تبليغاتX
بی بی مهتاب
   

دل تنگ

هر بار که بابک میاد احساس می کنم بار سنگینی از دوشم برداشته میشه ... بی حوصله و خستم ... ۴۰ روزه ندیدمش ؟ ۴۵ روزه ؟ حتا نای شمردنم ندارم دیگه . خسته شدم از بس روزهای انتظارو شمردم ... چقدر خسته و فرسوده و مریضم ...

دلم برای جوونیم تنگش شده ... برای بیرون رفتنهای شبانه ... برای غر زدنهای مامان ... برای حس کردن شنهای خنک نیمه شب زیر پاهام ... برای بی مسئولیتیم ... برای بی قیدیم ...

دلم برای بابک تنگ شده ...

 



 نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط مهتاب  |