تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

به بهانه ی سوم خرداد

 

کوچک بودم , خیلی ! نه جنگ میفهمیدم و نه کمبود . تنها چیز غیر عادی زندگیمان حضور مهمانهایی بود که بی دعوت می آمدند و می ماندند . کوچک بودم , خیلی ! تصویری و تصوری از جنگ و کشتار نداشتم . همه چیز به کامم بود . نه کمبودی و نه ترسی و نه جنگی . کوچک بودم , خیلی ! از آزادی خرمشهر هیچ یادم نمی آید ولی پایان جنگ را خوب به خاطر دارم . لباس صورتی تنم بود و همه از ته دل می خندیدند . فقط پدر نبود که بخندد . دیر تر آمد . هرچند باز می خندید ولی در خنده ی ما شریک نبود ...

کوچک بودنم تمام شد . فیلمهایی از جنگ که نشان میدادند غر میزدم : " بس کنید ! تمام شد رفت ! فیلم حسابی نشان مردم بدهید ! " کوچک بودنم تمام شد ولی هنوز کودک بودم ...

بزرگ شدم , " آدم " شدم . رای و تبلیغ و کشور و فریاد . گذر زمان و دست تقدیر کشاندتم به خیابان امیر آباد , در میان درگیری . جایی که مردمی از ایران به جان مردم دیگری از ایران افتاده بودند . ترسیدم . از جانم ترسیدم . کتک خوردم . فرار کردم . از دست مردمی از کشورم  فرار کردم .

تازه بعد از آن کودک بودنم تمام شد . فکر کردم چقدر  شجاعت لازم است  رو در روی مردمی از کشوری دیگر که متخاصم است بایستی ؟ چقدر بزرگی می خواهد بروی جنگ ؟ چقدر کرامت می خواهد بدانی میروی که برنگردی ؟ چقدر همه چی می خواهد که دست خالی جلوی در خانه ات بایستی و نگذاری غریبه ای از کشوری دیگر واردش شود ؟

من ؟ من فراری از دست هم میهن چگونه از بزرگی کسانی بگویم که ایستادند ؟ من ؟ من که نبودم , من که ندیدم , من کودک بودم , من کوچک بودم و حالا , حالا که کودک نیستم جز کوچکی چیزی ندارم که کنار بزرگیشان بگذارم ...

من فقط اشکهایی دارم که میریزند , دلی دارم که پر می کشد برای فهمشان و کوچکیم که کنار بزرگیشان است .

 

خدایا به ما توان بده همه چیز را با هم نیامیزیم , آنکه شجاعانه جنگید و رفت سهمی در نکبت امروز ندارد ...

 

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارم دوردی کش میخانه
هر سویی نظر کردم هر کویی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی تا مویه کند شانه

لبخندو سروری کو سرمستیو شوری کو

چون کوزه نگون گشته بشکسته چو پیمانه

تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه

آتش شده در خرمن آی منو وای من

هر خانه نشان دارد خاکستر کاشانه

از زخم جفاکاران خونین شده کاشانه

و ز داد ستم کاران خانه شده ویرانه

هر سو نظر اندازی در یاد کسی افتی

آنها که سبک رفتند زین جا سوی جانانه

آنجا پسری افتاد وآنجا پدری دیگر

آمیخته شده خونها ای وای چه غریبانه

هر سنگ خیابانی پاک از دم یاران است

داده به چنین پاکی چون در ره جانانه

شط می رود آهسته با خاطره ی یاران

آنها که سفر کردند دلشاد از این خانه

خونین شده خرمشهر از خون جوانانش

تا باز شود خرم با همت مردانه

دانلود یاران چه غریبانه

 

پ . ن : اگر به خودم اجازه نوشتن دادم به خاطر متوترکسات بود

 



 نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط مهتاب  |