|
||||||||||
|
|
تعطیل شدیم رفت ! حرف زیاد اما حس کم . بگو هیچی !!! هی می خوام به خودم بگم حالم خوبه ولی نیست . خیلی خرابه . بعید می دونم درست شه حالا حالا ها ! بنابراین میبندم در این غمکده رو !!! نمی دونم دوباره کی بنویسم ولی حتمن دوشنبه می نویسم . تا قبل از اون و بعدش ... نمی دونم شاید فردا شاید سال دیگه ...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاعل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم دوستی داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط مهتاب |
|
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |