|
||||||||||
|
|
زن درون آینه ... به آینه نگاه می کنم . به آینه که نه ... به زنی که درون آینه می گرید ، زن بیرونی به آرامی نگاهش می کند ، می خواهد این بار آرام باشد ... می خواهد اینبار صبور باشد ... می خواهد اینبار .... به آینه نگاه می کنم . دو خط تازه کنار چشمهایم نقش بسته ، طبیعت یاد تابلوی نا تمام صورتم افتاده ، چینهای گوشه ی لبم ، چینهای دور چشمم .... سالروز تولدم نزدیک است ... به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه هنوز می گرید و من لبخند میزنم . نتیجه صورت احمقانه ایست که از غصه تا شده ... زن درون آینه می گرید ... به آینه نگاه می کنم . به اشکهای زن که پایین می سرند و هزار خاطره در ذهنم زنده می شوند ، یاد روزهای سخت آموزشی می افتم ، حتا ساعت ها را نیز می شمردیم ... ۴۸ روز و ۷ ساعت مانده تا برگردی ... به آینه نگاه می کنم . رویاهای زن درون آینه برهنه اند و من می بینمشان . فقط خطوط بی حساب سنم رویاهایش را مخدوش می کند ... زن دورن آینه دیگر نمی گرید . نشسته است . صاف و بی احساس ... شاید مرده باشد ... به آینه نگاه می کنم . زن درون آینه رفته است ... گویی با اشکها جاری شد و رفت ... دیگر درون آینه زنی نیست . من نیستم ... دیگر من نیستم ....
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |