|
||||||||||
|
|
دوست گم شده ی من ! این پسر رو میشناسین ؟
نمیشناسیدش ؟! مگه کسی هم پیدا میشه که شهریار کوچولوی شاملو رو نشناسه ؟ ولی من این پسر رو خیلی خیلی قبل از اینکه شاملو رو بشناسم شناختم . این پسر صاحب قسمت زیادی از کودکیه منه ، نکه بگم از ۳- ۴ سالگی کتابش رو از بر بودم ها ! نه ! ولی کارتونش رو دوست داشتم به این دلیل که تنها هم بازیم شباهت بی نظیری به شاهزاده کوچولوی توی کارتون داشت ... ساعتهای زیادی از روزم رو کنار در خونه می نشستم تا از مدرسه برگرده و بعدها وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم من رو هم مثل روباه اهلی کرده بود ...
برای اینکه دور از گزند پسرهای کوچه باشم ( شانس من ! تنها دختر بچه ی کوچه من بودم !!! ) میومد توی حیاط و با هم بازی می کردیم ، یا روی پشت بوم ، یا توی خونه و بعدها وقتی کتابش رو خوندم فهمیدم حیاط ، همون حباب شیشه ای بود که روی گل سرخش میذاشت مبادا سردش بشه ...
بعدها وقتی بزرگ شدم دیگه کتاب رو از بر بودم و عکسهای کتاب رو چشم بسته می کشیدم ، آخه مسافر کوچولو دوست خودم بود ، همسایه ۲ تا خونه اونور تر ... جدا شدیم از هم ، هرجا پدر و مادر بودند من هم همونجا بودم و دیگه مسافر من باهام نبود ، حالا سالها از اون روزا میگذره ، از روزهایی که روی حوض خونه ی ما با راکت تنیس پارو میزدیم تا قایقمون رو به ساحل برسونیم ، حالا سالها میگذره از روزهایی که به لواشک های مادر بزرگش با هزارون نقشه شبیخون می زدیم ، حالا سالها میگذره از روزهایی که توی پشت بوم وایمیستادیم و داد میزدیم :" ممدرضا بادکنه ! دست بزنی میترکه !!! " ، آره ، حالا سالها از اون روزها میگذره ولی من حتا یه روزم مسافر کوچولومو فراموش نکردم و چقدر دلم برای موهای طلاییش تنگ شده ... رضا ! کجای این دنیایی ؟
پ . ن : شاهزاده کوچولو رو اینجا بخونید و بشنوید .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |