدیم ، هرچند از اون همه ایدی که به آدم تبدیل شدن تعداد خیلی چشمگیری باقی نموندن ولی میشه گفت تعداد زیادیمون با هم در ارتباطیم و از هم خبر داریم و جالبتر اینکه ارتباطمون هم اینترنتی نیست . تقریبن هممون وبلاگ داریم ولی به وبلاگهای هم سر نمیزنیم ، نمی دونم چرا شاید چون دنیای وبلاگهامون با دنیایی که سابق بر این و با هم تجربه کردیم خیلی متفاوته ، ما اینجا تک گوییم و ماها پیشتر تو دنیایی با هم آشنا شدیم که با هم حرف میزدیم ...

اوایل سال ۲۰۰۳ میلادی بود و من دنبال متن ترانه ی دل دیوانه ویگن میگشتم که اتفاقی وارد فارومی شدم به اسم گفتمان. و از اون روز همه ی زندگی من در دنیای مجازی و شاید هم در دنیای واقعی دستخوش تغییر شد . با تعداد زیادی آدم دوست شدم که هر کدوم دنیایی از اطلاعات بودن ( الان دارم دل دیوانه ی ویگن رو گوش میدم و انگار تو همون روزهام ) و حتا اگه چیزی برای یاد دادن بهت نداشتن اینقدر صفا و صمیمت داشتن که تو می تونستی از همه ی کلماتی که بینتون رد و بدل میشه لذت ببری ... چقدر دلم برای اون روزها و برای اون دوستها تنگ شده ...

دلم تنگ شده برای سام ، دکتر عاشق پیشه ی شیرازیه ما که در همون فاروم با خانوم دکتر نیکی از کانادا دوست شد ، ازدواج کردن و الان کنار همن ...

دلم تنگ شده برای محمد با آیدیه مارمولک که یه فاروم بهش می گفتن مارمولک اجنبی ! چقدر منو محمد با هم توطئه کردیم و مردم آزاری ...

دلم تنگ شده برا حسن با ایدیه مارمولک ! که چون آیدیش فارسی بود  فاروم رو علیه مارمولک اجنبی می شوروند ...

دلم تنگ شده برای شقایق که نه اسم واقعیشو گفت نه اینکه اهل کجاست ، فقط می دونستیم که عاشق دکتر شدنه ...

دلم تنگ شده برای نیوشا که همه اش می خواست با گوشتکوبش مردها رو له کنه ...

دلم تنگ شده برای افسانه با ایدیه آریاگرل که می خواست ثابت کنه آخر ادبیات فارسیه ...

دلم تنگ شده برای حسین با آیدیه آی اس که برای همه ی ممبرهاش مهربون بود و مشاور...

دلم تنگ شده برای سپیده که دختر من بود و همه اش بهم آویزون ...

دلم تنگ شده برای پروین که نوه ام بود و عزیزجون گفتنهاش سوژه ی خنده بود ...

دلم تنگ شده برای دوتا احسانها با آیدیهای اسی جونور و وینس که داداشیه هم بودن و همیشه داشتن تخمه میشکستن ...

دلم تنگ شده برای ندا که مثل خواهرم بود ولی آخر کاری خواهری یادش رفت ...

دلم تنگ شده برای میعاد که با ادبترین بچه ای بود که تو عمرم دیده بودم و شعرای طنزش خوراک ساعتها خنده بود ...

دلم تنگ شده برای لئون که حتا یه روزم با هم سازش نکردیم ...

دلم تنگ شده برای لامذهب مرد بزرگی که هرچی می دونست با دیگران شریک میشد ...

دلم تنگ شده برایرضا با ایدیه ایران۲۰ که برای رای آوردنش تو شورای پیشکسوتان شده بودم مدیر تبلیغاتش ...

دلم تنگ شده برای پیام ، برای ابرمرد ، برای مزدک ، برای رزا ، برای پیکسی ، برای کوروش ، برای مریم ، برای بهناز ، برای ایمان ، برای مرتضی ، برای لیلی ، برای مکابیز ، برای مکس آن لاین ، برای آریا بوی ، برای صدف ، برای ازاده ، برای بی سل ، برای ایزابل ، برای کرگدن ، برای موج نو ، برای تنها ایرانی ، برای روشن بین ، برای صادق ، برای سوفی ، برای سیرنا ، برای جردن ، برای غزل ، برای باران ، برای ... 

برای شلوغ بازیامون تو کافی نت فلسفه  : من و آی اس و بهراد و گیلگمش و آریو برزن و سربازتنها و فروغ و پوزیدون و ...

دلم تنگ شده برای بحثهای داغ فلسفی و مذهبی بین : ایرج و آرامف و حلقه و ...

دلم تنگ شده برای قرار های نماشگاه کتاب با این همه آدم ... دلم تنگ شده برای تک تک آیدیهایی که آدم شدند و اومدن تو زندگیم ، دلم تنگ شده برای ۵ شنبه های کافی شاپ ساج ، با میز بزرگ وسط که مال ما بود و بازم کم میومد ... دلم تنگ شده برای تذکر دادن به ممبرها که آقاجان ! تالار جدیه پست فان نزنید ، دلم تنگ شده برای پاک کردن عکسهایی که با قوانین سایت همخونی نداشتن ، دلم تنگ شده برای گفتمان ...

  



 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  آنچه که نیاموختم ...

 

افسوس که نیاموختم آنچه که باید :

" انديشيدن به پايانِ هر چيز ، شيريني حضورش را تلخ مي كند ... بگذار پايان تو را غافلگير كند ، درست مانند آغاز . "

 

پ.ن : به نظر میاد مشکل بلاگرولینگ حل شده ! ولی همه ی دوستان من تو لیست بلاگرولینگم نیستن . میشه وقتی میاید کامنت بگذارید ببینید تو لیست هستید یا نه ؟ و اگر نبودید به من بگید که اضافه تون کنم ؟ ممنونم



 نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 توسط مهتاب  |  دل تنگ

هر بار که بابک میاد احساس می کنم بار سنگینی از دوشم برداشته میشه ... بی حوصله و خستم ... ۴۰ روزه ندیدمش ؟ ۴۵ روزه ؟ حتا نای شمردنم ندارم دیگه . خسته شدم از بس روزهای انتظارو شمردم ... چقدر خسته و فرسوده و مریضم ...

دلم برای جوونیم تنگش شده ... برای بیرون رفتنهای شبانه ... برای غر زدنهای مامان ... برای حس کردن شنهای خنک نیمه شب زیر پاهام ... برای بی مسئولیتیم ... برای بی قیدیم ...

دلم برای بابک تنگ شده ...

 



 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |