تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

بی خوابی در تهران !

 

ساعت از ۲ گذشته و من هنوز بی خواب کنار پنجره نشستم یکی دوساعته اینجا نشستم و تهران رو نگاه می کنم . برف بند اومده و تا جایی که میشه دید همه چیز سپیده . آسمون شب اما سرخه . از سپیدیه برفه ؟!!!

یه ماشین داره از تو کوچه خیلی خیلی آروم میگذره . گیر میکنه و می مونه . هی گاز و گاز و گاز ... گویا دو نفرن . یکی پیدا میشه و سعی می کنه هل بده و من دارم فکر می کنم دیوونه بودن که تو این هوا و این موقع شب اومدن بیرون ؟! نمی تونن ماشین رو دربیارن . ولش می کنن و میرن ... و من همچنان بی خواب .

کنار شوفاژ میشینم و پشتم رو می چسبونم بهش . چه گرمای دلپذیری ... چرا من تو این یه هفته ۱۰ شب گذشته حتا یه شب خوب و کامل نخوابیدم ؟! زانوهام رو بغل می کنم . سرم رو میذارم روشون و خوابم میبره ...

از خواب میپرم یهووو . هیچ خبری نیست و همه جا ساکته . رو زمین خوابیدم . پا میشم میرم رو تخت خوابم و چشمام رو می بندم . می چرخم اونوری میشم . بی فایده ست لحاف رو می کشم رو سرم . بی فایده ست ! بلند میشم ساعت نزدیک پنجه . میشینم کنار پنجره . دوباره داره برف میاد و من باز بی خوابم ...  

 

 



 نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط مهتاب  |