|
||||||||||
|
|
بگویید کاوه بیاید ... نگاه کن ، می شناسیش ؟
این دیگر شهریار آنتوان دو سنتگزوپهری نیست که نشناسیش ، این کاوه است ، کاوه ی آهنگر ، اسطوره ی آزادگی در ایران ... این کاوه است فرزند البرز ، فرزند ایران ، نگاه کن ! این کاوه است می شناسیش ؟ می دانیش ؟ درفشش را کاویده ای ؟
این یکی را چه طور ؟ می شناسیش ؟ مارهای دوشش را چه طور ؟ می دانی ضحاک مارانی بر دوش داشت ؟ می دانی غذای مارانش مغز جوانان برومند ایران زمین بود ؟ می دانی مارهای ضحاک آینده ی ایران را می بلعیدند ؟ می دانی ضحاک در سرزمین من زیاد است ، شاید چون فریدون به پیام سروش آسمانی گوش داد و ضحاک را نکشت ، می دانم که ضحاک در سرزمین من زیاد است ، کاوه را می خواهم . عکسش را که دیدی ، اگر خودش را دیدی بگو جوانان ایران منتظرش هستند ... بگو بیاید تا البرز جان بگیرد ، بگو بیاید یک بار برای همیشه تمام ضحاکان را نابود کند . بگو بیاید که می خواهم بدون ترس فکر کنم ... کاوه نمی آید ، گرشاسب کجاست ؟
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |